این اشکال از آنجا ناشى شده است که در معناى «محبّت» و نیز محبّت خداوند، دقت کافى صورت نگرفته است. امیدواریم با توجّه به نکات زیر، مسئله روشن شود.

یک. تعریف محبّت

غزالى در کتاب احیاء علوم الدین حبّ و بغض را این گونه تعریف مىکند:

حبّ عبارت است از میل طبع به شیئى که در ادراکش لذت است و بغض عبارت است از نفرت طبع به شیئى که در ادراکش درد، تعب و سختى نهفته باشد.[۱]

صدرالمتألهین نیز محبّت را اینگونه تعریف کرده است:

محبّت عبارت است از ابتهاج به شیئى یا از شیئى که موافق با طبیعت انسان باشد؛ اعمّ از اینکه آن شىء یک امر عقلى باشد یا حسى، حقیقى باشد یا ظنى.[۲]

بنابراین محبت، یک نوع جذب و انجذابى است که ملاک آن ملایمتى است که آن موجود با محبوب خود دارد. به بیان دیگر، محبّت، حالتى است که در دل یک موجود ذى شعور، نسبت به چیزى که با وجود او ملایمت و با تمایلات و خواستههاى او تناسبى دارد، پدید مىآید.[۳]

 

دو. نیاز به محبّت

آدمى نیازمند محبّت است و در واقع، محبت یکى از اصیلترین و اساسىترین احتیاجات روانى افراد به شمار مىرود.[۴] عدم تأمین این احتیاج، سبب پیدایش تشویش و اضطراب در افراد مىشود. کمبود و فقدان محبّت، تأثیرات سوء و ضایعات دردناکى در روح افراد به وجود آورده، روابط آنان را با یکدیگر، تحت تأثیر قرار مىدهد.[۵]

محبّت، چراغى پرفروغ، براى فائق آمدن بر تاریکى تنهایى و عمیقترین نیازى است که انسانها همواره در طول تاریخ، درصدد یافتن راه حلّى براى آن بودهاند. محبّت راهى به سوى همشکلى و همسانى و طریقى براى دستیابى به کمالِ مطلوب است. بنابراین دوست داشتن، نیازى اصیل براى آدمى بوده و هست و خواهد بود.[۶]

 

سه. اسباب محبّت

براى محبّت، اسبابى ذکر شده است که مهمترین آن «حبّ ذات» است.[۷] اولین محبوب نزد هر موجود عاقلى (ذى شعور)، نفس و ذات خودش است؛ زیرا چنانکه در تعریف محبّت گفته شد، محبت به سبب ملایمت طبع به شیئى حاصل مىشود و روشن است که هیچ چیز، ملایم و موافقتر از ذات هر موجودى، به خودش نیست؛ همانطور که معرفت هر موجودى به خود، ژرفتر و عمیقتر از معرفت به غیر خود است. بنابراین مىتوان گفت: اولین محبوب نزد هر موجودى، ذات خودش است. معناى «حبّ ذات» این است که در طبع هر موجود ذى شعور و عاقلى، میلى به دوام هستىاش وجود دارد؛ چنانکه کمال هستى نیز مورد توجّه او است؛ زیرا نقصان، فقدان کمال است و نبود کمال، نوعى نیستى است و از آنجا که موجود عاقل، از نیستى تنفر دارد، از فقدان کمال ـ که نوعى نیستى است ـ متنفر است. از همین رو مىتوان گفت: حبّ ذات؛ یعنى، میل به دوام و کمال هستى.

 

چهار. محبّت خدا

آمیختگى فطرت انسان با محبّت، دلیلى بر وجود محبّت در ذات اقدس الهى است؛ زیرا نمىتوان پذیرفت بدون آنکه «محبّت» در خداوند سبحان باشد، آن را در آدمى به ودیعت بگذارد. آیا معنا دارد کسى چیزى به شیئى بدهد، بدون آنکه آن چیز را خود داشته باشد؟!

ذات نایافته از هستى بخش

کى تواند که شود هستى بخش

ابوالحسن دیلمى مىگوید: در حضور من از یکى از فیلسوفان درباره پدید آمدن عشق سؤال شد، گفت: نخستین کسى که عشق ورزید، خداى متعال بود.[۸]

از سوى دیگر، چنان که در نکته پیشین بیان شد، یکى از مهمترین اسباب محبّت، حبّ ذات است که در هر موجود عاقلى وجود دارد. بنابراین خداوند هم به عنوان یک موجود ذى شعور، مىتواند ذات خود را دوست داشته باشد. امّا غیر از این حبّ ذات، ما به آیاتى از قرآن برخورد مىکنیم که نشانگر دوستى و محبّت خدا به بندگانش است.[۹] آیا این محبّت به غیر از حبّ ذات است و اساسا آیا محبّت خداوند، به همان معناى «محبّت» انسانها است؟

نخست اینکه محبّت خداوند به بندگانش، از همان جهت حبّ ذات است؛ زیرا مخلوق از افعالى است که از ذات او، نشأت گرفته و در واقع نشانگر اسما و صفات او است. خداوند متعال از آنجا که ذات خویش را دوست مىدارد، هر آن چیزى را که حکایتگر و بیانگر آن ذات است، نیز دوست مىدارد.[۱۰]

 

عین القضات همدانى در این باب کلماتى شنیدنى دارد:

دریغا به جان مصطفى اى شنونده این کلمات! خلق پنداشتهاند که انعام و محبت او با خلق، از براى خلق است. نه از براى خلق نیست؛ بلکه از براى خود مىکند که عاشق، چون عطایى دهد، به معشوق و با وى لطف کند؛ آن لطف نه به معشوق مىکند که آن با عشق خود مىکند. دریغا از دست این کلمه!  تو پندارى که محبّت خدا با مصطفى، از براى مصطفى است؟ این محبّت او از بهر  خود است.[۱۱]

دوم اینکه حبّ خداوند به بندگان، به معناى یک حبّ انفعالى نیست که در عالم مادى وجود دارد. حبّ خداوند به خویش ـ به گفته ابن سینا ـ همان ادراک «خیر» است. خداوند از آن روى که مُدرک جمال حضرت خود است، عاشق است و از آن روى که ذات او مدرَک است به ذات، معشوق است.[۱۲] و چون فعل خداوند از ذات او جدایى ندارد، آن نیز مورد محبّت خداوند است. بدین معنا که خداوند، افعال خود را ـ که مرتبط با ذات او است ـ دوست مىدارد و چون مخلوقاتش، نتیجه فعل حضرتش هستند، آنها را نیز دوست مىدارد؛ ولى این حبّ به معناى انفعالى نفسانى ـ که در عالم مادى مطرح مىشود ـ نیست؛ بلکه بازگشتش به همان حبّ ذات است که معناى آن ادراک خیر و کمال است. امّا ظهور این محبّت ـ به فرموده حضرت امام رحمهالله ـ همان بروز رحمت و کرامتش به بندگان است.[۱۳] به عبارت دیگر وقتى خداوند، به بندهاى از رحمت بىکران خود لطف مىکند، در حقیقت او را مورد محبّت خویش قرار داده است.

با توجّه به این توضیحات، روشن مىشود که معناى محبّت خداوند به بندگان، همان ادراک خیر و کمالى است که از ذاتش مىجوشد و این معنا مانند محبّت ما انسانها، به یکدیگر نیست که به نوعى در آن انفعال نفسانى هست و چون معناى محبّت خداوند با آنچه که ما به یکدیگر محبّت مىکنیم، متفاوت است، نیازى را که در محبّت ما وجود دارد ـ و در نکته دوم گفته شد ـ اصلاً در محبّت خدا معنا ندارد. ما براى رهایى از تنهایى، کسب کمالات و آرامش روحى  و اتحاد با دیگران، نیازمند محبّتیم؛ امّا محبّتى که نفس در برابر آن منفعل و مبتهج مىگردد! و لکن محبّت خداوند به بندگان، براى هیچ یک از این امور نیست؛ چرا که او نیازى به رهیدن از تنهایى، به دست آوردن کمالات و … ندارد. او غنى با لذات است؛ محبّت او به مخلوقاتش همان ادراک خیر و کمالى است که در ذاتش وجود دارد و مظاهر آن در همه هستى، پرتو افکن شده است.

 

پرسش و پاسخ های دانشجویی پیرامون خداشناسی/ مؤلف:محمدرضا کاشفی

دفتر نشر معارف


پی نوشت ها

[۱]  – احیاء علوم الدین، ج ۴، ص ۲۷۵٫

[۲]  – به نقل از: فلسفه و قرآن در زمینه المیزان، ج ۳، ص ۱۴۵٫

[۳] – نگا: محمد تقى مصباح یزدى، اخلاق در قرآن، ج اوّل، ص ۳۵۹ و ۳۶۰٫

[۴] – على شریعتمدارى، روانشناسى تربیتى، صص ۲۵۱ ـ ۲۵۳٫

[۵] – محمد خدایارى فرد، مسائل نوجوانان و جوانان، ص ۳۱٫

[۶]– نگا: محمدرضا کاشفى، آیین مهرورزى، بخش اوّل و دوّم.

[۷]  – نگا: همان، بخش چهارم.

[۸]–  عطف الألف، ص ۲۸٫

[۹]– مثلاً بقره ۲، آیه ۶۵؛ آل عمران (۳)، آیه ۳۱ و… .

[۱۰] – نگا: المیزان، ج اوّل، ص ۴۱۱٫

[۱۱] – تمهیدات، ص ۲۱۷٫

[۱۲] – نگا: رساله عشق، صص ۴ ـ ۶٫

[۱۳]– اربعین، ص ۳۹۰ و ۳۹۱٫