دوران انقلاب با وجود سنّ کمی که داشت، امّا در راه مبارزه با رژیم خیلی فعّال بود. یک بار دستگیر شد و از سوی ساواک شکنجه‌های زیادی دید، امّا دست از مبارزه برنداشت.

با شروع جنگ رفت جبهه. آخرین باری که او را دیدم، زمانی بود که به خاطر مجروح شدن به قم انتقال داده شد. بدجوری زخمی شده بود. سر و صورتش به شدت سوخته بود. امّا فقط سه روز ماند.

زمانی که می‌رفت، گفتم: «مادر جون! زخمی هستی؛ بمان تا حالت خوب شود.»

در جوابم گفت: «اگر صد بار ما را بسوزانند و خاکسترمان را بر باد دهند، دوباره زنده می‌شویم و به جبهه می‌رویم.»


منبع: کتاب «رسم خوبان۳ – شور شیدایی»؛  شهید حسین احمدی، ص ۷۷٫ / مسافران آسمانی، ص ۱۱۶٫