١ . ماجراى سقيفه
مرحله پس از رحلت نبى اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) دشوارترين مرحله تاريخ امت اسلامى به شمار مى آمد که شعله اش زبانه کشيد و طنين انفجارش همه جا پيچيد.
بر شرايط و اوضاع پيچيده و بغرنج آن زمان عناصرى واقعگرايانه و عناصرى با برداشت هاى شخصى حكمفرما بود. رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) تبليغ رسالت اسلامى را که از ناحيه خداى عز و جلّ به او محوّل شده بود، به نحو کامل به پايان رساند و وجود شريف آن حضرت عنصر درخشندگى ايمان و سبب آرامش و امنيت و سازندگى به شمار مى آمد، ولى ژرفاى خلاء بزرگ جامعه انسانى که به ابعادى غير قابل تصوّر انجاميد، بعضاً در انديشه افراد متعددى که به کانون هاى قدرت و روندِ حرکتِ جامعه جزيرة العرب تازه مسلمان، وابسته و نزديك بودند، تبلور داشت و همين خلاء پس از وفات رسول اکرم(عليها السلام) سبب بروز واکنش هاى شديدى بين طرفين حق و باطل گرديد.
نزاع و کشمكشى که درعرصه جامعه اسلامى پديدار شد، دليل بر اين بود که هنوز ايمان و اعتقاد به اسلام، با همه ابعاد و حدودش در دل بيشتر مردم جايگزين نشده است. يكى از نتايج اين کشمكش را مى توان آغاز پديده انحرافِ دولتِ اسلامى دانست که تا امروز آثار زيانبارى براى مسلمانان به جاى نهاده است.
برهه پس از وفات رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) سرشار از رويدادهايى متناقض و بى انديشه بود. در راستاى بررسى زندگى حضرت زهرا(عليها السلام) در اين برهه، بايد اوضاع عمومى و حوادث و رخدادهاى آن زمان را به ارزيابى بنشينيم تا از لابلاى آن، طبيعت جامعه آن روز را بشناسيم و قدرت هاى تأثير گذار و واکنش زا و آثار آن را بر اهل بيت عموماً و فاطمه زهرا(عليها السلام) به خصوص و جور و ستم هايى که بر او روا داشته شد، بر ايمان قابل تصور باشد و در اين وادى نخستين موردى که بدان برمى خوريم گردهمايى و کنگره سقيفه و نقش اصلى آن در راستاى کليه موضع گيرى هاى بعدى است که اين گردهمايى بر مبناى آن تشكيل يافت.
امام على(عليه السلام) و خاندان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و بنى هاشم و هوا داران آنان، سرگرم تجهيز پيكر مبارك رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و آماده انجام مراسم تدفين آن بزرگوار بودند که در اين بحبوحه عناصرى که براى دست يابى به قدرت در پى مطامع و خواسته هاى خود بودند، با ناديده گرفتن اوامر و نواهى الهى که بر زبان رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)وارد شده بود، از اين فرصت استفاده کردند.
در آن گير و دار، دو نوع حرکت انجام پذيرفت: نخست: عمر بن خطاب در جمع انبوه مسلمانانى که در پى رحلت جانسوز پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با حزن و اندوه پيرامون خانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) تجمّع کرده بودند، صريحاً اعلان کرد که پيامبر از دنيا نرفته و آسانى را که چنين ادعايى کنند، به مرگ تهديد کرد و تا زمانى که ابو بكر از بيرون مدينه بدان جا رسيد، هم چنان بر موضع گيرى ترديدآميز خود پا فشارى نشان مى داد.
دوم: انجمن و گردهمايى انصار در سقيفه بنى ساعده، که به رياست سعد بن عُباده خزرجى تشكيل شده بود.
تاريخ نگاران و ارباب حديث اتفاق نظر دارند که موضعِ عمر با از راه رسيدن ابو بكر و قرائت آيه (…وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ…) براى مردم، پايان يافت، زيرا شور و هيجان عمر فرو نشست و هر دو از خانه پيامبر بيرون رفته و پيكر مقدس آن حضرت را در برابر خاندان مصيبت زده اش، رها ساختند.
آن چه قرينه ها و شواهد و سير حوادث بر آن تأکيد دارد اين است که آن دو رهسپار مكانى شدند که انصار آن جا را از قبل براى اتّخاذ تدابير لازم، انتخاب کرده بودند و چه بسا بيشتر انصار از جمله سعد بن عُباده، کسى را جز على(عليه السلام)براى جانشينى پس از رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در نظر نداشتند، چنان که باورِ توده مسلمانان نيز همين بود و هرگز حاضر نبودند از آن حضرت دست بردارند، ولى پس از آن که براى انصار روشن شد سران مهاجران براى دور کردن خلافت، از على(عليه السلام) و دست يابى خود بر آن، دست به تشكلى زده اند و با ناديده گرفتن سخنان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره على(عليه السلام)، در اين اتحاد جديد قريشى قصد دارند روح جاهليت و تعصّبات قبيله اى را يك بار ديگر زنده کنند، از سويى انصار به گونه اى در سير رسالت و شخص پيامبر خدا، از جان و مال خود مايه گذاشته بودند که چنين از خود گذشتگى و ايثارى را هيچ يك از مهاجرانى که با طرح و نقشه در پى دست يابى به قدرت پس از نبى اکرم بودند، ارائه نداده بودند. از اين رو، جمعى از انصار به رهبرى سعد بن عباده براى تبادل نظر پيرامون مسأله خلافت و جانشينى، در سقيفه گرد آمدند و دسته اى از آنان شعار طرفدارى از سعد بن عُباده را سر دادند، وقتى خبر گردهمايى سقيفه توسط برخى از عناصر مخالف سعد بن عباده که بر ضدّ او فعاليت مى کردند، به مهاجران رسيد، خانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را ترك گفته و به سرعت خود را به سقيفه بنى ساعده رساندند، سخنگوى انصار به پا خاست و به بيان ويژگى هاى انصار پرداخت و عملكرد و جانفشانى هاى آنان را در راه اسلام، ستود و از مهاجران خواست تا نقش انصار را ناديده نگيرند و بخشى از امور مربوط به خلافت را در اختيار آنان قرار دهند و پس از او ابو بكر به سخن پرداخت و فضايل و افتخارات قريش را ياد آور شد و عملكرد اعراب قبل از اسلام و فخر و مباهات آنان به نياکان قريش را يك بار ديگر در اذهان مردم زنده کرد.
در روايت عقدالفريد آمده است که: ابو بكر گفت: ما مهاجران، نخستين کسانى بوديم که به اسلام گرويديم و از افتخاراتى بيش از ديگران برخورداريم، و نقش محورى داريم، شخصيّتمان برتر از سايران و به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از همه نزديك تريم، سپس ادامه داد و گفت: عرب جز به فرمان اين قبيله از قريش، گردن نمى نهد. از اين رو، در راستاى فضيلت ها و ويژگى هايى که خدا به برادران مهاجر شما عطا کرده، با آنان به رقابت برنخيزيد، من خرسندم از اين که شما به يكى از اين دو تن بيعت کنيد و با دست خود به عمر بن خطاب و ابو عبيده جراح اشاره کرد.
ابو بكر که درباره قريش و افتخارات آنان به ويژه از مهاجران سخن مى گفت فرياد بشير بن سعد خزرجى را که از گوشه مجلس بلند شد، غنيمت شمرد و بشير که آتش حسد نسبت به پسر عمويش سعد بن عباده وجودش را فرا گرفته بود، گفت: مردم! پيامبر شما از قبيله قريش است و افراد قبيله اش به او سزاوارتر از ديگرانند، به خدا سوگند! من در مسأله خلافت هرگز با مهاجران به نزاع و کشمكش نخواهم پرداخت.
حباب بن مُنذر خزرجى به جهت ابراز چنين شيوه دروغين و نفاق و حسدى از ناحيه بشير در مورد پسر عموى خويش ميان مردم، وى را به شدت مورد اعتراض قرار داد و گفت: بشير بن سعد، با حسد و کینه اى که در مورد پسر عموى خود به دل دارد، بر او دشوار مى آيد پسر عمويش پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) زمام خلافت را به دست گيرد، به همين دليل، در نقش کسى ظاهر شده که نمى خواهد با صاحب حق، به کشمكش بپردازد و سپس اظهار داشت: بشير! چه نيازى به اين کار داشتى؟ تو با اين سخنان در حقيقت، با زمامدارى پسر عمويت سعد بن عُباده به رقابت پرداختى. ستيزه جويى به همين مقدار پايان نيافت، بلكه اُسيد بن حُضير يكى از سران اُوس به پا خاست و با سخنانِ خود، احساس حقد و کينه هاى جاهليّت را در دل ها برانگيخت و به بيان اختلافات و تعصّبات دو قبيله أوس و خزرج که، بخشش و گذشتِ آيين اسلام، آن ها را خاموش ساخته بود، پرداخت و أوس را مخاطب قرار داد و گفت: اوسيان! به خدا سوگند! اگر سعد بن عُباده را براى يك بار به زمامدارى خويش برگزينيد، براى هميشه خزرجيان بر شما فخر و مباهات مى کنند و در امر خلافت هيچ گونه حقى براى شما قائل نخواهند شد.
ابو بكر [در اين جا] نيز با بهره ورى از نعره هاى بشير بن سعد که به اين تقسيم بندى دست زد، با يك دست خود عمر بن خطاب و با دست ديگرش ابو عبيده را گرفت و فرياد زد: مردم! اکنون اين عمر، و اين نيز ابو عبيده، با هر يك مى خواهيد بيعت کنيد، پس از پياده شدن نقشه اى که از قبل ميان آن سه تن طراحى شده بود، حُباب بن منذر بپا خاست و اظهار داشت: انصار! شما موقعيت خويش را حفظ کنيد و به سخنان اين مرد و هوادارانش گوش فراندهيد که هيچ گونه حقى براى شما در خلافت قائل نيستند، عمر از سخنان حُباب به خشم آمد و از جا بلند شد و گفت: ما دوستداران و خويشان محمديم، و کسى در مورد خلافت و حكومت پيامبر با ما به نزاع برخيزد، يا به باطل گراييده و يا به گناه آلوده شده و يا در ورطه هلاکت افتاده است.
حُباب بن مُنذر با مشاهده ماجرا جويى عمر بن خطاب و گستاخى وى، رو به انصار کرد و گفت: اگر مهاجران از درخواست شما سر باز زدند، آن ها را از اين ديار بيرون برانيد، به خدا سوگند! شما به خلافت سزاوارتر از آنان هستيد، مردم، در سايه شمشيرهاى شما به آيين اسلام گردن نهادند، و سپس شمشير خود را از نيام کشيد و آن را به حرکت درآورد و گفت: من پشتوانه مورد اعتماد، و پاسدار مطمئن اين امر هستم، به خدا سوگند! اگر موافق باشيد يك بار ديگر دست به شمشير مى بريم و ماجرا را از سر مى گيريم. در اين جا، جام خشم عمر بن خطاب لبريز شد و تا درگيرى بين دوطرف فاصله اى نمانده بود که ابو عبيده جراح براى جلوگيرى از وقوع آشوب به پا خاست و با صدايى آرام گفت: اى جماعتِ انصار! شما نخستين کسانى بوديد که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)را يارى کرده و از او پشتيبانى نموديد، اکنون نخستين افرادى نباشيد که سنّت آن حضرت را دستخوش تغيير و تبديل ساخته اند و سپس با سخنانى حاکى از خواهش و تمنّا با آنان به گفت و گو پرداخت و ديرى نپاييد که انصار آرام شدند و ميانشان چند دستگى افتاد .
عمر بن خطاب پس از اين گفت و گو فوراً خود را به ابو بكر رساند و گفت: دستت را بده تا با تو بيعت کنم، هيچ کس حق ندارد مقامى را که رسول خدا به تو ارزانى داشته ناديده بگيرد و پس از او ابو عبيده جرّاح به پا خاست و به ابو بكر گفت: تو برجسته ترين فرد مهاجران و يار غار رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و جانشين وى در نماز گزاردن بر مردم هستى، و ابو بكر دست خود را براى هر دو تن گشود و آن دو با وى بيعت کردند، سپس بشير بن سعد و گروهى از خزرجيان از جا جسته و با ابو بكر بيعت نمودند و پس از آنان اُسيد بن حُضير و أوسيانِ همراهش، بيعت کردند و با سر دادن شعار به سود ابو بكر از سقيفه بنى ساعده بيرون آمدند و در مسير راه به هر کس مى گذشتند دست او را گرفته و به دست ابو بكر مى کشيدند و هر کس سر پيچى مى کرد، عمر بن خطاب او را با تازيانه مورد ضرب و شتم قرار مى داد و با گرد آمدن هوا داران خليفه اطراف آن فرد، وى را مجبور به بيعت مى کردند و بدين سان، بيعت با ابوبكر به طور ناگهانى و غافلگيرانه با بيشتر مردم انجام پذيرفت.
از مجموع مطالب ياد شده به خوبى روشن مى شود که طرح و نقشه دور ساختن على(عليه السلام) از حكومت و دست يابى ديگران به آن، آن گونه که از قرائن و شواهد پيداست، يك ساعته به وجود نيامده بود و موضعى را که انصار به رهبرى سعد بن عباده اتخاذ کردند ، ناخود آگاه و بدون آمادگى قبلى صورت گرفت; چنان که اين معنا از اختلاف و نقطه نظرات مخالفى که با يكديگر داشتند، پديدار بود; همچنين مشخص شد که ابو بكر و عمر بن خطاب و ابوعبيده جراح به عنوان سران حزب قريش، همان کسانى بودند که براى دست يابى به خلافت و دور ساختن على بن ابى طالب(عليه السلام) از آن عرصه، به نقشه و توطئه دست زده بودند و قوى ترين دلايل آنان در برابر انصار تنها دو دليل بود:
١ . مهاجران، نخستين گروندگانِ به اسلام اند.
٢ . نزديك ترين خويشان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى آيند.
اين سردمداران پس از اقامه اين دليل و برهان، در حقيقت به محكوميت خويش سخن گفتند زيرا به ادعاى آنان اگر قرار بود خلافت با قدرت شمشير و اسلام آوردن و خويشاوندى نزديك به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به کسى تعلق بگيرد، تنها على(عليه السلام) شايستگى چنين معنايى را داشت، چون به اتفاق همه مسلمانان، وى نخستين فردى بود که به اسلام گرويد و به خدا ايمان آورد و رسالت محمد بن عبد الله(صلى الله عليه وآله وسلم) را تصديق کرد و طبق موازين پيوند برادرى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه ميان مهاجران و انصار برقرار کرد، على(عليه السلام) برادر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و پسر عموى حقيقى، و نزديك ترين مردم به جان و دل رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) تلقى مى شد و هيچ کس در اين خصوص، ترديدى به خود راه نمى داد.
وقتى ابو بكر در گفت و گو با انصار، مستند خويش را خويشاوندى با پيامبر و سابقه در اسلام قرار داد و عمر و ابو عبيده جرّاح را به جهت خويشاوندى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و سابقه در اسلام، نامزد خلافت کرد، و شخصيت على بن ابى طالب را که کمتر از سه ماه قبل، بالغ بر يكصد هزار تن مسلمان در غدير خم با آن حضرت بيعت کرده بودند، ناديده گرفت، در حقيقت خود، به تناقض گويى آشكارى گرفتار شد.
على بن ابى طالب(عليه السلام) پسر عموى حقيقى نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بود و به اتفاق تاريخ نگاران و ارباب حديث، تنها وى برادر دينى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى رفت، اسلام به سبب فدا کارى ها و جانفشانى ها و جهاد و مبارزه على(عليه السلام)سر پا شد و بر شرك و بت پرستى و قريش که با باز گشت به شيوه نياى خود به جنگ با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) برخاسته بودند، پيروز شد و اين بار با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)که در خط و مشى و شخص على(عليه السلام) متبلور بود، سر ستيز داشتند.
اين قضيه بر ابو بكر که با نامزد کردن عمر و ابو عبيده، به صحت کاربرد اين شيوه و کفایت آن، اعتقاد داشت، پوشيده نبود. ولى او و هوادارانش در مورد اين مسأله قبلاً نقشه کشيده بودند، و در راستاى دور ساختن على(عليه السلام) از صحنه خلافت و دست يابى خود به آن با استفاده از همه شيوه ها، با برخى از عناصر مهاجر و انصار از پيش به توافق رسيده بودند، وى با دسته دوم انصار که موضع گيرى ابو بكر و هوادارانش، احساسات آنان را برانگيخته بود و براى تبادل نظر پيرامون سرنوشت و آينده خلافت، در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده بودند، به گفت و گو پرداخت. ابوبكر و رفقايش بسان کسى که از موضع قدرت سخن بگويد و بخواهد خويشتن را هر چند با اين نوع وارونه جلوه دادن حقايق و سخنان فريبكارانه – بر ديگران تحميل کند – با مردم سخن گفتند.
پاسخ عمر به ابو بكر، بر همين معنا دلالت دارد، وقتى ابو بكر به مردم گفت:
مى توانند با عمر بن خطاب و ابو عبيده بيعت کنند، عمر فوراً در پاسخ ابو بكر گفت: تو زنده باشى و چنين کارى انجام پذيرد؟ کسى حق ندارد مقام و مرتبه اى را که رسول خدا برايت ارزانى داشته، ناديده بگيرد. [1]
اين پاسخ، حاکى از برنامه ريزى و توافق قبلى آنان بر شيوه اى بود که بيعت، با ابوبكر انجام پذيرد و هم زمان با اين، عمر بن خطاب مى کوشيد با اين سخن که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ابو بكر را به جانشينى خود برگزيده، افكار عمومى را منحرف ساخته و در بوته ابهام نگاه دارد. از اين رو، عمر به ابوبكر گفت: کسى حق ندارد مقام و منزلتى را که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به تو ارزانى داشته ناديده بگيرد با اين که تاريخ نگاران قديم و ارباب حديث و راويان مورد اعتمادى که به بيان زندگى رسول خدا پرداخته و احاديث آن حضرت را براى نسل هاى بعد روايت نموده اند، هيچ يك ادعا نكرده اند که نبىّ اآرم(صلى الله عليه وآله وسلم)حتى با اشاره اى دور به مقام و منزلتى که عمر بن خطاب مى کوشيد آن را براى ابو بكر اثبات کند، کلمه اى گفته باشد، بلكه برخورد پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با ابوبكر برعكس ادعاى عمر بوده است.
رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)نه انجام کارى را به ابو بكر سفارش کرده و نه او را در جايگاهى قرار داده که برايش امتيازى بر ديگران تلقّى شود و اگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در غزوه ذات السلاسل، ابو بكر را در رأس گروهى از گشتى ها اعزام نمود و يا پرچم را در روز خيبر به او سپرد، [به گواه تاريخ] در همه موارد ياد شده ابوبكر با شكستى مفتضحانه بازگشت و رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)در روزهاى پايانى عمر شريف خود که زمان رحلتش را نزديك مى ديد، تصميم گرفت او و عمر بن خطاب را به عنوان سربازان سپاه اسلام به فرماندهى اُسامة بن زيد که حد اکثر، بيش از بيست سال از سن او نمى گذشت، از مدينه بيرون کند.
ولى در مورد نمازى که ابو بكر برخى روزها در دوران بيمارى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)با مردم به جا آورد و ابو عبيده در سخنان خود باانصار بدان اشاره کرد، بايد گفت: با اين که امامتِ در نماز همواره عملى رايج بوده و هست و کوچك و بزرگ و اهل فضل و کمال و نيز بى بهره گان از علم و دانش، عهده دار آن مى شده اند، بر فرض که چنين اتّفاقى افتاده باشد، موجب فضيلت ابوبكر بر هيچ يك از مردم نمى شود و چنين عملى از ويژگى هاى پيامبران و اولياء و شخصيت هاى برجسته و با قداست، به شمار نمى آيد، از سويى چون رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در وضعيتى بسر مى برد که نمى بايست بستر خويش را ترك گويد، عايشه از پيش خود پدرش را براى اقامه نماز با مردم فرا خواند ولى زمانى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از ماجرا آگاه شد با تكيه بر دست على(عليه السلام) و عباس با حال تبدار از منزل خارج شد و ابو بكر را از محراب خويش کنار زد و خود با اين که از شدّت درد و بيمارى رنج مى بُرد، با مردم نماز گزارد.
شگفت آور است مسأله اى را که عقل و منطق پذيراى آن نيست، جمعى از علما و ارباب حديث اهل سنّت براى ابو بكر فضيلتى تلقى مى کنند که وى را شايسته خلافت گردانده، در صورتى که خود به ديدگاه رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در مورد على(عليه السلام) در ماجراى «يوم الدار» اُحد، احزاب، حُديبيه، خيبر، حُنين، تبوك و غدير خم و ايجاد پيمان برادرى بين پيامبر و على(عليه السلام)در مكه و مدينه، اعتراف دارند. ولى هيچ يك از اين موارد را نه تنها دليل، بلكه اشاره اى به انتخابِ على(عليه السلام)براى منصب خلافت پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نمى دانند، امّا دو رکعت نمازى را که ابو بكر [بر فرض صحت] با مسلمانان به جا آورده دليل روشنى بر شايستگى وى به رهبرى مسلمانان پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و دادن صلاحيت هاى لازمه به او، به شمار مى آورند.
آن چه در روايت زبير بن بكّار آمده دلالت دارد که حرکت انصار و گرد همايى آنان در سقيفه، در پاسخ برنامه ريزى مهاجران که طى آن قصد رسيدن به قدرت داشتند، انجام پذيرفته است. وى مى گويد: وقتى مردم با ابوبكر بيعت کردند، او را با سان و رژه به مسجد آوردند، در پايان آن روز جمعى از انصار و گروهى از مهاجران، انجمنى تشكيل داده و افراد، يكى پس از ديگرى در آن جمع سخن گفتند.
عبد الرحمان بن عوف اظهار داشت: اى جماعت انصار! هر چند شما از فضايل زيادى برخورداريد و پيروزى هاى چشمگيرى توسط شما به دست آمده و از سوابق درخشانى بهره منديد، ولى افرادى چون ابو بكر و عمر و على و ابو عبيده ميان شما وجود ندارد.
زيد بن ارقم در پاسخ گفت: اى عبد الرحمن! ما فضيلت کسانى را که نام بردى انكار نمى کنيم ، ولى ما افرادى چون سعد بن عُباده رهبر انصار و اُبىّ بن کعب را بين خود داريم که خداوند به رسول خود فرمان مى دهد بر او درود فرستد و قرآن را از او دريافت کند. و معاذ بن جبل از ماست که روز قيامت پيشاپيش دانشمندان در حرکت است و خزيمة بن ثابت که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)گواهى و شهادت او را به جاى دو تن مورد تأييد قرار داد، ميان ماست و به خوبى مى دانيم ميان کسانى که از قريش نام بردى افرادى وجود دارد که اگر در پى خلافت باشد، هيچ کس با او به ستيزه برنخواهد خاست و او، شخص على بن ابى طالب است.
در تاريخ طبرى آمده است: وقتى ابو بكر براى بيعت گرفتن، ابو عبيده و عمر بن خطاب را پيشنهاد کرد و آن دو به سود ابو بكر کنار رفتند، انصار اعلان داشتند: ما جز با على بن ابى طالب با ديگرى بيعت نخواهيم کرد. [2]
اين دو روايت تصريح دارند که انصار در مورد على بن ابى طالب(عليه السلام)حتى اگر مهاجران او را کانديداى خلافت کرده بودند، هيچ گونه مخالفتى نداشتند و معنايش اين بود موضع گيرى مخالفى که انصار با ابوبكر در سقيفه اتخاذ کردند، در ازاى برنامه ريزى و طرح و نقشه اى بود که قريش براى دست يابى به خلافت و سلب آن از صاحبان قانونى اش، بدان متوسل شده بودند.
استاد توفيق ابو علم در کتاب خود « اهل البيت» مى گويد: بعيد نيست سعد بن عُباده هنگامى که ديد مهاجران حاضر نيستند حق را به اهل آن واگذارند، آن را براى خود درخواست کرد.
به هر حال از نگاه اکثريت انديشمندان مسلمان ديدگاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در مورد على(عليه السلام) و سخنان صريح و مكرّر پيامبر درباره وى، اميرمؤمنان (عليه السلام)را در حكم شخصى معيّن براى خلافت قرار مى دهد به گونه اى که على(عليه السلام)شخصاً مطمئن بود مسأله خلافت، از او فراتر نخواهد رفت.
در شرح نهج البلاغه آمده است که: على(عليه السلام) ترديدى نداشت خلافت از آنِ او خواهد بود و هيچ يك از مردم در اين خصوص با وى سَرِ ستيز و نزاعى نخواهند داشت و خود در اين باره مى گويد :
عمويش عباس، به او گفت: [على جان!] دستت را بده تا با تو بيعت کنم، اگر چنين کارى صورت گيرد مردم مى گويند عموى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با پسر عموى پيامبر بيعت کرده و در اين صورت حتى دو تن نيز در مورد بيعت با شما به اختلاف نمى پردازند . على(عليه السلام)فرمود: عمو جان! آيا واقعاً آسى غير از من نيز سوداى رسيدن به خلافت دارد؟
عباس در پاسخ گفت: پى خواهى بُرد.
امام(عليه السلام) فرمود: عمو جان! من دوست ندارم مردم پشت درهاى بسته با من بيعت کنند.
طبيعى بود وقتى امام(عليه السلام) و همراهان از اين رخداد بزرگ اطلاع حاصل کرده مات و متحير شدند چرا که با چشم خود ديدند ابو بكر را مانند داماد با شادى و هلهله به مسجد مى برند و جنازه مقدس رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در جمع خانواده اش روى زمين قرار دارد و همسرانش در انتظارند تا پيكر پاك او تجهيز و مراسم خاك سپارى وى انجام پذيرد، از سويى با خبر شدند که ابوبكر در مناقشه با انصارِ مخالفِ خويش، به خويشاوندى خود با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و سابقه گرويدن به اسلام، استناد کرده است .
در چنين وضعيتى امام(عليه السلام) هر چند به صحت و درستى ادله مهاجران اعتقاد نداشت ولى مى بايست آنان را موظف به پذيرش موضوعى بنمايد که خود، انصار را به پذيرش آن وا مى داشتند. امام(عليه السلام)قادر بود ده ها دليل بى چون و چرا براى آنان اقامه نمايد و اين کار در صورتى امكان داشت که آنان به سخنان منطقى حضرت گوش فرا داده و دلايلى که وى اقامه مى کرد، آنان را از انجام عملى که به طور جدّى پى گير آن بودند، باز مى داشت. با اين همه، امام(عليه السلام) با همان دليلى که مهاجران بر انصار فايق آمدند و با استناد به سخنان و تصريحات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مورد خود و سابقه درخشان و جهاد و مبارزه و پيمان برادرى خويش با رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، با آنان به احتجاج پرداخت و هم چنان از حق خويش دفاع نمود و در اين راستا همسرش زهراى مرضيه(عليها السلام)بانوى بانوان در کنار شوهر در صدد باز پس گيرى هداياى خود و حق خلافتِ شوهر، برآمد.
اغلب راويان آورده اند : پس از بيعت مردم با ابو بكر، ابوسفيان با سخنانى هيجانى، پشتيبانى خود را از على(عليه السلام) اعلان کرد و مخالفانش را مورد تهديد قرار داد و گفت: به خدا سوگند! مدينه را از سواره و پياده پر خواهم کرد، البته بر امام على(عليه السلام) پوشيده نبود که ابوسفيان با اين کار قصد جنگ افروزى ميان مسلمانان دارد تا فتنه و آشوب را دامن بزند شايد براى وى و امثالش که شرك و نفاق را در دل نهان ساخته اند، فرصتى به وجود آيد و در آن گير و دار به اهدافِ خصمانه خود نسبت به اسلام و پيروان آن که ابوسفيان بيست سال با آنان جنگيد، دست يابند وى که سال ها با مسلمانان مبارزه کرد سرانجام خود و همسرش هند جگرخوار آن گونه که ميان مسلمانان معروف است در سال فتح مكه و در تنگناترين موقعيت، بسان فردى شكست خورده و از همه جا درمانده، مجبور به ورود در جرگه مسلمانان شدند ولى حقد و کينه هايى به دل داشتند که گاه گاهى خود را نشان مى داد.
در روايت طبرى و ابن اثير در کامل، آمده است که: امير المؤمنين(عليه السلام)ابوسفيان بن حرب را مورد نكوهش قرار داد و فرمود:
ابوسفيان! به خدا سوگند! تو با اين کار هدفى جز ايجاد فتنه و بلوا ندارى و سال ها بد خواه اسلام بوده اى و ما نيازى به يارى تو نداريم. [3]
٢ . نتايج سقيفه
رخدادهاى سقيفه موجب به وجود آمدن سه جناح مخالف شد:
١ . انصار; که با خليفه و رفقايش در سقيفه بنى ساعده به نزاع و مشاجره پرداختند و ميان آنان بحث و مناقشه درگرفت و به سبب ريشه دار بودن تفكر وراثت دينى در ذهن اعراب و اختلافى که ميان خودِ انصار به سبب نفوذ تعصّبات قبيله اى در دلشان به وجود آمد، ماجراى سقيفه به سود قريش تمام شد. [4]
ابو بكر و رفقايش در نزاع و کشمكش سقيفه، بر سر موضوعى که آن را حق خود مى دانستند، دفاع خويش را متوجه نقطه اى نمودند که در نظر بسيارى از مسلمانان، داراى مقبوليت بود. زيرا وقتى قريش، عنوانِ قبيله و نزديكان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را يدك مى کشيد، به طور طبيعى از ساير مسلمانان به خلافت و حكومتِ آن حضرت سزاوارتر بود و در حقيقت مى توان گفت: ابو بكر و دار و دسته اش از گرد همايى انصار از دو جهت بهره بردند:
نخست: انصار با عملى که انجام دادند، شيوه اى را اتخاذ کردند که بدانان اجازه نمى داد از آن پس در صف هوا داران على(عليه السلام) قرار گيرند و فرمانش را گردن نهند و از سزاوارى وى به خلافت دَم بزنند.
دوم: شرايط و اوضاع به گونه اى براى ابو بكر مهيا و دمساز شد که وى را تنها مدافع حقوق مهاجران در گرد همايى سقيفه قرار داد و هيچ شرايطى مانند شرايط سقيفه منافع او را تأمين نمى کرد زيرا افراد سرشناس و صاحب نفوذ مهاجران که در صورت حضورشان، سقيفه در آن روز چنين نتيجه اى را به دست نمى داد، در جلسه شرکت نداشتند.
بدين سان، ابو بكر از سقيفه بيرون آمد و کليه مسلمانانى که در مورد خلافت با نقطه نظرات وى موافق بودند و يا پذيرش زمامدارى سعد بن عُباده بر آن ها دشوار مى آمد با وى دست بيعت داده بودند.
٢ . امويان و در رأس آنان ابوسفيان که در صدد اختصاص سهمى در حكومت براى خود بودند، بدين وسيله مى خواستند بخشى از ارج و احترام سياسى گذشته خود در جاهليّت را باز گردانند. زمامداران حكومت (ابو بكر و دار و دسته اش) به مخالفت امويان و تهديدهاى ابوسفيان و سخنان هيجانى وى در بازگشت از سفرى که رسول خدا او را براى جمع آورى زکات فرستاده بود، اعتنايى نكردند زيرا به سرشت و طبيعت و خواسته هاى سياسى و مادى بنى اميّه آشنايى داشتند و جلبِ حمايت و همكارى آنان در کنار حكومتِ موجود، کار ساده اى بود چنان که ابو بكر اين کار را انجام داد و از پيش خود يا به تعبيرى دقيق تر با اجازه عمر، تمام اموال و زکات هايى را که از مسلمانان نزد ابوسفيان وجود داشت، يك جا بدو بخشيد و پس از آن نيز بخشى از کارهاى حكومتى
را در تعدادى از مراکز مهمّ دولتى در اختيار امويان قرار داد.
٣ . بنى هاشم و شخصيت هاى برگزيده آنان مانند: عمّار، سلمان، ابوذر، مقداد، (رضوان الله عليهم اجمعين) و دسته هاى ديگرى از مردم که به حكم الهى و نحوه سياستى که در اسلام با آن خو گرفته بودند، بنى هاشم را وارث طبيعى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانستند. [5]
ملاحظه مى کنيم که حزب حاکم در همگرايى با انصار و امويان و جلب حمايت آنان، به پيروزى دست يافت ; ولى اين موفقيت و پيروزى، آن حزب را به تناقض فاحش سياسى کشاند، زيرا شرايط موجود سقيفه، حاکمان را بر آن مى داشت که خويشاوندى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را در مسأله خلافت ملاك خاصى تلقّى کنند و وراثت را براى رهبرى دينى به عنوان يك اصل مورد تأييد قرار دهند ولى پس از ماجراى سقيفه وضعيت دگرگون شد و مخالفت با آن، رنگ و نوع تازه و بسيار روشنى به خود گرفت بدين معنا که اگر قريش: اين دليل که پيامبر از آن ها بود، از ساير قبايل عرب به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نزديك تر و سزاوار جانشينى او به شمار مى آمدند، بنا بر اين بنى هاشم به خلافت و جانشينى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) سزاوارتر از بقيه قريش بودند و اين مطلب عيناً همان موضوعى است که على(عليه السلام) در سخنان خود بدان اشاره کرد و فرمود: اگر مهاجران با استناد به خويشاوندى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر انصار اقامه دليل کردند، ما نيز به همان دليل مى توانيم بر ضد خودِ مهاجران به استدلال بپردازيم و اعلان داشت: اگر دليل و برهان مهاجران حقى را ثابت کند، که در اين صورت اين حق تنها از آنِ ماست، نه آن ها و گر نه انصار بر ادعاى خود باقى خواهند ماند. و ابن عباس اين بخش را در گفت و گوى خود با ابوبكر به روشنى بيان کرد و به ابو بكر گفت: تو که مى گويى «ما از شجره رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) هستيم سخنى بى پايه است، بلكه شما به همسايگان آن درخت مى مانيد; ولى ما شاخسار آن درخت مبارك هستيم.» [6] على که رهبرى جناح بنى هاشم را در مخالفت با سقيفه عهده دار بود، ترس و وحشت سختى در دل حاکمان ايجاد کرده بود، زيرا شرايط خاص آن حضرت وى را بر انجام دو گونه کار مثبت بر ضد حكومت موجود، يارى مى داد.
يكى: پيوستن احزاب مخالفى مانند: امويان و افرادى نظير مُغيرة بن شُعبه به على(عليه السلام)، که آراء خود را به معرض فروش گذاشته و بر سَرِ سوداى آن ها با بهاى گزاف، با جناح هاى گوناگونى وارد مذاکره و گفت و گو شده بودند، اين واقعيت را از سخنانى که ابوسفيان روز ورودش به مدينه در مورد خلافت برآمده از سقيفه، عنوان کرد و گفت و گويى که با على(عليه السلام) داشت مى توان به خوبى دريافت، زيرا ابوسفيان امام(عليه السلام) را به شورش ترغيب مى کرد، ولى خود به خليفه تمايل داشت و زمانى که خليفه اموال مربوط به مسلمانان را که ابوسفيان در سفرش جمع آورى کرده بود به خودش بخشيد و او نيز سكوت اختيار کرد، پرده از اين حقيقت برمى دارد. بدين ترتيب، زر اندوزى و مال پرستى، سايه شوم خود را بر سر گروهى از مردم آن روز فرو افكنده بود.
پرواضح است که على(عليه السلام) اگر دست به چنين کارى زده بود با هزينه کردن خمس و محصولات مزارع خود در مدينه و درآمد کلان فدك که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را برايش به جاى نهاده بود، به خوبى مى توانست خواسته هاى اين افراد را برآورده سازد.
دوم: جنبه ديگر مقاومتى که على(عليه السلام) امكانات آن را در اختيار داشت و در سخن خود بدان اشاره مى کند آن جا که فرمود:
«احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَة»
پايه استدلال آنان (مهاجران) درختى بود که ميوه اش را از بين بردند .
منظور از سخن حضرت اين بود در آن روز افكار عمومى که يك پارچه در ستايش اهل بيت پيامبر و اعتراف به برترى و حقانيت و خويشاوندى آنان به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مهيا بود، در عرصه اين مخالفت، پشتوانه محكمى براى على(عليه السلام) به شمار مى آمد. [7]
راه کارهاى حكومت
نخستين راهكار : سلبِ توانِ مالى على(عليه السلام)
حزب حاکم، خويش را در وضعيت مالى فوق العاده دشوارى يافت. زيرا شهرهايى که از آن ها بودجه کشور جمع آورى مى شد تا استقرار کامل ارکان حكومت نوپا در پايتخت مدينة الرسول(صلى الله عليه وآله وسلم) به اطاعت و فرمان حكومت جديد در نيامده در حاليكه شهر مدينه هنوز کاملاً تسليم حكومت نشده بود. به عنوان مثال اگر ابوسفيان يا ديگران روزى رأى موافق خويش را به حكومت فروخته بودند، اين امكان وجود داشت که اگر کسى بهاى بيشترى بر آن ها عرضه مى کرد، معامله را فسخ کرده و برهم مى زدند و پرداخت چنين بهايى هر لحظه از توانِ مالى على(عليه السلام) ساخته بود بنابراين بايستى در اين صورت اموالى که به عنوان يكى از منابع تهديد کننده منافع حزب حاکم به شمار مى رفت از على که در آن لحظات آمادگى مقابله نداشت سلب مى شد، تا اينكه همكارى انصار در حمايت از خليفه، تضمين گردد و توانِ مالىِ مخالفان در تأسيس حزب از دار و دسته اى از طمع ورزان دنيا پرستِ آن روز، به تحليل برده و به ضعف کشانده شود.
چنين ارزيابى از سياست گروه حاکم را تا زمانى که با نحوه سياست دلخواه آنان سازگارى داشت و تا زمانى که مى دانيم افرادى چون ابو بكر آراء حزب اموى را با پول و اعطاى پُست و مقام و حاکميت دادن پسر ابوسفيان، خريدارى مى کردند، نبايد بعيد دانسته و آن را ناديده گرفت. در تاريخ آمده است: وقتى ابو بكر به خلافت دست يافت، ابوسفيان گفت: ما را به ابوفصيل چكار؟ خلافت مربوط به فرزندان عبد مناف است هنگامى که به ابوسفيان خبر دادند که ابو بكر به پسرت فرمانروايى داده، در پاسخ گفت: بنا بر اين، حق خويشاوندى اش را به جا آورده است. [8]
دومين راه کار: رويايى با مخالفت امام(عليه السلام)
حزب حاکم براى از ميان بردنِ عنصر دومى که سبب قدرت و توانِ جناح مخالف مى شد، بر سر دو راهى قرار گرفت:
١ در موضوع خلافت: به هيچ وجه جايگاه و ارزشى براى اصل خويشاوندى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) قائل نشود که در اين صورت رداى قانونى را که در سقيفه بر اندام خلافت خود پوشانده بود،برمى کنْد.
٢ خود، به تناقض گويى افتد و بر اصول اعلان شده در سقيفه هم چنان پاى بند بماند و هيچ گونه حقى براى بنى هاشم منظور ندارد و در برابر بزرگان مسلمانان، امتيازى براى آنان قائل نشود و يا وقتى قائل شود که مخالفت آنان، با حكومت و خلافتِ وقت که مردم با آن بيعت کرده بودند، نوعى رو يا رويى تلقى شود و بدين ترتيب کسى به يارى آنان برنخيزد.
هيئت حاکمه راه دوم را برگزيد تا بر آراء و نظرياتى که در گردهمايى انصار ترويج کرده بودند، پا بر جا بمانند و مخالفان را به اين بهانه که مخالفتشان پس از بيعت مردم با خليفه، جز بلوا و آشوبگرى که در عرف اسلام تحريم شده معناى ديگرى ندارد، سرکوب نمايند. [9]
مخالفت هاى عملى
با نگرشى دقيق بر سياست اين حكام و فرمانروايان، پى مى بريم افزون بر طرح و برنامه ريزى هايى که براى به ضعف کشاندن توانِ اقتصادى خاندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) انجام داده بودند، از همان نخستين لحظات، سياست مشخصى را در قبال اين خاندان در پيش گرفتند تا انديشه و تفكرى که بنى هاشم را در راستاى مخالفت با دستگاه حاکم تقويت مى کرد، از ميان بردارند چنان که صداى خودِ جناح مخالف را که نزديك ترين افراد به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى آمدند، در بوته خاموش ساختند.
هدف اين سياست را مى توان الغاء و از ميان بردن امتيازات خاندان بنى هاشم و دور ساختن هواداران مخلص آن از مراکز مهم دستگاه دولت اسلامى آن روز و سلب .مقام و منزلت و جايگاه بلند آنان در ذهنيّت جامعه اسلامى دانست، که اين نظريه به پديده هاى متعدد تاريخى بستگى داشت:
١ . رفتار خشونت بار خليفه و طرفدارانش با على(عليه السلام) به پايه اى رسيد که عمر تهديد کرد خانه آن حضرت را هر چند فاطمه(عليها السلام) در آن حضور داشته باشد، به آتش خواهد کشيد. معنا و مفهوم اين سخن اين بود که فاطمه(عليها السلام) و هيچ يك از خاندان بنى هاشم در نظر سلطه حاکم از چنان حرمتى برخوردار نيستند که موجب شود حكومت، همان رفتارى را که در روز سقيفه با سعد بن عُباده انجام داد و دستور قتل وى را صادر کرد، درباره آنان نيز به اجرا درنياورد. از جمله موارد اين رفتار خشونت آميز را در توصيفى مى توان يافت که خليفه از على(عليه السلام) ارائه داد و وى را کانون فتنه تلقّى کرد و به اُمّ طحال [10] تشبيه کرد، و عمر در کمال روشنى به على(عليه السلام) گفته بود که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از ما و شماست.
٢ . خليفه، هيچ يك از بنى هاشم را در امور مهمّ دولتى شرکت نداد و بر وجبى از خاك پهناور مملكت اسلامى فرمانروايى نبخشيد در صورتى که امويان در اين خصوص از سهم بزرگى برخوردار بودند، از لا بلاى بحث و مناقشه اى که ميان خليفه دوم و ابن عباس رخ داد و خليفه، بيم و وحشت خود را از فرمانروايى دادن ابن عباس بر شهر «حِمْص» ابراز داشت، به روشنى مى توان دريافت که اين قضيه زاييده سياستى حساب شده بوده است زيرا خليفه از آن بيم داشت که اگر بنى هاشم در مراکز کشور اسلامى فرمانروايى يابند و پس از مرگ او نيز بر سر قدرت بمانند، خلافت به سرنوشتى که بر خلاف ميل او بود دچار گردد. [11]
٣ . خليفه، خالد بن سعيد بن عاص که خود، وى را به فرماندهى سپاه برگزيده و براى فتح شام بدان سامان گسيل داشته بود تنها بدين جهت از فرماندهى بر کنار کرد که عمر بن خطاب گرايش و تمايل خالد بن سعيد را به بنى هاشم و خاندان پيامبر و موضع خالد را پس از وفات رسول خدا در قبال اهل بيت، به خليفه گزارش کرد.
بنا بر اين، هيئت حاکمه مى کوشيد بنى هاشم را با ساير مردم، برابر قلمداد کند و اختصاص خويشاوندى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را از آنان باز ستاند تا با اين ترفند تفكّر و انديشه اى که بنى هاشم را در راستاى مخالفتشان با حكومت، تقويت و پشتيبانى مى کرد، از ميان بردارد، هر چند حكام اطمينان داشتند که على(عليه السلام) در آن لحظات دشوارى که بر اسلام مى گذشت بر ضد آنان نخواهد شوريد، ولى از قيام و شورش آن حضرت پس از آن دوران، هر لحظه آسوده نبودند و طبيعى به نظر مى رسيد که در زمان برقرارى آرامش و قبل از آن که امام(عليه السلام) در جنگى ويرانگر بر آن ها پيشى گيرد، در جهت نابود سازى توان مادى «فدك» و قدرت معنوى آن حضرت، سرعت عمل به خرج دهند.
٤ . پس از انجام اين کار با عقل سازگار بود که خليفه برخورد تاريخى خود را با حضرت زهرا(عليها السلام) در ماجراى فدك، عملى سازد. در اين برخورد دو هدف با يكديگر رويارو قرار گرفته و اين موضع گيرى بر دو خط اصلى سياست خليفه استوار بود زيرا انگيزه هايى که سبب شد وى فدك را از فاطمه زهرا(عليها السلام) بگيرد، او را بر ادامه آن طرح وا داشت تا بدين وسيله ثروتى را که از ديد فرمانروايان آن روز سلاحى نيرومند تلقى مى شد و حكومت وى را از نظر مالى تقويت مى کرد، از دشمن بربايد در غير اين صورت چه چيز سبب شد که خليفه فدك را تسليم زهرا نكند با اين که آن مخدّره به گونه اى قطعى متعهد شده بود محصولات و درآمد فدك را در راه هاى خير و منافع عمومى هزينه کند؟ آرى، خليفه از آن بيم داشت که فاطمه زهرا(عليها السلام)تعهّدى را که سپرده بود به گونه اى توجيه کند که با هزينه محصولات فدك در راستاى امور سياسى، سازگار باشد، وانگهى اگر فرضاً صحيح به نظر مى رسيد که فدك به همه مسلمانان تعلّق داشت، بنا بر اين، چه عاملى سبب شد که خليفه با چشم پوشى از سهميه صحابه، در پى جلب رضايت فاطمه زهرا(عليها السلام)برنيامد؟ آيا جز اين که خليفه مى خواست با درآمدِ فدك، خلافت خويش را تقويت کند، توجيه ديگرى براى آن مى توان يافت؟
نيز هر گاه پى برديم فاطمه زهرا(عليها السلام) آن گاه که اميرمؤمنان(عليه السلام)مردم را به سوى خود فرا مى خواند، حامى و پشتيبان قوى همسر خويش تلقى شده و در راستاى اثبات حقانيّت امام على(عليه السلام) در خلافت، براى ياران آن حضرت دليلى قابل استناد به شمار مى آمد، به خوبى در خواهيم يافت که خليفه در ايفاى نقش خود در قبال ادعاى زهرا(عليها السلام) نسبت به فدك، کاملاً موفق شد و از روش سياسى مناسبى که آن موقعيت حساس اقتضا مى کرد بهره گرفت و با غنيمت شمردن فرصتِ مناسبِ بدست آمده به گونه اى ماهرانه و روشى غير مستقيم در اذهان مسلمانان القاء کرد که فاطمه زهرا(عليها السلام) نيز با ديگر بانوان تفاوتى ندارد و نبايد به نظريات و ادعاهاى وى در مسأله ناچيزى مانند فدك، اعتنايى شود تا چه رسد به موضوع خلافت. از اين گذشته، اگر فاطمه مدعى باز پس گيرى قطعه زمينى که حق او نيست، باشد بنا بر اين امكان دارد بعدها تمام کشور اسلامى را براى شوهر خود مطالبه کند، در صورتى که همسرش هيچ گونه حقى در آن ندارد. [12]
٣. فدك بين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و زهرا(عليها السلام)
خداى متعال فرمود:
(فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ ذلِكَ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُولئِكَ
هُمُ الْمُفْلِحُونَ) ; [13]
حق نزديكان و مسكينانِ در راه مانده را ادا نما، اين کار براى آنان که در پى رضاى خدا هستند بهتر است و چنين کسانى رستگار خواهندبود
ملاحظه مى کنيم اين آيه شريف از ناحيه خداى عزّ وجلّ خطاب به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)است که و به او فرمان مى دهد حق نزديكان را ادا کند، نزديكان کيانند؟ و چه حقى دارند؟ به اتفاق همه مُفسّران، ذو القربى، نزديكان رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و عبارت از على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام)اند، بنابراين، معناى آيه شريف چنين است که حق نزديكانِ خود را ادا نما.
در تفسير در المنثور سيوطى از ابو سعيد خُدرى روايت شده که گفت: وقتى آيه شريف (فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ…) نازل شد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فاطمه زهرا(عليها السلام) را خواست و فدك را به او بخشيد. [14]
ابن حجر عسقلانى در صواعق المحرقه مى گويد: عمر گفت: سخن من در اين باره با شما اين است که خداوند در اين غنيمت چيزى را به پيامبر خويش اختصاص داده که به ديگران عطا نكرده است و سپس اين آيه را خواند :
(وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ;(…
آن چه را خداوند از غنايم (يهود) به رسولش باز گردانده و بخشيده چيزى است که شما براى به دست آوردن آن نه اسبى تاختيد و نه شترى رانديد [مبارزه اى نكرديد] و خداوند، رسولان و فرستادگان خود را بر هر کس بخواهد مسلّط…
بنا بر اين، (فدك) مِلك خالص رسول خداست.
از روايات تاريخى استفاده مى شود که فدك در اختيار فاطمه زهرا(عليها السلام)بوده و آن مخدّره در آن مِلك، تصرف مى کردند و با استناد به سخنان صريح امام على(عليه السلام)در نامه اى که به عثمان بن حنيف انصارى فرماندار خود در بصره فرستاد، فدك در اختيار خاندان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) قرار داشته است آن جا که فرمود:
«بَلى كانَت في أيْدينا فَدَكٌ مِن كُلِّ ما أظَلَّتْهُ السَّماءُ، فَشَحَّت عليها نُفُوسُ قوْمٍ، وسَخَتْ عنها نُفُوسُ قوْمٍ آخَرينَ، ونِعْمَ الحَكَمُ اللَّه…»; [15]
آرى، تنها از آن چه آسمان بر آن سايه افكنده، فدك در اختيار ما بود ولى گروهى بر آن بخل ورزيدند و گروهى ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين داور خداست.
برخى از روايات بيانگر اين است وقتى خلافت ابو بكر سر و سامان يافت، فدك را از فاطمه گرفت [16]معناى اين سخن اين است که فدك در اختيار فاطمه، و از دوران پدر بزرگوارش در تصرف آن بزرگ بانو بوده و ابوبكر آن را از وى به زور ستانده است.
در روايت علامه مجلسى آمده است: رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از ظفر يافتن بر فدك هنگام ورود به مدينه بر فاطمه وارد شد و فرمود:
دخترم! خداوند فدك را از (يهوديان) به پدرت باز گردانده است و آن را به وى اختصاص داده و ملكِ ويژه پدر توست و مسلمانان در آن حقى ندارند، و من هر گونه بخواهم مى توانم در آن تصرف نمايم [زهرا جان!] من بابت مهريه اى که از مادرت خديجه بر عهده ام بود، فدك را به تو پيشكش نموده و آن را به تو و فرزندان بعدى ات مى بخشم .
سپس رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)قطعه پوستى دباغى شده را خواست و على(عليه السلام)را طلبيد و بدو فرمود: «اُکتب لفاطمة بفدك نحلة من رسول الله»، بنويس، رسول خدا فدك
را به فاطمه پيشكش نمودو على بن ابى طالب(عليه السلام) و غلامى آزاد شده از رسول خدا(صلی( الله عليه وآله وسلم)و اُمّ اَيْمَن بر آن نوشته گواه بودند. [17]
.٤ . غصب فدك
پس از به خلافت رسيدن ابوبكر بعد از رحلت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و پس از گذشت ده روز که کار وى سر و سامان يافت مأمورى را به فدك فرستاد تا وکيل فاطمه زهرا(عليها السلام) دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را از آن بيرون کند.
روايت شده: زهراى مرضيه(عليها السلام) کسى را نزد ابو بكر فرستاد و بدو فرمود: از ابوبكر بپرس تو از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ارث مى برى يا خانواده اش؟ ابو بكر در پاسخ گفت: البته خانواده وى; فاطمه(عليها السلام)فرمود: بنا بر اين، سهميه ارث رسول خدا(عليها السلام) چه مى شود؟ ابو بكر گفت: من از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم مى فرمود: «إنّ الله أطعم نبيّه طعمة» خداوند تا رسولش زنده بود اموالى را در اختيار او قرار داد و پس از رحلت وى آن را براى جانشين پس از او مقرر داشت و اکنون که من پس از او به خلافت رسيده ام آن را به مسلمانان بر خواهم گرداند.
از عايشه منقول است که: فاطمه زهرا(عليها السلام) کسى را نزد ابو بكر فرستاد تا در مورد ميراثى که در مدينه و فدك و باقيمانده خُمس خيبر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به وى تعلق داشت از ابو بكر پرسش نمايد، ابو بكر در پاسخ گفت: رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: ما پيامبران چيزى به ارث نمى نهيم، آن چه پس از ما باقى بماند صدقه است و خاندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز بايد از همين طريق، گذران زندگى کنند، به خدا سوگند! من در صدقات پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) هيچ گونه تغييرى نخواهم داد و آن ها را به همان صورتى که در زمان آن حضرت بوده اند، رها خواهم ساخت و همان گونه که حضرت در ارتباط با آن ها عمل کردند من نيز عمل خواهم نمود.
بدين ترتيب، ابو بكر حاضر نشد از آن اموال چيزى به فاطمه(عليها السلام)بازگرداند. [18]
از امام باقر(عليه السلام) روايت شده که على(عليه السلام) به فاطمه زهرا(عليها السلام)فرمود:[زهرا جان!] خود رهسپار شو و ميراث پدر بزرگوارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را درخواست نما، فاطمه(عليها السلام) نزد ابو بكر آمد و فرمود: چرا مرا از ميراث پدرم محروم و وکيلم را از فدك بيرون راندى، در صورتى که پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به فرمان خداى متعال آن را به من بخشيده بود؟
ابو بكر در پاسخ گفت: هر چه شما بگويى ان شاء الله که صحيح است ، ولى بايد بر ادعاى خود شاهد بياورى .
اُمّ ايمن براى دادن گواهى نزد ابوبكر آمد و بدو گفت: اى ابو بكر! تا در مورد سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)با تو به احتجاج نپردازم، گواهى نخواهم داد، تو را به خدا، آيا به ياد ندارى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: اُمّ ايمن از زنان بهشتى است .
ابوبكر گفت: درست است .
اُمّ ايمن گفت: بنا بر اين، من گواهى مى دهم که خداى عزّ وجلّ به رسول خود سفارش فرمود: (فآتِ ذا القربى حقّه) و پيامبر پس از نزول اين آيه شريف فدك را به عنوان حقِ زهرا(عليها السلام) به او بخشيد، على(عليه السلام) نيز همين گونه شهادت داد و ابو بكر سند فدك را نوشت و به فاطمه سپرد که عمر از راه رسيد و پرسيد: اين نوشته چيست؟
ابو بكر گفت: فاطمه مدعى فدك شده و اُمّ اَيمن و على بر آن گواهى دادند و من سند فدك را برايش نوشتم. عمر نوشته را از فاطمه گرفت و آب دهان بر آن ريخت و پاره کرد و فاطمه(عليها السلام) گريان از آن جا بيرون رفت.
روايت شده: امام على(عليه السلام) در مسجد، نزد ابو بكر آمد و به او فرمود: ابو بكر! چرا فاطمه را از ارث پدرش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)محروم کردى؟ فدك در زمان حيات پدر بزرگوارش به ملكيّت زهرا در آمده بود .
ابو بكر در پاسخ گفت: اين غنيمت، مربوط به مسلمانان است ، اگر فاطمه گواه بياورد که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فدك را به او اختصاص داده، از آنِ اوست وگرنه هيچ گونه حقى در آن ندارد. اميرمؤمنان(عليه السلام) به ابو بكر فرمود: ابو بكر! ميان ما بر خلاف آن چه خداوند درباره مسلمانان قضاوت کرده، داورى مى کنى؟
گفت: خير .
حضرت از او پرسيد: اگر مسلمانان مالك چيزى باشند و من مدعى آن مال شوم، تو از چه کسى شاهد مى خواهى؟
ابو بكر گفت: از شما که مدعى هستى شاهد خواهم خواست.
حضرت فرمود: بنا بر اين، تو چرا از فاطمه که فدك در اختيار وى، و در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)و پس از رحلت وى به ملكيت فاطمه(عليها السلام) درآمده بود، شاهد خواستى و از مسلمانان که مدعى آن بودند شاهد نخواستى، همان گونه که از من در ادعايم بر مال مسلمانان، درخواست شاهد و گواه مى نمايى؟
عمر گفت: على! دست از سر ما بردار، ما در برابر دلايل شما توان مقاومت نداريم، اگر شاهدان عادلى آوردى که فدك از آنِ زهراست که در اين صورت از آنِ اوست و گرنه غنيمتِ مسلمانان است و تو و فاطمه هيچ گونه حقى در آن نداريد.
امام على(عليه السلام) فرمود: ابو بكر! قرآن خوانده اى؟
گفت: آرى;
پرسيد: آيه شريفه (إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً)درباره ما نازل شده يا ديگران؟
گفت: درباره شما.
حضرت فرمود: اگر عده اى گواهى دهند که فاطمه دخت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) کار خلاف اخلاقى انجام داده، در مورد او چگونه داورى مى کنى؟
گفت: مانند ساير زنان بر او حدّ جارى خواهم ساخت.
على(عليه السلام) فرمود: اگر چنين کنى در پيشگاه خداوند در زمره کافران خواهى بود .
ابوبكر گفت: چرا؟
امام على(عليه السلام) فرمود: زيرا تو در اين صورت، شهادت و گواهى خدا را بر پيراستگى و طهارت فاطمه مردود و گواهى مردم را بر او پذيرا شده اى، چنان که در مورد فدك نيز حكم خدا و رسول را زير پا نهادى و گفتى فدك از اموال مسلمانان است، با اين که رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده بود، مدعى بايد شاهد اقامه کند و منكر بايد سوگند ياد نمايد.
مردم از شنيدن اين سخن مراتب خشم و انزجار خويش را نسبت به ابوبكر ابراز و برخى، بعضى ديگر را مورد اعتراض قرار داده و گفتند: به خدا! على راست
مى گويد. [19]
٥ . خطبه آتشين زهرا(عليها السلام) در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
آن گاه که حكومت تصميم گرفت فاطمه را از فدك محروم سازد و اين خبر به گوش زهراى مرضيه(عليها السلام) رسيد، تصميم گرفت رهسپار مسجد شده و با ايراد خطابه اى مهم در جمع مردم، مظلوميت خويش را اعلان دارد، اين خبر در مدينه پيچيد که پاره تن و گُل رخشنده نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) قصد دارد در مسجد پدر در جمع مردم، سخن بگويد مدينه از شنيدن اين خبر به خود لرزيد و مردم در مسجد گرد آمدند تا به سخنان مهم زهرا گوش بسپارند.
عبد الله بن حسن، از پدران بزرگوارش(عليهم السلام) نمايى از اين خطابه را روايت کرده و مى گويد: هنگامى که ابو بكر و عمر با هماهنگى تصميم گرفتند فاطمه(عليها السلام) را از فدك محروم سازند و اين خبر به آن مخدّره رسيد، رو سرى بر سر افكند و چادر به تن نمود و به اتفاق جمعى از خدمتگزاران خود و زنان بنى هاشم رهسپار مسجد شد، از فرط ناراحتى دامن چادرش به پاى مبارکش مى پيچيد، به گونه اى راه مى رفت که گويى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) گام بر مى دارد و بر ابو بكر که در جمع عدّه اى از مهاجر و انصار و ديگر مسلمانان قرار داشت، وارد شد. به احترام فاطمه(عليها السلام) پرده اى ميان زنان و مردان در مسجد کشيده شد و آن بزرگ بانو پشت پرده قرار گرفت وقتى نشست آهى سوزان از ژرفاى دل دردمندش برکشيد که همه به گريه افتادند و مجلس به لرزه درآمد، دخت گرامى رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) لحظه اى درنگ کرد تا گريه و شيون و جوش و خروش مردم فرو نشست، سپس با حمد و ستايش خدا و نثار درود و سلام به روان پاك رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) آغاز سخن کرد، بار ديگر مردم به گريه درآمدند، پس از آن که آرام گرفتند، مجدّداً سخن خويش را آغاز نمود و فرمود:
.١«الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلَى مَا أَلْهَمَ وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَأَهَا وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلَاهَا.
٢. جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا وَ نَأَى عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدُهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا وَ نَدَبَهُمْ لِاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لِاتِّصَالِهَا وَ اسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا وَ ثَنَّى بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهَا.
- وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ كَلِمَةٌ جُعِلَ الْإِخْلَاصُ تَأْوِيلَهَا وَ ضُمِّنَ الْقُلُوبُ مَوْصُولَهَا وَ أَنَارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولُهَا
٤. الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْيَتُهُ وَ مِنَ الْأَلْسُنِ صِفَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ كَيْفِيَّتُهُ ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْءٍ كَانَ قَبْلَهَا وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا.
٥. كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِهِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى تَكْوِينِهَا وَ لَا فَائِدَةٍ لَهُ فِي تَصْوِيرِهَا إِلَّا تَثْبِيتاً لِحِكْمَتِهِ وَ تَنْبِيهاً عَلَى طَاعَتِهِ وَ إِظْهَاراً لِقُدْرَتِهِ تَعَبُّداً لِبَرِيَّتِهِ وَ إِعْزَازاً لِدَعْوَتِهِ.
٦ ثُمَّ جَعَلَ الثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ وَ وَضَعَ الْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ مِنْ نَقِمَتِه وَ حِيَاشَة لَهُمْ إِلَى جَنَّتِه.
١. خدا را بر نعمت ها و توفيقاتش شكر و سپاس گفته و او را بر مواهبى که به ما ارزانى داشته و نعمت هاى گسترده اى که در آغاز، به ما عنايت و احسان نموده و از شمارش بيرون است، مىستايم.
٢. گستردگى نعمت هايش قابل جبران نيست و پايان آن ها از درك آدمى فراتر است، بندگانش را براى افزايش اين نعمت ها به شكر و سپاس خويش فرا خوانده است و آفريدگان را براى فزونى آن ها به ستايش خود، دعوت کرده و آنان را براى دست يابى به نظاير آن تشويق فرموده است.
٣. گواهى مى دهم که معبودى جز خداى يكتا نيست و شريك و همتايى ندارد، سخنى است برخاسته از روح اخلاص و دل هاى علاقه مندان، با آن پيوند خورده و آثارش در انديشه ها پرتوافكن گشته است.
٤. خدايى که چشم ها از ديدنش عاجز و ناتوان و بيان اوصافش با زبان، محال است و درك ذات مقدسش برتر از عقل و انديشه هاست، آفريدگان را ابداع فرمود بى آنكه پيش از آن چيزى وجود داشته باشد و همه را به عرصه ايجاد درآورد بى آنكه الگو و مانندى از پيش برايشان وجود داشته باشد.
٥. آن ها را با قدرت خويش ايجاد و با اراده اش آفريد بى آنكه به آفرينش آن ها نيازى داشته باشد و يا از صورت بندى آن ها سودى عايدش گردد، تنها براى آشكار ساختن حكمت خويش دست، به چنين کارى زد، تا مردم را به اطاعتش دعوت کند و قدرت خويش را به منصّه ظهور گذاشته و آفريدگان را به پرستش خود رهنمون شود. و دعوت پيامبرانِ خود را توان و قدرت بخشد.
٦. آن گاه براى اطاعت خويش مزد و پاداش و برمعصيت و نافرمانى اش کیفر قرار داد، تا بدين وسيله بندگان خود را از خشم و انتقام عذاب خويش رهايى و به بهشت برين رهنمون شود.
٧. وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِي مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اخْتَارَهُ وَ انْتَجَبَهُ قَبْلَ أَنْ أَرْسَلَهُ، وَ سَمَّاهُ قَبْلَ أَنِ اجْتَبَلَهُ، وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ، إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ، وَ بِسَتْرِ الْأَهَاوِيلِ مَصُونَةٌ، وَ بِنِهَايَةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ، عِلْماً مِنَ اللَّهِ تَعَالَى بِمَائِلِ الْأُمُورِ، وَ إِحَاطَةً بِحَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاقِعِ الْمَقْدُورِ.
- ابْتَعَثَهُ اللَّهُ تَعَالَى إِتْمَاماً لِأَمْرِهِ، وَ عَزِيمَةً عَلَى إِمْضَاءِ حُكْمِهِ، وَ إِنْفَاذاً لِمَقَادِيرِ حَتْمِهِ، فَرَأَى الْأُمَمَ فِرَقاً فِي أَدْيَانِهَا، عُكَّفاً عَلَى نِيرَانِهَا، عَابِدَةً لِأَوْثَانِهَا، مُنْكِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفَانِهَا.
9. فَأَنَارَ اللَّهُ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ظُلَمَهَا، وَ كَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَهَا، وَ جَلَى عَنِ الْأَبْصَارِ غُمَمَهَا، وَ قَامَ فِي النَّاسِ بِالْهِدَايَةِ، وَ أَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغَوَايَةِ، وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعَمَايَةِ، وَ هَدَاهُمْ إِلَى الدِّينِ الْقَوِيمِ، وَ دَعَاهُمْ إِلَى الطَّرِيقِ الْمُسْتَقِيم.
١٠ . ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِيَارٍ، وَ رَغْبَةٍ وَ إِيْثَارٍ بمحمد صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَنْ تَعَبِ هَذِهِ الدَّارِ فِي رَاحَةٍ، قَدْ حُفَّ بِالْمَلَائِكَةِ الْأَبْرَارِ، وَ رِضْوَانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ، وَ مُجَاوَرَةِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَى أَبِي نَبِيِّهِ وَ أَمِينِهِ عَلَى الْوَحْيِ وَ صَفِيِّهِ وَ خِيَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ رَضِيِّهِ، وَ السَّلَامُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ و بَرَکَاتُهُ.
٧. گواهى مى دهم پدرم محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بنده و فرستاده خداست. قبل از آنكه وى را به پيامبرى بفرستد، برگزيد و پيش از آفرينش وى،او را نامزد اين مقام گرداند و قبل از بعثتش او را انتخاب نمود چه اينكه در آن روز آفريدگان، در جهان غيب نهان بودند و در آن سوى پرده هاى هراس انگيز نيستى پوشيده و به آخرين مرز عدم نزديك بودند.
اين انتخاب بدين جهت صورت گرفت آه خداوند از آينده آگاه بود و بر رخدادهاى جهان احاطه و بر مقدّرات گيتى به خوبى آگاهى داشت.
٨. پيامبر را مبعوث نمود تا فرمانش را تكميل و حُكمش را اجرا نمايد، و مقدّرات حتمى اش را عملى سازد، آن گاه که پيامبرش به رسالت مبعوث شد، شاهد پراکنده بودن مذاهب امت ها بود، گروهى گِرد آتش طواف مى کردند و جمعى در برابر بت ها سر تعظيم فرود مى آوردند و با اين که با دل، خدا را شناخته بودند، به انكار آن مى پرداختند.
٩. خداى متعال با نورِ پدر بزرگوارم محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) تاريكى هاى جهل و نادانى را روشن و پرده هاى تيره و ظلمانى را از دل ها کنار زد و ابرهاى تيره و تار را از برابر ديدگان مردم برطرف ساخت.
پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى هدايت مردم قيام کرد و آنان را از گمراهى رهايى بخشيد، ديدگانشان را بينا ساخت و به آيين استوار خلل ناپذير اسلام رهنمون گشت و به راه راست دعوتشان نمود.
١٠ . آن گاه خداوند وى را با نهايتِ محبّت و اختيار خود و از سَرِ ميل و رغبت و ايثار، به پيشگاه خود فرا خواند، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از رنج و غم اين جهان آسوده شد و در جمع فرشتگان و خشنودى پروردگار بسيار بخشنده و در جوار خداى جبّار قرار گرفت، درود و سلام و رحمت و برکات خدا بر پدرم پيام آور و امينِ وحى و برگزيده آفريدگانِ الهى باد.
11. أَنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ نُصْبُ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ، وَ حَمَلَةُ دِينِهِ وَ وَحْيِهِ، وَ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ بُلَغَاؤُهُ إِلَى الْأُمَمِ، وَ زَعَمْتُمْ حَقٌّ لَكُمْ لِلَّهِ فِيكُمْ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَيْكُمْ، وَ بَقِيَّةٌ اسْتَخْلَفَهَا عَلَيْكُمْ، كِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقُ، وَ الْقُرْآنُ الصَّادِقُ، وَ النُّورُ السَّاطِعُ، وَ الضِّيَاءُ اللَّامِعُ، بَيِّنَةٌ بَصَائِرُهُ، مُنْكَشِفَةٌ سَرَائِرُهُ، مُتَجَلِّيَةٌ ظَوَاهِرُهُ، مُغْتَبِطَةٌ بِهِ أَشْيَاعُهُ، قَائِدٌ إِلَى الرِّضْوَانِ اتِّبَاعُهُ، مُؤَدٍّ إِلَى النَّجَاةِ إِسْمَاعُهُ، بِهِ تُنَالُ حُجَجُ اللَّهِ الْمُنَوَّرَةُ، وَ عَزَائِمُهُ الْمُفَسَّرَةُ، وَ مَحَارِمُهُ الْمُحَذَّرَةُ، وَ بَيِّنَاتُهُ الْجَالِيَةُ، وَ بَرَاهِينُهُ الْكَافِيَةُ، وَ فَضَائِلُهُ الْمَنْدُوبَةُ، وَ رُخَصُهُ الْمَوْهُوبَةُ، وَ شَرَائِعُهُ الْمَكْتُوبَة.
١٢ . فَجَعَلَ اللَّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ، وَ الصَّلَاةَ تَنْزِيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْرِ، وَ الزَّكَاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ، وَ نَمَاءً فِي الرِّزْقِ، وَ الصِّيَامَ تَثْبِيتاً لِلْإِخْلَاصِ، وَ الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ، وَ الْعَدْلَ تَنْسِيقاً لِلْقُلُوبِ، وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ، وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ، وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَامِ، وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَى اسْتِيجَابِ الْأَجْرِ، وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَامَّةِ، وَ بِرَّ الْوَالِدَيْنِ وِقَايَةً مِنَ السَّخَطِ، وَ صِلَةَ الْأَرْحَامِ مَنْمَاةً لِلْعَدَدِ، وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ، وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعْرِيضاً لِلْمَغْفِرَةِ، وَ تَوْفِيَةَ الْمَكَايِيلِ وَ الْمَوَازِينِ تَغْيِيراً لِلْبَخْسِ، وَ النَّهْيَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزِيهاً عَنِ الرِّجْسِ، وَ اجْتِنَابَ الْقَذْفِ حِجَاباً عَنِ اللَّعْنَةِ، وَ تَرْكَ السَّرِقَةِ إِيجَاباً لِلْعِفَّةِ، وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ إِخْلَاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّة.
سپس رو به حاضران کرد و فرمود:
١١ . بندگان خدا! شما مسئولان امر و نهى الهى و حاملان دين و وحى او و نمايندگان خدا بر خويشتن و مبلّغان او به سوى مردميد، پاسدار حق الهى و حافظ پيمان خداوند، ميان شماست. آن چه را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)پس از خود ميان شما به يادگار نهاده، کتاب ناطق خدا و قرآن صادق و نور آشكار و روشنايى پر فروغ اوست. کتابى که دلايلش روشن، باطنش آشكار، ظواهرش پر نور و پيروانش پر افتخارند. اين کتاب پيروان خود را به بهشت رهنمون مى شود و مستمعان خود را به نجات و رهايى رهنمون مى گردد. از طريق آن مى توان به دلايل روشن الهى رسيد و تفسير واجبات او را دريافت، به محرّمات نهى شده اش آشنا گرديد و براهين روشن و کافى او را بررسى کرده و به فضائل پسنديده و مستحباتِ عطا شده و دستورات نوشته شده در آن، پى برد.
١٢ . خداوند، ايمان را سبب پيراستگىِ شما از شرك، نماز را وسيله پاکى از تكبّر و غرور، زکات را موجب تزکيه نفس و فزونى روزى قرار داد. روزه را عامل پا برجايى إخلاص، حجّ را وسيله تقويت آيين اسلام، عدالت را مايه هماهنگى دل ها، اطاعت ما را باعث سامان يافتن ملت اسلام مقرّر داشت. امامتِ ما را سبب مصونيّت از تفرقه و پراآندگى، جهاد را موجب سربلندى اسلام، صبر و شكيبايى را وسيله جلبِ پاداش حق، امر به معروف را وسيله اصلاح توده مردم، نيكى به پدر و مادر را موجب پيش گيرى از خشم خدا قرار داد. صله رحم را وسيله افزايش جمعيت و قدرت، قصاص را موجب حفظ نفوس، وفاء به نذر را سبب آمرزش، جلوگيرى از کم فروشى را وسيله مبارزه با کمبودها، نهى از شرابخوارى را سبب پيراستگى از پليدى ها، پرهيز از تهمت و نسبت هاى ناروا را حجابى در برابر لعنت پروردگار، ترك دزدى را براى حفظ عفّت و پاکدامنى، تحريم شرك را سبب اخلاص بندگى و ربوبيّت حق مقرّر داشت.
١٣. فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ، وَ أَطِيعُوا اللَّهُ فِيمَا أَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهَاكُمْ عَنْهُ فَإِنَّهُ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ.
١٤ . ثُمَّ قَالَتْ: أَيُّهَا النَّاسُ! اعْلَمُوا أَنِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، أَقُولُ عَوْداً وَ بَدْءاً، وَ لَا أَقُولُ مَا أَقُولُ غَلَطاً، وَ لَا أَفْعَلُ مَا أَفْعَلُ شَطَطاً( لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيم) [20]
١٥ . فَإِنْ تَعْزُوهُ وَ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أَبِي دُونَ نِسَائِكُمْ، وَ أَخَا ابْنِ عَمِّي دُونَ رِجَالِكُمْ، وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِيُّ إِلَيْهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ، صَادِعاً بِالنِّذَارَةِ، مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكِينَ، ضَارِباً ثَبَجَهُمْ، آخِذاً بِأَكْظَامِهِمْ، دَاعِياً إِلَى سَبِيلِ رَبِّهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ، يَكْسِرُ الْأَصْنَامَ، وَ يَنْكُثُ الْهَامَ، حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ، حَتَّى تَفَرَّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ، وَ أَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، وَ نَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ، وَ خَرِسَتْ شَقَاشِقُ الشَّيَاطِينِ، وَ طَاحَ وَشِيظُ النِّفَاقِ، وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَ الشِّقَاقِ، وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ فِي نَفَرٍ مِنَ الْبِيضِ الْخِمَاصِ، وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ، مُذْقَةَ الشَّارِبِ، وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ، وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ، وَ مَوْطِئَ الْأَقْدَامِ، تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ، وَ تَقْتَاتُونَ الْوَرَقَ، أَذِلَّةً خَاسِئِينَ، تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُم.
١٣ . بنا بر اين، از خدا آن گونه که شايسته است پروا داشته باشيد و بكوشيد مسلمان از دنيا برويد، خدا را در آن چه امر يا نهى فرموده اطاعت نماييد علم و دانش بياموزيد زيرا تنها انديشمندان و آگاهان از خدا بيمناك کند.
١٤ . سپس فرمود: مردم! بدانيد! من فاطمه و پدرم محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) است، آغاز و انجام سخنانم يكى است و در آن اشتباه راه ندارد و در کارهايم راه خطا نمى پويم.
(پيامبرى از ميان شما برخاست و به سويتان آمد که از رنج هاى شما نگران مى شد و به هدايتتان علاقه فراوان و نسبت به مؤمنان مهربان و دلسوز بود.)
١٥ . اگر در پى شناختِ نَسَب او برآييد، ملاحظه مى کنيد که او پدر من بوده است، نه پدرِزنان شما! برادرِ پسر عموى من بوده، نه برادر مردان شما! وه! چه نسبى با افتخار; وى رسالتش را به خوبى انجام داد و مردم را به روشنى و وضوح، از عذاب خدا بيم داد، از راه و رسم مشرکان سر برتافت و بر گردن آن ها شمشير نهاد و گلويشان را فشرد تا از شرك، دست بردارند.
او همواره با دليل و برهان و اندرز سودمند، مردم را به راه پروردگار خويش فرا مى خواند، بت ها را درهم مى شكست و مغزهاى پليد بت پرستان را به سنگ مى کوبيد و متلاشى مى ساخت، بدين ترتيب، تاريكى ها بر طرف و سپيده دم برآمد وحق، آشكار گشت. نماينده دين به سخن درآمد و زمزمه هاى شياطين به خاموشى گراييد، نفاق افكنان به هلاکت رسيدند و گره هاى کفر و نفاق باز شد و زبان به کلمه اخلاص [لا اله الا الله] گشوديد در صورتى که گروهى اندك و تهيدست و در لب پرتگاهى از آتش دوزخ قرار داشتيد و به جهت نفراتِ اندك خود، چونان جرعه آبى براى تشنه کام و يا لقمه اى براى گرسنه و يا شعله آتشى براى کسى که شتابان در پى آتش است، مى مانديد و لگد کوب گام ها بوديد و پيوسته از دستبُردِ دشمنان پيرامون خود بيمناك بوديد!
١٦ . فَأَنْقَذَكُمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي، وَ بَعْدَ أَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجَالِ، وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ أَهْلِ الْكِتَابِ كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ، أَوْ نَجَمَ قَرْنٌ لِلشَّيْطَانِ، وَ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، قَذَفَ أَخَاهُ فِي لَهَوَاتِهَا، فَلَا يَنْكَفِئُ حَتَّى يَطَأَ صِمَاخَهَا بِأَخْمَصِهِ، وَ يُخْمِدَ لَهَبَهَا بِسَيْفِهِ، مَكْدُوداً فِي ذَاتِ اللَّهِ، وَ مُجْتَهِداً فِي أَمْرِ اللَّهِ، قَرِيباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ، سَيِّدَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ، مُشَمِّراً نَاصِحاً، مُجِدّاً كَادِحاً، وَ أَنْتُمْ فِي رَفَاهِيَةٍ مِنَ الْعَيْشِ، وَادِعُونَ فَاكِهُونَ آمِنُونَ، تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوَائِرَ، وَ تَتَوَكَّفُونَ الْأَخْبَارَ، وَ تَنْكِصُونَ عِنْدَ النِّزَالِ، وَ تَفِرُّونَ عِنْدَ الْقِتَالِ.
١٧ . فَلَمَّا اخْتَارَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ دَارَ أَنْبِيَائِهِ، وَ مَأْوَى أَصْفِيَائِهِ، ظَهَرَ فِيكُمْ حَسِيكَةُ النِّفَاقِ، وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ، وَ نَطَقَ كَاظِمُ الْغَاوِينَ، وَ نَبَغَ خَامِلُ الْأَقَلِّينَ، وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْمُبْطِلِينَ، فَخَطَرَ فِي عَرَصَاتِكُم.
١٨ وَ أَطْلَعَ الشَّيْطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ هَاتِفاً بِكُمْ، فَأَلْفَاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجِيبِينَ، وَ لِلْغِرَّةِ فِيهِ مُلَاحِظِينَ، ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ خِفَافاً، وَ أَحْمَشَكُمْ فَأَلْفَاكُمْ غِضَاباً، فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ إِبِلِكُمْ، وَ أَوْرَدْتُمْ غَيْرَ شِرْبِكُمْ، هَذَا وَ الْعَهْدُ قَرِيبٌ، وَ الْكَلْمُ رَحِيبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ، وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ، ابْتِدَاراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا (وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرين). [21]
١٦ . امّا خداى تبارك و تعالى به برکت وجود مقدس پيامبر اکرم حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)شما را از آن همه خوارى و ذلّت و ناتوانى رهايى بخشيد، وى با دلاور مردان درگير و با گرگ هاى عرب و گردنكشانِ يهود و نصارا، پنجه در افكند. هر گاه آتش جنگ را دامن مى زدند، آن را خاموش ساخت و هر گاه شاخ شيطان نمودار شد و فتنه هاى مشرکان دهان مى گشود، پدرم برادر خويش [على(عليه السلام)] را به کام آن ها مى افكند و به دست تواناى او، آن ها را سرکوب مى نمود [على(عليه السلام)] تا سرهاى پليد دشمنان را پايمال و بينى آن ها را به خاك نمى ماليد، از اين مأموريتِ بس خطرناك باز نمى گشت.
او اين همه رنج و دشوارى را، در راه خدا تحمّل مى کرد و در اجراى فرمانش مى کوشيد، به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نزديك بود و به سالارى اولياى خدا درآمد، وى آستين همّت بالا زد و پر تلاش و کوشا پيش رفت و در راه خدا از نكوهش هيچ نكوهشگرى پروا به خود راه نداد، ولى شما همواره در رفاه و آسايش به سر برديد و در آرامش و امنيّت با يكديگر گفت و شنود داشتيد و در انتظار روزى بوديد که روزگار بر ضدّ ما به گردش درآيد، گوش به زنگ خبرها بوديد، هنگام نبرد، عقب مى نشستيد و از عرصه کارزار مى گريختيد.
١٧ . آن گاه که خداوند سراى پيامبران خويش را براى رسول خود برگزيد و جايگاه برگزيدگانش را منزلگاه او مقرّرداشت، ناگهان آثار نفاق و دو رويى ميانتان پديدار و پرده دين به کنارى رفت، هياهو و جنجال گمراهان بلند شد و گمنامانِ فراموش شده سر برآوردند، نعره هاى باطل گرايان برخاست و درعرصه جامعه شما به جولان درآمدند.
١٨ . شيطان سر از نهانگاه خود بيرون آورد و شما را به سوى خود فرا خواند و شما را آماده پذيرش دعوت و در انتظارِ فريب خويش يافت! آن گاه شما را به قيام دعوت کرد و براى حرکت، افرادى سبكبار ديد، آتش خشم و انتقام را در دل هاى شما شعله ور ساخت و آثار خشم در وجودتان نمودار گشت.
اين کار سبب شد که بر غير شترِ خود علامت نهيد و در غير آبشخور خود وارد شويد و به سراغ چيزى که از آنِ شما نبود و در آن هيچ گونه حقى نداشتيد، رفتيد و سرانجام به غصبِ حكومت پرداختيد در صورتى که هنوز از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چندى نگذشته بود و زخم هاى مصيبت جانكاه ما گسترده بود و جراحات دلمان التيام نيافته بلكه هنوز پيكر پاك پيامبر خدا به خاك سپرده نشده بود.
به بهانه اين که مى ترسيم فتنه و آشوب به پا شود، دست به چنين کارى زديد (آگاه باشيد! به چه فتنه بزرگى دچار آمديد و به راستى دوزخ بر کافران احاطه دارد).
١٩ . فهيهاتَ منكُم وَکيْفَ بِكُمْ وأنّى تُؤفَكونَ وکتابُ اللهِ بَيْنَ أظْهُرِآُم اُمورُه ظاهرة وأحكامُه زاهرة وأعلامُه باهرة وزواجرُه لايحة وأوامِرُهُ واضِحَةٌ وَقَدْ خلّفتموه وَراءَ ظُهورِکم أَرَغْبَةً عنه تريدون؟ أم بِغَيْرِه تَحْكُمون؟ (بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلا) [22] (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرين)[23]
٢٠ . ثمّ لم تَلْبَثوا إلاّ رَيْثَ أن تَسْكُنَ نِفْرَتها ويَسلُس قِيادُها ثمّ أخذتُم تُورونَ وَقْدَتَها وتُهَيِّجونَ جَمْرَتَها وتَستَجيبونَ لِهِتافِ الشيطانِ الغَوِيّ وإطفاءِ أنوارِ الدّينِ الجَليّ وإهمالِ سُنَنِ النَبيّ الصَفِيّ(صلى الله عليه وآله وسلم) تَشْرَبونَ حَسْواً في ارتِغاء وَتَمْشوُن لأهِلهِ وَوُلْدِهِ في الخَمَرَةِ والضَرّاء ونصبر منكم على مِثْلِ حَزِّ المُدى وَوَخْزِ السِنان في الحَشا وأنتم الآنَ تَزْعَمون :
أن لا إرْثَ لَنا أفَحُكْمَ الجاهِلِيَّةِ تَبْغونَ؟ ومَن أحْسَنُ مِنَ اللهِ حُكماً لِقَوْم يوقِنون! أفلا تعلمون؟! بلى قَد تَجلّى لكم کالشمسِ الضاحِيَةِ : أنّي ابنَتُهُ أيُّها المسلمون أاُغْلَبُ على إرْثي؟.
١٩ . شما را با فتنه خواباندن چكار؟ به راستى چه مى کنيد و چه دروغ ها مى بافيد، با اين که کتاب خدا ميان شماست و دستوراتش پر نور و احكامش درخشنده، نشانه هايش آشكار، نواهى اش ظاهر و اوامرش واضح و روشن است، ولى شما آن را پشت سر افكنده ايد!
آيا واقعاً از آن رخ برتافته ايد؟ يا به غير آن حكم مى کنيد؟ ستم پيشگان چه جايگزين بدى براى قرآن برگزيدند. هرکس آيينى غير از اسلام برگزيند، از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت زيانكار به شمار خواهد آمد.
٢٠ . آن چنان شتابزده شتر خلافت را در اختيار گرفتيد که حتى درنگ نكرديد رام گردد و تسليم شما شود، ناگهان آتش فتنه ها را دامن زده و آن ها را شعله ور ساختيد و نداى شيطان گمراهگر را پذيرا شديد و انوار تابان آيين خدا را خاموش و به از ميان بردنِ سنّت هاى پيامبر پاك الهى(صلى الله عليه وآله وسلم) همّت گمارديد. به بهانه گرفتن کف از روى شير، آن را به طور کامل و مخفيانه نوشيديد، براى منزوى ساختن خاندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و فرزندان او به آمين نشستيد، ما نيز چونان کسى که خنجر بر گلو و نوك نيزه بر دلش نشسته باشد چاره اى جز صبر و شكيبايى نداريم.
شگفتا! شما هم اکنون مدعى هستيد که ما از پيامبر چيزى به ارث نمى بريم، آيا از حكم جاهليّت پيروى مى کنيد؟ براى آنان که اهل يقين اند، حكم چه کسى از حكم خدا بهتر است؟ آيا شما با اين واقعيّت ها آشنا نيستيد؟ آرى، شما به خوبى مى دانيد و چون آفتاب برايتان روشن است که من دختر همان پيامبرم، مسلمانان!آيا بايد ارث پدرم از من به زور گرفته شود؟
٢١ . يا بْنَ أبي قُحافَةَ أفي کتابِ اللهِ تَرِثُ أباكَ ولا أَرِثُ أبي ؟ لَقد جِئْتَ شَيْئاً فَرِيّاً ! أفَعَلى عَمْد تَرَکتُم کتابَ اللهِ وَنَبَذْتُموهُ وَراءَ ظُهورِکم ؟ إذ يقول:(وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُد) [24] وقال فيما اقتَصَّ مِن خَبَرِ يَحيى بنِ زَکرِيّا إذ قال: (فَهَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُني وَيَرِثُ مِن آلِ يَعْقوبَ) [25] وقال : (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ في كِتابِ اللَّهِ ) [26] و قال : (يُوصيكُمُ اللَّهُ في أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْن)[27] و قال : (إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقين) [28]
- وَزَعَمْتُم أن لا حُظْوَةَ لي ولا إرْثَ مِن أبي ولا رَحِمَ بَيْنَنا أَفَخَصَّكُمُ اللهُ بِآيَة أخْرَجَ أبي مِنها؟ أم هَلْ تَقولونَ: إنّ أهلَ مِلَّتَيِن لا يتَوارَثان ؟ أوَ لَسْتُ أنا وَأبي مِن أهلِ مِلَّة واحِدَة؟ أمْ أنْتُم أَعْلَمُ بِخصوصِ الْقُرآنِ وَعُمومِهِ مِن أبي وابنِ عمّي؟.
٢٣ . فَدونَكَها مخْطومَةً مرحولةً تَلقْاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ فَنِعْم الحَكَمُ اللهُ والزَعيمُ مُحَمَّدٌ(صلى الله عليه وآله وسلم)والمَوْعِدُ القِيامَةُ وَعِنْدَ السّاعِة يَخْسَرُ المُبْطِلونَ ولا ينفَعُكُم إذ تَنْدمونَ ولِكُلِّ نَبأ مُسْتَقرٌّ وَسَوْفَ تَعْلَمونَ مَن يَأتيهِ عذابٌ يُخزيه وَيَحِلُّ عليه عَذابٌ مُقيمٌ
٢١ . اى فرزند ابو قُحافه! بگو ببينم، آيا در قرآن آيه اى آمده است که تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارثى نبرم؟ چه سخن ناروايى؟! آيا کتاب خدا را عمداً ترك گفته و پشت سر افكنديد؟ در صورتى که قرآن مى فرمايد: (سليمان از پدرش داود، ارث برد) و در ماجراى يحيى بن زکريا مى فرمايد:
(خدايا! فرزندى نصيبم گردان که از من و از خاندان يعقوب ارث ببرد)نيز مى فرمايد: (خويشاوندان در ارث بردن از يكديگر، از بيگانگان سزاوارترند)در جايى ديگر فرموده است:(خدا درباره فرزندانتان به شما سفارش مى کند که سهم پسران دو برابر سهم دختران است) و نيز فرموده: (اگر آکسى پس از مرگ، مالى از خود به جاى نهد براى پدر و مادر و بستگانش به گونه اى شايسته وصيّت کند و اين کار بر همه پرهيز کاران حق است.)
٢٢ . مدعى شديد که من بهره و ارثى از پدر بزرگوارم ندارم؟ و هيچ گونه نسبت خويشاوندى ميان من و پدرم نيست؟! آيا خداوند آيه اى ويژه شما فرو فرستاده که پدرم را از آن خارج ساخته و استثناء کرده است؟ يا مى گوييد: پيروان دو مذهب از يكديگر ارث نمى برند، آيا من و پدرم يك مذهب نداريم؟! و يا شما به عام و خاص قرآن از پدر و پسر عمويم آگاه تريد؟!
٢٣ . اکنون که چنين است، پس ارث مرا چون مرکبى آماده بستان و بر آن سوار شو، ولى در قيامت تو را ديدار خواهد کرد. در آن روز بهترين داور، خدا و مدّعى تو محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)، و زمان داورى رستخيز است. در آن روز باطل گرايان زيان خواهند ديد، ولى پشيمانى به حالتان سودى نخواهد داشت: (هر چيزى جايگاه و قرار گاهى دارد، به زودى پى خواهيد برد که عذاب خوار کننده، به سراغِ چه کسى مى آيد و کيفرِ جاودان، دامانِ چه کسى را مى گيرد.)
٢٤ يا مَعْشَرَ النَقيبَة وأعْضادَ المِلَّةِ وحَضَنَةَ الاِسلام ما هذِهِ الغَميزَةُ في حَقّي والسِنَةُ عَن ظُلامَتي ؟ أما کانَ رسَولُ اللهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) أبي يقول «المرءُ يُحْفَظُ في وُلْدِهِ» سَرْعانَ مَا أحْدَثْتُم وَعَجْلانَ ذا إهالَة ولَكُم طَاقَةٌ بما اُحاوِلُ وَقُوَّةٌ على ما أطْلُبُ واُزاوِلُ .
٢٥ . أتقولونَ ماتَ محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)؟ فَخَطْبٌ جَليلٌ اسْتَوسَعَ وَهْنُه وَاسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ وَانْفَتَقَ رَتْقُهُ وَاظْلَمَّتِ الأرْضُ لِغَيْبَتِهِ وآُسِفَتِ الشَمسُ وَالقْمَرُ وانْتَثَرَتِ النجومُ لِمُصيبَتِهِ وأَکدَتِ الکمالُ وَخَشَعَتِ الجِبالُ واُضيعَ الحَريمُ واُزيلَتِ الحُرْمَةُ عِنْدَ ممَاتِهِ .
٢٦ . فَتِلكَ وَاللهِ النازِلةُ الكُبْرى والمُصيبَةُ العُظمى لامِثْلُها نازِلَةٌ ولا بائِقَةٌ عاجِلَة أعْلَنَ بها کتابُ اللهِ جَلَّ ثَناؤُه في أفْنِيَتِكُمْ وَلِقَبْلِهِ ما حَلَّ بِأنبياءِ اللهِ وَرُسُلِهِ حُكْمٌ فَصْلٌ وقَضاءٌ حَتْمٌ: (وما مُحمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قد خَلَتْ مِن قَبلِهِ الرُسُلُ أفإنْ ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبْتُم على أعْقابِكُم وَمَنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ فلنَ يَضُرَّ اللهَ شَيْئاً وَسَيْجزي اللهُ الشاکرين) [29]
سپس آن مخدره رو به انصار کرد و آنان را مخاطب ساخت و فرمود:
٢٤ . اى جوانمردان! اى بازوان ستبر ملت، اى ياورانِ اسلام! چرا حق مرا ناديده مى گيريد؟ در برابر ستمى که بر من روا داشته شده، اين چه غفلتى است که از خود نشان مى دهيد؟
آيا پدر بزرگوارم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نمى فرمود: احترام هر کسى را در مورد فرزندان او بايد نگاه داشت؟ چه زود اوضاع را دگرگون و به سرعت به بيراهه گام نهاديد، با اين که بر باز پس گيرى حق من قادر و بر آن چه مى گويم قدرت و توان داشتيد.
٢٥ . آيا مى خواهيد بگوييد: با رحلت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) همه چيز تمام شد؟ مصيبت جانسوز پيامبر، ضربه دردناکى به جهان اسلام تلقى مى شد، غبار غم و اندوه بر سر همه فرو ريخت و شكاف آن، هر روز آشكارتر و گسستگى اش دامنه دارتر و وسعتش بيشتر مى گردد، زمين از غيبت و فقدان پدرم تاريك و ستارگان در مصيبتش بى فروغ و اميدها به يأس و نوميدى مبدّل گشت، کوه ها متزلزل گرديد، احترام افراد زير پا نهاده شد و با مرگِ آن بزرگوار، حرمتى براى کسى باقى نماند.
٢٦ . به خدا سوگند! فقدان پدرم، حادثه اى بس بزرگ و مصيبتى جانسوز بود که هيچ اندوهى به پايه آن نمى رسيد و کتاب خدا از آن خبر داده بود، همان قرآنى که همواره در خانه هاى شماست و صبح و شام آن را با صداى بلند و يا آهسته و با لحن هاى گوناگون تلاوت مى کنيد، پيامبران پيشين نيز قبل از او با اين واقعيت روبرو شده بودند، چرا که مرگ، فرمانِ حتمى و تخلّف ناپذير الهى است، آن جا که فرمود: (محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) فقط، فرستاده خدا بود و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز آمدند و رفتند، آيا اگر او از دنيا برود و يا کشته شود، شما واپسگرا مى شويد، هر کس واپسگرا شود، به خداوند زيانى نمى رساند و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد).
٢٧ . إيهاً بنَي قِيلةَ أاُهْضَمُ تُراث أبي؟ وأنتم بِمرَأىً منّي ومَسْمَع ومُنْتَدىً ومَجْمَع تُلْبِسُكُمُ الدَعْوَةُ وتشملكم الحيَرَةُ وأنتم ذوو العدد والعُدّة والأداة والقوّة وعندکم السلاح والجُنَّة توافيكم الدَعْوَةُ فلا تجيبون وتأتيكُمُ الصَرْخَةُ فلا تغيثونَ وأنتم مَوْصوفونَ بالْكِفاح مَعروفونَ بِالخَيْرِ والصّلاح والنُخْبَةُ الّتي انْتُخِبَتْ والخيرةُ التي اختيرت لنا أهْلَ البَيْتِ .
٢٨ . قاتَلْتُمُ العَرَبَ وتَحَمَّلْتُم الكَدَّ وَالتَعَبَ وناطَحْتُم الاُممَ وکافَحْتُم البُهَمَ لا نَبْرَحُ أو تَبْرَحون نأمُرُآُم فَتَأْتَمِرونَ حتّى إذا دارَتْ بِنا رَحى الإسلام ودَرَّ حَلَبُ الأَيامِ وَخَضَعَتْ ثَغْرَةُ الشِرك وَسَكَنَتْ فَوْرَةُ الإفك وَخَمَدَتْ نيرانُ الكُفْرِ وَهَدَأَتْ دَعْوَةُ الهَرَجِ وَاسْتَوْسَقَ نِظامُ الدّين فأنّى حزتم بعد البيان؟ وأسررْتم بعد الاِعْلانِ؟ ونَكَصْتُم بَعْدَ الاِْقدام؟ وأشْرَکتم بعد الإيمانِ؟.
٢٩ . بُؤساً لقوم نَكَثوا أيْمانَهُم مِن بَعْدِ عَهْدِهِم وَهَمّوا بِإخْراجِ الرَّسول وَهُمْ بَدَأوآُم أَوَّلَ مرَّة أَتَخْشَوْنهُم فاللهُ أَحَقُّ أنْ تَخْشَوْهُ إن کنتم مؤمنين ألا وقد أرى أنْ قَد أخلَدتُم إلى الخَفْض وأبعَدْتُم مَن هو أحقُّ بالبَسطِ والقَبض وخَلَوْتُم بالدَعَة ونَجَوْتُم بالضّيق من السعة فَمَجَجْتُم ما وَعَيْتُم ودَسَعْتُم الذي تَسَوَّغْتُم فإن تكفروا أنتم ومَن في الأرض جَميعاً فإنّ الله لغنيٌ حَميدٌ.
٢٧ . شگفتا! اى فرزندان قيله[30]! آيا رواست که ارث من پايمال گردد و شما آشكارا ببينيد و بشنويد و در محافل و مجالس خود از آن سخن به ميان آوريد و اخبارش به خوبى به شما برسد و شما دَمْ برنياوريد؟ با اين که از نيروى کافى و تجهيزات و قدرت گسترده و سلاح و سِپَر برخورداريد. دعوتم را مى شنويد و پاسخم را نمى دهيد؟ فريادم ميانتان طنين انداز است و به فرياد نمى رسيد؟ با اين که در شجاعت و دلاورى سرآمد و در امور خير و نكوکارى معروفيد و نيك مردان اقوام و قبايلى هستيد که براى ما اهل بيت، برگزيده شده ايد.
٢٨ . با مشرکان عرب جنگيديد و رنج و محنت ها تحمل کرديد، شاخ هاى گردنكشان را درهم شكستيد و با جنگاورانِ بزرگ، پنجه در انداختيد، شما همواره با ما حرکت مى کرديد، دستورات ما را گردن مى نهاديد و سر به فرمان و اطاعتمان داشتيد، تا آسياى اسلام بر محور وجود خاندان ما به گردش درآمد و شير در سينه مادرِ روزگار فزونى يافت، نعره هاى شرك آلود در گلو خفه شد و شعله هاى دروغ فرو نشست، آتشِ کفر خاموش گشت و دعوت بر تفرقه و جدايى متوقف شد و نظام و ارکان دين، استوار گرديد.
بنا بر اين، چرا پس از بيان قرآن و پيامبر، امروز حيران و سرگردانيد؟ چرا حقايق را پس از آشكار شدن، نهان مى داريد و پيمان شكنى کرده و بعد از ايمان، راه شرك در پيش گرفته ايد؟
٢٩ . تيره بخت اند مردمى که پيمان شكنى کردند، آيا با پيمان شكنانى که تصميم بر بيرون راندنِ پيامبر گرفتند به پيكار برنمى خيزيد؟ در صورتى که آنان، آغازگر بودند، مگر از آنان هراس داريد؟ اگر اهل ايمانيد، بهتر است از خدا بيم داشته باشيد.
به هوش باشيد! شما را مى بينم به سمت رفاه و آسايش رفته و عافيت طلب شده ايد، کسى را که براى سرپرستى و اداره امور مسلمانان از همه شايسته تر بود، از صحنه دور کرديد و خود در گوشه خلوت، به تن پرورى و آسايش رو آورديد و از فشار و تنگناى مسئوليت ها به وسعت بى تفاوتى متوسل شديد، ايمان و آگاهى که در درون داشتيد، بيرون افكنديد و آب گوارايى را که نوشيده بوديد به دشوارى از گلو برآورديد!
خداى متعال فرمود: (اگر شما و تمام مردمِ روى زمين کافر شوند به خدا زيانى نمى رسانند، زيرا خداوند از همه بى نياز و غنىّ و حميد است)
٣٠ . ألا وقد قلتُ ما قلتُ هذا على معرفة منّي بالجَذْلَةِ الّتي خامَرَتْكُم والغَدْرَةِ التي استشْعَرَتْها قلوبُكُم ولكنّها فَيْضَةُ النَفْسِ ونَفْثَةُ الغَيْظ وخَوَرُ القَناة وَبثَّةُ الصَدْر وتَقْدِمَةُ الحُجَّةِ فَدونكموها فاحتَقِبوها دَبَرَةَ الظَهر نَقِبَةَ الخُفِّ باقيةَ العارِ موسومَةً بِغَضَبِ الجَبّار وشنارِ الأَبَدِ موصولةً بنارِ الله الموقَدة الّتي تطّلع على الأفئدة فبعَيْنِ اللهِ ما تَفْعَلونَ (وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون)[31] وأنا ابنةُ نَذير لكم بَين يَدَي عذاب شديد فاعملوا إنّا عامِلونَ وانتظِروا إنّا منتَظِرون»;
٣٠ . به هوش باشيد! گفتنى ها را به شما گفتم، هر چند مى دانم ترك يارى حق با گوشت و پوست شما درآميخته و پيمان شكنى، قلبتان را فرا گرفته است، ولى اندکى از غم هاى دل پر اندوهم بيرون ريخت، تا با شما اتمام حجت کرده باشم، و عذرى براى کسى باقى نماند.
اکنون، اين مرکبِ خلافت و آن هم فدك، همه از آنِ شما، آن را بگيريد و رها مسازيد، امّا پُشتِ اين مرکب زخم و کف پايش شكافته است و با آن نمى توانيد خود را به سر منزل مقصود برسانيد! داغِ ننگ و عار بر آن خورده و علامتش خشم خداست، رسوايى ابدى را همراه دارد و سرانجام به آتشِ برافروخته خشم الهى که از دل ها سر بر مى کشد، خواهد پيوست! آن چه انجام مى دهيد در محضر خداست. (و ستمگران به زودى پى خواهند برد به چه سرنوشتى گرفتار مى شوند) من دخت پيامبرى هستم که شما را از عذاب شديدِ الهى بيم داد، اکنون آن چه از دستتان بر مى آيد انجام دهيد، ما نيز به وظيفه الهى خود عمل خواهيم کرد، شما منتظر باشيد و ما نيز در انتظار خواهيم بود!.
با پايان يافتن سخنان زهراى مرضيه(عليها السلام)، ابو بكر با توسّل به فريبكارى و استفاده از غفلت مردم کوشيد تا وضعيت را به حالت عادى باز گردانَد و به فاطمه(عليها السلام) عرضه داشت: اى دخت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)! پدرت نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان و بر کافران عذابى دردناك به شمار مى آمد، اگر نسبتش را بسنجيم، او پدر تو بود نه پدر ديگران، برادرِ پسر عمو و شوهرت على بود، نه برادر ديگر مردان، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، وى را بر ديگر خويشان و نزديكان، برگزيده و برتر مى دانست و او نيز در هر کار بزرگ و مهمّى، پدرت را يارى مى نمود، سعادتمندان، دوستدار شما و تيره بختان، دشمنان شمايند. شما عترت پاك رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و برگزيدگان نجيب و راهنمايان خير و نيكى و رهنمون گران ما به بهشت جاودانيد.
اى برترين بانو! و اى دخت برترين پيامبران! راست و صادقانه سخن گفتى و در عقل و خِرَد، گوى سبقت از ديگران ربودى، کسى تو را از حقّت بازنداشت و بر تو تهمتِ دروغ نبستند. به خدا سوگند! من بر خلاف نظر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)عمل نمى کنم و جز با اجازه اش کارى انجام نخواهم داد، پيشروِ قبيله هيچ گاه به مردم قبيله اش دروغ نمى گويد، خدا را گواه مى گيرم! و هم او بر گواهى ام بسنده است که خود از رسول خدا شنيدم مى فرمود: ما پيامبران درهم و دينار و خانه و مزرعه اى به ميراث نمى نهيم، آن چه از ما مى ماند کتاب و حكمت و دانش و نبوّت است و هر چه دارايى داريم مربوط به ولىّ أمر پس از ماست که هر گونه خواست در آن حكم کند .
اى دخت پيامبر! آن چه را تو اکنون در پى دست يابى به آن هستى ما در راستاى خريد اسب و اسلحه، هزينه کرده ايم تا مسلمانان بدين وسيله به کارزار بپردازند و با کفّار بجنگند و نابكاران گستاخ و گردنكش را درهم بشكنند. از سويى، من به تنهايى مرتكب اين عمل نشدم بلكه مسلمانان در اين زمينه با يكديگر همدست شدند، من در اين قضيه خودسرانه عمل نخواهم کرد. اين حال من و اين مال و دارائيم همه از آنِ تو و در اختيار توست، تو از آن محروم نمى شوى و آن را از تو دريغ نمى دارم، تو بانوى بانوان امت پدرت و شجره پاك فرزندانت هستى، انكار فضايلى که مجموعه آن ويژه توست، صورت نخواهد گرفت و از شاخه و ساقه ات، کسى نمى تواند فرو نهد، فرمانت در آن چه در اختيار دارم نافذ است، آيا خود مى پسندى که من در اين موضوع بر خلافِ گفته پدرت رفتار کنم؟.
فاطمه زهرا(عليها السلام) پاسخ داد:
سبحان الله ما کان أبي رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) عن کتاب الله صادِفاً ولا لأحكامه مخالِفاً! بل کان يتّبع أثره ويقفو سُوَرَه أفتجمعون إلى الغدر اعتلالا عليه بالزُور وهذا بَعدَ وَفاته شبيه بما بُغي له من الغوائل في حَياتِهِ هذا کتاب الله حَكَماً عَدْلا وناطِقاً فَصْلا يقول: (يرثني ويرث من آل يعقوب) [32] ويقول: (وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ) [33] وبيّن عزّ وجلّ فيما وزّع من الأقساط وشرع من الفرائض والميراث وأباح من حظّ الذُکران والإناث ما أزاح به علّة المبطلين وأزال التظنّي والشبهات في الغابرين کلا بل سوّلتْ لكم اَنْفُسُكُم أمراً فصَبْرٌ جميل والله المستعان على ما تصفون»;
سبحان الله! پدر بزرگوارم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از کتاب الهى رو نگرداند و مخالفِ احكام آن نبود بلكه همواره از آن پيروى مى کرد و سوره ها و آياتش را پى مى گرفت، آيا به قصد توطئه همدست شده ايد و با نيرنگ مى خواهيد بر پيامبر دروغ ببنديد؟ چنين کارى پس از وفات آن بزرگوار، بسان فتنه هايى است که در زمان حياتش براى نابودى وى تدارك مى ديديد، اکنون! اين کتاب خدا بين من و شما داورى عادل و گوينده و جدا کننده حق و باطل است که مى فرمايد: (زکريا عرضه داشت خدايا! فرزندى به من عطا کن که از من و از خاندان يعقوب ارث ببرد) و نيز فرمود:
(سليمان از [پدرش] داود ارث بُرد).
خداوند تقسيم سهميه را بيان و واجبات و سهم ارث هر يك از افراد را مشخص نموده است ارثيه دختر و پسر را به گونه اى توضيح داده که بهانه هاى باطل گرايان را از ميان برداشت و فرصتِ شك و ترديد را تا قيامت براى کسى باقى نگذاشت، هرگز! مسأله آن گونه که شما مدعى هستيد، نيست، بلكه نَفْس هاى امّاره شما کار ناپسندى را برايتان نيك جلوه داده است، بنا بر اين من چاره اى جز صبر و بردبارى نيكو ندارم و بر آن چه شما توصيف مى کنيد از خدا يارى مى خواهم.
ابو بكر در پاسخ زهرا(عليها السلام) گفت: خدا و رسول، جز به راستى سخن نگفته اند و دخت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز صادقانه سخن گفت [فاطمه!] تو کانون حكمت و خاستگاه هدايت و رحمتى و رکن دين و سرچشمه حجت هستى، سخنِ به جا و مناسب تو را به دور نمى افكنم و آن ها را انكار نمى کنم، اينك مسلمانان قلاده خلافت را به گردنم افكندند، آنچه را گرفته ام با هماهنگى آنان بوده است، با کسى سَرِ ستيز ندارم و خودسرى نكرده و چيزى را به خود اختصاص نداده ام و اينان همه شاهد و گواهند.
اين نخستين تلاش ابو بكر بود که طى آن توانست با فريب و تظاهر به خير و صلاح و پيروى از سنّت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) عواطف و احساسات مردم را فرو بنشاند و ديدگاه آنان را از انديشه يارى رساندن فاطمه زهرا منحرف سازد.
سپس زهراى مرضيه متوجّه مردم شد و فرمود:
«معاشِرَ المسلمين المسرِعَةَ إلى قيلِ الباطلِ المُغْضِيَةَ على الفعلِ القبيحِ الخاسِر أفلا تتدبّرونَ القُرْآن أم على قلوب أقفالها؟ آلاّ بل ران على قلوبكم ما أسأتم من أعمالكم فاُخذ بسَمْعِكُم وأبصارِکم ولبئس ما تَأَوَّلْتُم وساء ما به أَشَرْتُم وشرّ ما منهُ اغتَصَبْتُم لَتَجِدُنَّ واللهِ مَحْمِلَه ثَقيلا وَغِبَّهُ وَبيلا إذا کشِفَ لكُمُ الغِطاءُ وبانَ ما وراءَه الضَرّاءُ وبَدا لَكُم مِن ربّكم ما لم تكونوا تحتَسبِون (وخَسِرَ هُنالِكَ المُبطِلونَ)»[34];
مسلمانان! شما براى سخنانِ بيهوده، شتابانيد و کردار زشت و ناپسند را ناديده مى انگاريد، آيا در قرآن به دقّت نمى نگريد؟ يا بر دل هايتان مُهر نهاده شده است؟ چنين نيست، بلكه تيره گى اعمالِ ناپسندى که مرتكب شده ايد، بر دل هايتان پرده زده و کر و کورتان ساخته است.
چه نكوهيده است آن جا که به تأويل قرآن پرداختيد و پيشنهاد نا مناسبى داديد و معامله ناپسندى به انجام رسانديد، به خدا سوگند! تحمّل اين بار برايتان سنگين و فرجامش پُر از رنج و گرفتارى است، آن گاه که پرده ها کنار رود و نهان ها پديدار شود و آن چه را به حساب نمى آورديد، آشكار گردد، مشخص خواهد شد که (باطل گرايان زيان مى بينند).
سخن زهرا(عليها السلام) بدين جا که رسيد رو به سمت قبر مطهّر پدر برتافت و عرضه داشت:[35]
پدر! پس از تو خبرها شد و حوادثى رخ داد که اگر زنده بودى، ما دست به گريبان اين غم و اندوه نمى شديم، با از کف دادن وجود مقدست، قوم تو چنان گرفتار آمدند و سامان کارشان از هم گسسته شد که گويى سرزمينى محروم از باران اند، غير از ما هر خاندانى که در پيشگاه خدا منزلتى داشت، نزد بيگانگان نيز از احترام برخوردار بود، پدر! به مجرّد اين که از دنيا رفتى و چهره مبارکت در خاك نهان شد، عدّه اى از امت تو، راز و اسرار سينه هاى خود را پديدار ساخته و ما را به خوارى و ذلّت کشاندند. آن گاه که از دست رفتى، همه زمين چپاول شد و به يغما رفت، پدر عزيز! تو ماه شب چهارده و مشعل فروزانى بودى که از جانب پروردگار بر تو قرآن نازل مى شد، جبرئيل با آياتى که از ناحيه خدا مى آورد، همواره مونس و همدم ما بود، ولى آن گاه که از ديده ها غايب و پنهان شدى، تمام خير و برکات از ما رخت بربست، کاش پيش از تو مرده بوديم و هنگام رحلت جانسوزت که پرده ها ميان ما فاصله انداخت، زنده نبوديم.
حضرت سخنان خود را به پايان برد و به روشن ترين شكل ممكن حقيقت را در آن آشكار ساخت و از خليفه پاسخ خواست و با دلايل و براهين دندان شكن و استوار، طرح هاى خليفه را فاش و نقش بر آب ساخت و به بيان فضايل و کمالات شايسته خليفه واقعى اسلام پرداخت و بدين سان، فضا متشنّج شد و افكار عمومى به سود فاطمه و به سمت و سوى آن بانو متوجه شد و ابو بكر را در تنگنا و بُن بستى بسيار دشوار قرار داد.
ابن ابى الحديد مى گويد: از ابن فارقى، مدرّس مدرسه الغربيه بغداد پرسيدم: مگر فاطمه در سخنانش راستگو نبود؟ پاسخ داد: چرا، قطعاً راستگو بود، گفتم: اگر اين گونه است پس چرا ابو بكر حقش را به وى برنگرداند، او لبخندى زد و با سخنى دلپذير و پسنديده گفت: اگر خليفه به مجرد ادعاى زهرا، فدك را امروز به او مى داد بيم داشت فردا خلافت را براى همسرش امير المؤمنين مطالبه کند و خليفه را از مسند خلافت به زير بكشد، زيرا خليفه اعتقاد راسخ داشت که زهرا(عليها السلام) در هر چه ادعا کند، صادقانه سخن مى گويد و نيازى به گواه و شاهد ندارد، بنا بر اين، عذر خليفه پذيرفتنى نبود. [36]
عكس العمل خليفه
.با آشفته شدن مجلس، مردم پراکنده شدند و صداى ناله و فرياد بلند شد و خطبه حضرت زهرا(عليها السلام) سخنِ روز مردم شد، از اين رو، ابو بكر به تهديد و شكنجه متوسل شد.
روايت شده: ابو بكر، با مشاهده تأثير خطابه حضرت زهرا(عليها السلام)بر مردم، به عمر گفت: مرگ بر تو، چه مى شد دست از سر من بر مى داشتى، شايد کارها سر و سامان يافته و اوضاع آرام مى گرفت، آيا اين کار بهتر نبود؟
عمر گفت: اگر اين کار را انجام داده بودى قدرت خود را تضعيف کرده و به اطرافيانت اهانت روا داشته بودى و من تنها دلم در حق تو سوخت.
ابو بكر گفت: واى بر تو! با سخنان دخت پيامبر چه کنيم؟ مردم منظورش را از سخنان وى مى فهمند و به خيانت هاى ما پى مى برند؟
عمر گفت: نترس، اين موج به گونه اى فرو مى نشيند و مى گذرد که گويى هيچ اتفاقى نيفتاده، ابو بكر با دست خود به شانه عمر زد و گفت: تو چه گره هاى سختى را مى گشايى و سپس نماز همگانى اعلان کرد و مردم گرد آمدند و بر فراز منبر رفت و گفت: مردم! اين هياهو چيست که به هر سخنى گوش مى سپاريد؟ اين آمال و آرزوها کجا در زمان رسول خدا مطرح بود؟ هر کس شنيده بگويد و هر کس ديده گواهى دهد! او به روباهى مى ماند که شاهدش دُم اوست و کانون همه فتنه هاست، او مى خواهد فتنه و درگيرى ها را پس از فرسودگى و کهنگى از سر بگيرد، و از اين و آن کمك مى خواهد و زنان را به يارى مى طلبد، وى به اُمّ طحال مى ماند که از ديد او محبوب ترين کسانش، پليدى و آلودگى است. اگر بخواهم سخن مى گويم و اسرار را فاش مى کنم، ولى تا زمانى که با من کارى نداشته باشند، سكوت خواهم کرد.
آن گاه رو به انصار کرد و گفت: اى جماعت انصار! سخنان برخى کم خردان و ابلهانتان را شنيده ام، در صورتى که شما بيش از هر کس بايد پايبند پيمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) باشيد، شما همان کسانى هستيد که پيامبر به شهرتان آمد و به او پناه داديد و ياريش کرديد، به هوش باشيد! من کسى نيستم که دست و زبانم را به زيان افرادى که درخور نكوهش نباشند، بگشايم. با گفتن اين سخنان از منبر فرود آمد.[37]
ابن ابى الحديد مى گويد: سخنان ابو بكر را نزد نقيب ابو يحيى بن ابى زيد بصرى، بازگو کردم و از او پرسيدم: سخنان کنايه آميز ابو بكر به چه کسى ارتباط داشت؟ وى خنديد و گفت: بگو به چه کسى تصريح داشت؟ گفتم: اگر تصريح کرده بود که از شما نمى پرسيدم: لبخندى زد و گفت: منظورش على بن ابى طالب بوده. گفتم: مگر انصار در اين رابطه چه موضعى اتّخاذ کردند؟ گفت: آنان به سود على شعار دادند و ابو بكر چون در اثر آشفتگى اوضاع جان خود را در خطر ديد، با اين سخنان آن ها را از هر گونه واکنشى باز داشت. [38]
دفاع اُمّ سلمه
پس از پايانِ خطبه حضرت زهرا(عليها السلام) در مسجد و سخنان اهانت آميز ابوبكر، وقتى خبر به اُمّ سَلَمه رسيد، اظهار داشت: آيا در مورد شخصيت والايى چون فاطمه دخت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين سخنانى گفته مى شود؟ به خدا سوگند! فاطمه حوريه اى ميان انسان هاو نَفَسى براى جان هاست، وى پرورش يافته دامان انسان هاى پاك و برجسته است، در دستان فرشتگان دست به دست گشته و در دامان زنانى پاکدامن نشو و نما کرده است و به بهترين وجهى بالندگى يافته و تربيت شده است. آيا مُدّعى هستيد که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) او را از ميراث خويش محروم ساخته ولى به او اعلان نكرده است؟ در صورتى که خداوند فرموده است (و خويشان نزديك خود را از عذاب خدا بيم ده)آيا رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) او را بيم داده و وى، با فرمانِ رسول خدا مخالفت ورزيده است؟ با اين که او بانوى بانوان، و مام پر فضيلتِ دو سالار جوانان بهشت و همتاى حضرت مريم است. رسالت هاى پروردگار، به وجود نازنين پدر بزرگوارش پايان پذيرفت. به خدا سوگند! رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) او را از سرما و گرما مراقبت مى کرد، دست راستش را زير سر فاطمه و دست چپ خود را پوشش او مى ساخت، هان! آهسته تر! رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در برابر ديدگان شما قرار دارد، شما بر خداوند وارد خواهيد شد، واى بر شما، به زودى پى خواهيد بُرد، زيان کار کيست؟.
نقل شده: اُمّ سَلَمه به جهت اين حقگويى آن سال از دريافتى حقوق خود از بيت المال محروم شد. [39]
شكايت به على
فاطمه زهرا(عليها السلام) پس از پايان دادنِ سخنانش با مردم، نزد قبر مطهّر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و آن قدر گريست که لباسش از اشك ديدگان، تر شد و سپس به خانه باز گشت و امير المؤمنين على(عليه السلام) در انتظار ورود و طلوع خورشيد وجودش بسر مى برد، پس از آن که آرامشى يافت خطاب به اميرمؤمنان عرضه داشت:
اى پسر ابو طالب! مانند جنينى پرده نشين، پرده به خود پيچيده اى و بسان متّهمان، خانه نشين گشته اى. تو همان قهرمانى بودى که پيش از اين، در ميدان هاى نبرد، دلاوران و جنگاوران را به کامِ مرگ مى فرستادى، چه شد که مرغ پر شكسته و از کار افتاده اى که قدرت پرواز نداشت، به تو چنين خيانت ورزيد. اکنون پسر ابو قحافه، هديه پدرم را از کفم ربوده و ذخيره کودکانم را از من گرفته است و آشكارا به ستيزه ام برخاسته است او را در کلام با من، دشمنى سر سخت يافتم تا آن جا که فرزندان قيله (انصار) دست از ياريم برداشتند و مهاجران، پيوند خويشاوندى ام را بريدند. مردم از من روى برتافتند و اکنون کسى نيست او را از اين کار باز دارد و از من حمايت و پشتيبانى کند، با خشم و غضب از خانه بيرون رفتم و با خوارى و ذلّت باز گشتم تو نيز خود را در تنگناى خوارى انداخته و نيروى خويش را به کار نمى برى، دشمنان گرگ سيرت را از هم مى دريدى ولى اينك زمين گير و خانه نشين شده اى، من از گفتن فرو نگذاردم و از درِ باطل بيرون نرفتم ولى توان اجراى حكم حق را نداشتم. کاش پيش از اين مرده بودم و شاهد اين خوارى و ذلّت نبودم اينك عذر خواه من از تو، خداى من است چه در حق من کوتاهى کنى و يا حامى و پشتيبانم باشى.
آه! آه در هر طلوعى شيونى دارم تكيه گاهم از دنيا رخت بر بست و بازوهايم در مصيبت او، سست شد. شكايت خويش را به پدرم و داد خواهى ام را به پروردگار خود وا مى گذارم. خدايا قدرت تو از همه فراتر و شمشير عذاب و کيفرت برنده تراست .
آن گاه اميرالمؤمنين(عليه السلام)لب به سخن گشود و فرمود:
فاطمه جان! ويل و واى بر تو مباد، و ويژه دشمنانت باد، اى دخت برگزيده موجودات و اى يادگار نبوّت! بر من خشم مگير. من در امور دينم سستى و کوتاهى نكردم و از مرز توانائيم پا فراتر ننهادم، اگر نظر به رزق و روزى و گذران زندگى دارى، خداوند ضامن روزى تو و کفيل بر تو و پاينده است. و آن چه برايت مهيا شده برتر از چيزى است که از آن محروم گشته اى، بنا بر اين در راه خدا صبر و شكيبايى پيشه کن.
و زهرا(عليها السلام)فرمود: «حسبي الله»; خدا مرا کفايت مى کند و سكوت کرد و آرامش يافت.
٦ . اعلان قطع رابطه
فاطمه زهرا(عليها السلام) به ايراد خطابه خود اکتفا نكرد و جهاد و مبارزه خويش را استمرار بخشيد و اين بار تصميم گرفت با ابو بكر سخن نگويد و آن را در برابر مردم رسماً اعلان داشت و فرمود: به خدا سوگند! تا زنده ام کلمه اى با تو سخن نخواهم گفت[40]
فاطمه(عليها السلام) بسان مردم معمولى نبود که اگر با خليفه قطع رابطه کند، در خليفه بى تأثير باشد و قضيه چنان ساده به نظر نمى رسيد، فاطمه(عليها السلام) عزيز دل و محبوب قلب رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، توجّه و علاقه و محبّت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)در مورد فاطمه بر کسى پوشيده نبود، آن بزرگوار در حق فاطمه فرموده بود:
«فَاطِمَةُ بَضعَةَ مِنّي ، مَن آذاهَا فَقَد آذانی»;
فاطمه پاره تن من است، کسى که وى را آزرده کند، مرا آزرده است.
رفته رفته همه جا پيچيد که فاطمه(عليها السلام) دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بر ابو بكر خشمگين شده و با او سخن نمى گويد و اين خبر به گوش کليه اقشار مردم داخل و خارج مدينه رسيد و در اين باره از يكديگر به پرس و جو پرداختند و هر روز بر تنفّر و انزجار آنان از خليفه افزوده مى شد. و با اين که خليفه مى کوشيد اوضاع را به حالت عادى باز گرداند و با زهرا(عليها السلام) از در مسالمت و آشتى درآيد، ولى زهراى مرضيه(عليها السلام) هم چنان جهاد و مبارزه اش را استمرار بخشيد و تا لحظه ايكه مظلومانه به شهادت رسيد، بر همان روحيه باقى ماند.
رمز سياسى فدك
تلاش اصلاحگرانه اى که امام على(عليه السلام) و فاطمه زهرا(عليها السلام) براى باز گرداندن خلافتِ اسلامى، از مسير انحرافى آن انجام دادند از اشكال و انواع متعددى برخوردار بود. جبهه سياسى علنى را در اين راستا فاطمه زهرا(عليها السلام)رهبرى مى کرد و مطالبه حق خلافتِ امام على(عليه السلام) از جمله درخواست فدك، شيوه هاى گوناگونى داشت و همين مطالبه نيز داراى شكل هاى مختلفى بود کسى که با دقت جنبه هاى گوناگون اين نزاع و کشمكش و تغيير و تحولات و شكل هايى را که به خود گرفت، مورد بررسى قرار دَهد، پى خواهد بُرد که مسأله، صرفاً جنبه درخواست و مطالبه زمين نبوده است، بلكه از مفهومى گسترده تر از آن برخوردار بوده و در اعماق خود هدف راسخى را پى مى گيرد تا انقلابى پديد آورده و حقوق غصب شده و به يغما رفته را باز ستاند و ارج و احترام از دست رفته را باز گرداند و روند حرکتِ امتى را که پس از پيامبر واپس گرايى اختيار کردند، به اصلاح و اعتدال آورد و حزب حاکم با پى بردن به اين موضوع در جهت مبارزه و مقاومت در برابر اين حرکت، تمام توش و توانِ خود را به کارگرفت.
اگر در مباحث تاريخى مربوط به فدك به کنكاش بپردازيم، در آن ها به موارد نزاع و کشمكشى مادى و يا اختلافى پيرامون فدك به معنا و مفهوم محدود آن، برنخواهيم خورد، بلكه ماجراى مطالبه فدك قيام و خروشى بر ضدّ اصل و پايه و ارکانِ حكومتِ منحرف تلقى مى شد و فرياد بلندى بود که حضرت زهرا(عليها السلام)در صدد رسيدن طنين آن به سراسر گيتى بود تا به واسطه آن سنگ بنايى را که اساسش در سقيفه نهاده شده بود، از جا برکنَد.
براى اثبات اين معنا کافى است خطابه اى را که فاطمه زهرا(عليها السلام) در مسجد رسول خدا و در برابر خليفه و انبوه مهاجر و انصار ايراد فرمود دقيقاً مورد بررسى قرار دهيم که اغلب فرازهاى آن در مدح و ثناى امام على (ع) بوده و ستايش عرصه هاى جهاد و مبارزه ناب آن حضرت در جهت خدمت به اسلام و اثبات حق اهل بيت(عليهم السلام) به چشم مى خورد. آن مخدره در خطابه اش اهل بيت را وسيله هاى ميان خدا و آفريدگانش دانست و آنان را برگزيدگان و جايگاه پاکى ها و حجّت الهى و در خلافت و حكومت، وارثان پيامبران خدا توصيف فرمود.
فاطمه زهرا(عليها السلام) کوشيد تا به مسلمانان هشدار دهد و گزينش شتابزده و واپسگرايى آنان را پس از هدايتشان به آن ها گوشزد نمايد و به آنان بفهماند به غير سرچشمه زلالى که کام عطشانشان را سيراب مى ساخت، روى آوردند و خلافت را به نا اهلان سپردند و در دام فتنه گرفتار آمدند و انگيزه هايى را که موجب شد از کتاب خدا فاصله بگيرند و در مسأله خلافت و امامت، با دستورات آن به مخالفت برخيزند، برايشان روشن ساخت.
بنابراين، ماجراى درخواست فدك جز به همان اندازه که به موضوع هدف بلند آن حضرت ارتباط داشت، مسأله تقسيم ميراث و يا باز پس گيرى هديه و پيشكش و درخواست مِلك و خانه نبود، بلكه اين قضيه از نگاه زهرا(عليها السلام) مسأله اسلام و کفر و ايمان و نفاق و تصريح پيامبر به جانشينى خود و شورايى کردن آن تلقّى مى شد و همين هدف بلند سياسى را در سخنانش با زنان مهاجر و انصار که به ديدار آن مخدّره آمده بودند، به روشنى بيان فرمود و برايشان تشريح کرد که خلافت، با روى کار آمدنِ حزب حاکم و تكيه زدنِ بر مسند حكومت، از مسير صحيح خود منحرف شده است، و اظهار داشت: کسى تصور نكند بيان اين واقعيت ها، واکنشى عاطفى و يا حقد و کينه هاى نهانى است که فاطمه بهانه اى براى ابراز آن ها يافته باشد. اگر مسلمانان خلافت را در جايگاهى که خدا و رسولش فرمان داده بودند، قرار داده و زمام رهبرى را به امام(عليه السلام) سپرده بودند، به رضا و خشنودى خدا و سعادتِ دنيا و آخرت دست مى يافتند.
به گمان قوى، صديقه طاهره(عليها السلام) مى توانست ميان آن دسته از پيروان امام(عليه السلام) و ياران برگزيده اش که در صداقت و راستگويى زهرا(عليها السلام) هرگز ترديدى نداشتند، افرادى بيابد که با گواهى خود، تأييدى بر گواهى امام(عليه السلام)باشند و بدين وسيله گواهانى که خليفه در موضوع فدك، از فاطمه درخواست کرده بود، کامل گردد.
اين موضوع خود، بهترين دليل بر اين است که هدف والاىِ حضرت زهرا(عليها السلام)اثباتِ هديه و پيشكش و ميراث نبود و اين را مخالفان وى به خوبى مى دانستند بلكه حرکت آن حضرت در راستاى محو و نابودى آثار سقيفه انجام مى پذيرفت و چنين هدفى با آوردن گواه و شاهد در موضوع فدك، عملى نمى شد و حضرت دست به چنين کارى نزد زيرا در اين صورت ماجراى فدك، به همين قضيه محدود مى گشت، بلكه وى با اقامه بيّنه در برابر ديده گان همه، خواست شاهد زنده اى از خطا کارى و انحراف مردم ارائه دهد شايد بر سر عقل آيند و با گزينش صحيح، در مقام اصلاح مسير انحرافى خود برآيند.
با بررسى پاسخ خليفه پس از پايان سخنرانى حضرت زهرا(عليها السلام)و خروج آن مخدّره از مسجد، پى مى بريم که هيئت حاکمه تا چه پايه از اين ماجرا بيمناك بوده و با پا فشارى بر موضع خود مى کوشيد مردم را هم چنان با تزوير و نيرنگ بفريبد و همين موضوع، پايه و اساس نزاع و کشمكش حضرت زهرا(عليها السلام) را با خليفه نمودار مى سازد، زيرا خليفه پى بُرد که اعتراض فاطمه(عليها السلام)پيرامون ارثيه و هديه پيامبر نبوده بلكه جنگى سياسى و تمام عيار ودر راستاى داد خواهى حق امام على(عليه السلام) و آشكار کردن نقش برجسته وجود با برکت آن حضرت ميان امت بوده، که خليفه و هوا دارانش مى خواستند او را از مقام و منزلت طبيعى وى در جهان اسلام، محروم سازند.
ملاحظه مى کنيم که خليفه با موضعى تهاجمى در پاسخ خود به امام على(عليه السلام) آن بزرگوار را کانون فتنه خوانده و وى را به روباهى تشبيه مى کند که فاطمه دُم اوست و در اين پاسخ به موضوع ميراث و هديه حضرت زهرا(عليها السلام)هيچ گونه اشاره اى نكرده است.
اگر مى بينيم فاطمه زهرا(عليها السلام) پس از غصب فدك توسط خليفه در مورد ميراث خود با وى به کشمكش مى پردازد به اين دليل است که مردم معمولاً در گرفتن و يا ردّ کردنِ ارثيه هاى خود به صاحبانش هيچ گاه از خليفه اجازه نمى گرفتند و معاملات و داد و ستدها ميان آنان به آسانى و بدون هيچ زحمتى انجام مى پذيرفت، بنا بر اين فاطمه زهرا(عليها السلام) نيازى نمى ديد در اين خصوص به خليفه مراجعه کند و نقطه نظرات خليفه براى آن حضرت قابل پذيرش نبود، زيرا خليفه از ديدگاه فاطمه(عليها السلام) فرد ستمكارى تلقى مى شد که خلافت را به يغما برده بود. از اين رو، درخواست ميراث از خليفه که با تجاوز به حقوقِ زهرا(عليها السلام) آن مخدّره را از ارث پدر محروم و خود بر آن تسلط يافته بود، مى بايست از واکنشى بسيار جدّى برخوردار باشد.
هم چنين اگر ملاحظه مى کنيم حضرت زهرا(عليها السلام) قبل از آن که فدك از او غصب شود، به مطالبه حقوق خود اقدام نكرد به خوبى روشن است زمانى حضرت دست به آن کار زد که شرايط مطالبه ميراث، مخالفان حكومت را فوق العاده ترغيب مى کرد تا مسأله ميراث را فرصتى مناسب و غنيمت شمرده و به هدف مقاومت در برابر خليفه غير قانونى، آن هم با شيوه مسالمت آميزى که مصالح مهم اسلام در آن روز اقتضا مى کرد، اين مسأله را نقطه آغاز حرکت قرار دهند، که در اين صورت اين امكان وجود داشت که خليفه از ناحيه مخالفان به غصب ميراث و به بازى گرفتن احكام دين و بى احترامى به قانون، متهم گردد.
٧ . امام(عليه السلام) و گزينش راه
وجود رخدادهاى پر شتاب و حرکت هاى انحراف آميز و پيدايش جناح هاى متعددى که زمينه خيانت و توطئه بر ضد اسلام را فراهم مى ساخت و فتنه جويى ها و نبودن آگاهى دينى و علاقه شديد به سلامتِ دين و عقيده، امام على(عليه السلام) را به گزينش چند راه سخت و دشوار وا داشت.
نخست: بى هيچ مانعى مانند ساير مسلمانان با ابو بكر بيعت مى کرد، بلكه در اين صورت در دربار حكومتِ جديد از موقعيت و جايگاه برجسته اى برخوردار مى شد و بى آن که توجّهى به روند حرکت رسالت اسلامى داشته باشد، در حفظ وجود و موقعيت و منافع خويش مى کوشيد و چنين چيزى غير ممكن به نظر مى رسيد زيرا معناى اين کار تأييد بيعتى بود که کاملاً با دستورات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مخالفت داشت.
دوّم: چونان کسى که خار در چشم، و استخوان در گلو دارد بردبارى پيشه کند و بكوشد ميان تناقضات پديد آمده از حكومتى غير شايسته و نا لايق، راهى ميانه برگزيند تا موجوديت اسلام و اعتقادات اسلامى را از فرو پاشى کامل حفظ و حراست نمايد.
سوم: به بسيج مردم همت گمارد و آنان را به شورشى مسلحانه بر ضد خلافت ابو بكر مهيّا سازد.
شيوه مسالمت آميز و نقش زهرا(عليها السلام)
در نهايت امام(عليه السلام) قاطعانه تصميم گرفت دست به شورش و قيام نزند و با قيامى که استناد به آيات و روايات داشت در برابر حاکمان آشكارا به مبارزه برنخيزد مگر آن زمان که مطمئن شود مى تواند افكار عمومى را بر ضد ابو بكر و همدستانش بسيج کند و همين مسأله دغدغه خاطر مبارکش را فراهم مى آورد. از اين رو، ديدار خود را با سران و بزرگان مسلمانان و شخصيت هاى مدينه نهانى آغاز کرد[41]و آنان را با دلايل و براهين آيات حق، پند و موعظه داد و در اين راستا همسرش زهرا(عليها السلام) نيز از او پشتيبانى و در مبارزه نهانى اش با وى تشريك مساعى داشت. هدفِ امام(عليه السلام) از اين ديدارها و تماس ها دست زدن به تشكيل حزب و دار و دسته اى براى خود نبود تا به وسيله آن ها به نبرد برخيزد بلكه به خوبى مى دانيم عدّه زيادى از انصارِ هوا خواهِ امام با شعار طرفدارى از آن حضرت در پى فرصتى بودند تا پروانه وار گِرد شمع وجودش قرار گيرند، ولى امام(عليه السلام) با انجام اين ديدارها خواست زمينه را براى هماهنگى و همراه ساختن همه مردم باخود، فراهم سازد.
به همين سبب، مسأله فدك در سياست جديد امام على(عليه السلام) در صدر همه مسائل قرار مى گيرد، زيرا اصل و فلسفه نقش فاطمه زهرا(عليها السلام) که به دست هارون نبوت (اميرمؤمنان(عليه السلام)) دقيقاً طراحى شده بود، کاملاً با آن گردش شبانه به در خانه انصار، هماهنگى داشت و به خوبى مى توانست موقعيت خليفه را به خطر اندازد و با همان حالتى که نمايشى داستانى به آن منتهى مى شود، به خلافت ابو بكر پايان دهد، نه آن گونه که حكومتى بر پا شده برقدرت و سلاح متلاشى گردد.
نقش زهراى مرضيه(عليها السلام) در اين خلاصه مى شد که آن حضرت اموالى را که ابو بكر به زور از وى گرفته بود، از خليفه مطالبه کند و اين مطالبه را وسيله اى براى اعتراض به مسأله اساسى، يعنى خلافت قرار دهد تا مردم بدانند لحظه اى که از على رو گردان شده و به ابو بكر رو آوردند لحظه هوس و انحرافِ[42] آنان بوده و با اين کار دچار خطا و اشتباه شدند و با قرآن به مخالفت برخاسته و در غير آبشخور خود وارد شدند. [43]
با شكل گرفتنِ اين انديشه به ذهن مبارك فاطمه(عليها السلام) آن مخدّره تلاش خود را آغاز کرد تا اوضاع آن روز جامعه را سامان بخشد و از طريق متهم ساختن خليفه به خيانت آشكار و بى احترامى به قانون، از دامان حكومت اسلامى که پايه هاى نخست اش در سقيفه نهاده شده بود، آلودگى انحراف را بزدايد و از آثار و نتايج صحنه انتخاباتى که بر خلاف کتاب خدا و واقعيت انجام پذيرفت و ابو بكر به عنوان خليفه از آن پيروزمندانه بيرون آمد، پرده برگيرد. [44]
رويارويى فاطمه زهرا(عليها السلام) با مخالفان، از دو يژگى برخوردار بود که امام على(عليه السلام)نمى توانست آن ها را خود، به جاى همسرش انجام دهد.
نخست: اين که فاطمه زهرا(عليها السلام) با شرايط ويژه مصيبتِ اندوه بار خود در رحلت پدر بزرگوارش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و جايگاهش نسبت به پدر خويش، در شوراندن عواطف و احساسات مردم و ايجاد ارتباط جاذبه روحى مسلمانان با پدر ارجمندش صلوات الله عليه و يادِ روزگار درخشان آن حضرت، توانِ بيشترى از امام على(عليه السلام)داشت و مى توانست احساسات مردمى را متوجّه مسائل اهل بيت سازد.
دوم: تا زمانى که فاطمه زهرا(عليها السلام) به عنوان يك زن وارد عرصه نزاع و کشمكش مى شد، هرگونه نقشى را که در اين راستا ايفا کرده بود، اين نزاع، هرگز جنبه جنگ مسلّحانه اى که فرمانده و رهبرى بطلبد، به خود نمى گرفت. از سويى تا زمانى که هارون نبوّت (امام على(عليه السلام)) در خانه به صلحى موقّت که خود اعلان کرده بود تا مردم پيرامونش گرد آيند، پايبند بود و مراقبتى که از اوضاع داشت تا هر گاه خواست در آن دخالت کند و در صورت قيام، آن را رهبرى نمايد و گرنه در آرام ساختن فتنه و آشوب بكوشد، فاطمه زهرا(عليها السلام) نيز با مقاومتى که از خود نشان مى داد يا قيام و شورشى همگانى بر ضد خليفه سامان مى داد و يا از محدوده نزاع و کشمكش معمولى بيرون نمى رفت و بنابراين، کار را به آشوب و تفرقه و پراکندگى نمى کشاند.
از اين رو، امام (صلوات الله عليه) قصد داشت فريادش را از زبان زهرا(عليها السلام)به گوش مردم برساند و خود، از صحنه کارزار دور بماند و در انتظار استفاده از لحظه مناسب و فرصتى که حاکى از موقعيت شناسى وى بود، بسر ببرد و نيز خواست به وسيله رويارويى زهرا(عليها السلام) براى همه پيروان قرآن بر بطلان خلافتِ وقت، دليل و برهان اقامه کند و اين خواسته اش عملى شد و زهراى مرضيه صلوات الله عليها با سخنانى دلپذير و زيبا و حماسى از حقانيّت امام على(عليه السلام)تعبيرى بسيار زيبنده ارائه داد.
شيوه هاى مخالفت حضرت زهرا(عليها السلام)
نخست: کسى را نزد ابو بكر فرستاد تا در مسائل مربوط به ميراث، با او به مناقشه بپردازد و حقوق را مطالبه کند[45] و اين نخستين گام مقدماتى حضرت زهرا(عليها السلام) تلقى مى شد تا خود، مستقيماً وارد عمل شود.
دوم: حضرت خود، در گرد همايى ويژه اى با خليفه رويارو شد[46] و با اين رويارويى تصميم گرفت درخواستِ حقوق خود را از خمس و فدك و ديگر اموال شدت بخشد تا ميزان آمادگى خليفه را در جهت مقاومت بيازمايد.
سوم: آن گونه که در شرح نهج البلاغه آمده است[47] ده روز پس از رحلت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فاطمه در مسجد خطبه ايراد کرد.
چهارم: زمانى که ابو بكر و عمر براى عرض پوزش، نزد فاطمه(عليها السلام)آمدند حضرت خشم و غضب خويش را نسبت به آنان اعلان کرد و اظهار داشت که آن دو با اين کار خدا و رسول او را به خشم آوردند.[48]
پنجم: سخنرانى حضرت در جمع زنان مهاجر و انصار که به عيادت آن بزرگوار آمده بودند[49]
ششم: فاطمه(عليها السلام) وصيّت کرد هيچ يك از دشمنانش در مراسم تجهيز و خاکسپارى پيكر مطهّرش نبايد شرکت کنند[50]
قيامى که فاطمه زهرا(عليها السلام) بدان دست زد، به معنايى شكست خورد و از جهتى به پيروزى رسيد، از اين جهت که نتوانست با حرکت و قيامى که در روز دهم رحلت پدر بزرگوارش انجام داد حكومت خليفه را براندازد، شكست خورد. البته ما نمى توانيم تمام امورى را که به شكستِ اين حرکت انجاميد به خوبى روشن سازيم ولى بى ترديد شخصيت خليفه از مهم ترين علل و اسباب اين شكست به شمار مى آمد زيرا خليفه از زد و بند سياسى بهره کافى داشت و اوضاع را با مهارت و زيرکى خاصى کنترل نمود که نمونه آن را پس از پايان يافتن خطبه حضرت زهرا(عليها السلام) در مسجد و سخنان ابو بكر با انصار در پاسخ آن مخدّره، مى توان يافت.
خليفه در حاليكه در پاسخ زهرا(عليها السلام) در سوز و گداز بود، بى گمان خود را اسير شعله آتش برافروخته اى که پس از خروج فاطمه از مسجد، زبانه مى کشيد يافت که اين سخن را به زبان مى آورد و مى گويد: اين چه کارى است که به هر سخنى گوش فرا مى دهيد؟ او روباهى است که شاهدش دُم اوست… که قبلاً آن را ياد آور شديم، بنا بر اين، چنين دگرگونى از حالتى ملايم و آرام، به خشمى تند، ما را به ميزان تسلّط خليفه بر احساساتِ خود و توانِ هماهنگى وى با شرايط و اوضاع و ايفاى نقش خويش به تناسب هر موقعيت، آشنا مى سازد.
ولى مخالفت زهراى اطهر(عليها السلام) از اين جهت موفقيت آميز بود که آن حضرت حق را به قدرتى شكست ناپذير مجهّز کرد و در راستاى پايدارى و مقاومت در عرصه مبارزاتِ مذهبى، نيروى جديدى بر توان و قدرت آن افزود و اين پيروزى و موفقيت را در طول حرکتِ خود به طور عموم و گفتو گويش با ابو بكر و عمر به گونه اى خاص، ماندگار ساخت، آن گاه که به آن دو فرمود:
اگر روايتى را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) برايتان بازگو کنم، خواهيد پذيرفت، و طبق آن عمل خواهيد کرد؟
گفتند: آرى،
فرمود:
شما را به خدا سوگند مى دهم! آيا شما دو تن از رسول خدا نشنيديد که فرمود: خشنودى فاطمه از خشنودى من و خشم او از خشم من است؟ آن کس که فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته و کسى که وى را خشنود سازد، مرا خشنود نموده و هر کس او را خشمگين سازد مرا به خشم آورده است.؟ [51]
گفتند: درست است، ما اين حديث را از پيامبر شنيده ايم، فاطمه(عليها السلام)فرمود:
«فإنّي اُشْهِدُ الله وملائكته أنّكما أسخطتماني وما أرضيتماني ولئن لقيت النبيّ(صلى الله عليه وآله وسلم)لأشكونّكما عنده»;[52]
من، خدا و فرشتگانش را گواه مى گيرم که شما دو تن مرا به خشم آورديد و در صدد خرسنديم برنيامديد و اگر با پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ديدار کنم، شكايت شما را نزد او خواهم بُرد.
از اين حديث پى مى بريم که تا چه ميزان حضرت زهرا(عليها السلام) پا فشارى داشت اعتراض خويش را متوجه مخالفان خود سازد و آشكارا خشم و نفرت خود را از آنان ابراز دارد[53] تا به نتيجه حتمى که پيروزى عقيدتى و دينى بود، برسد. بدين معنا که ابو بكر با به خشم آوردن زهرا، سزاوار خشم و غضبِ شده بود و بنا به نص حديث صحيح نبوى، خدا و رسول با آزار زهرا، آزرده و با خشم او خشمگين مى شوند. بنابراين خليفه اى که سزاوار خشم قرار گيرد، از شايستگى و لياقت خليفگى خدا و رسول او، برخوردار نيست و خداى تبارك و تعالى فرمود:
(… وَمَا کانَ لَكُمْ أَن تُؤذُواْ رَسُولَ اللهِ وَلاَ أن تَنكِحُواْ أَزْواجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذَلِكُمْ کانَ
عِندَ اللهِ عَظِيماً); [54]
شما نه حق داريد موجب اذيّت و آزار رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شويد و نه هرگز همسرانش را پس از او به ازدواج خويش درآوريد، اين کار در پيشگاه خداوند کارى بس بزرگ است .
(إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً
مُهِيناً); [55]
آنان که در صدد آزار و اذيّت خدا و رسول او برمى آيند، خداوند آن ها را در دنيا و آخرت مورد لعن خويش قرار داده و عذاب خوار کننده اى براى آنان مهيا ساخته است.
(وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُم عَذابٌ أَلِيمٌ); [56]
آنان که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را آزار مى دهند، در انتظار عذاب دردناکى باشند.
(يَا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَوَلَّواْ قَوْماً غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِمْ); [57]
اى ايمان آوردگان، با کسانى که مورد خشم قرار گرفته اند، اظهار دوستى و محبت نكنيد.
(وَمَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هوى); [58]
هر کس مورد خشم – خدا- و غضبم قرار گيرد، به سقوط کشانده مى شود.
٨ . يورش به خانه زهرا(عليها السلام)
امام على(عليه السلام) با نپذيرفتن بيعت با ابوبكر، خشم و نفرت خود را از نظام حاکم اعلان داشت تا براى جهانيان روشن سازد حكومتى که نخستين شخصيّت پس از رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از آن رو گردان شده، نمى تواند خلافت و جانشين واقعى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) باشد و فاطمه زهرا(عليها السلام)نيز همين شيوه را دنبال کرد تا به مردم اعلان دارد که دخت پيامبرشان بر سران حاکم خشمگين است و اين حكومت را محكوم کرده و آن را قانونى نمى داند.
از سويى امام على(عليه السلام) مبارزه اى منفى بر ضد غاصبان حق قانونى خويش آغاز کرد و عدّه اى از برجستگان صحابه و شخصيت هاى بزرگى از مهاجر و انصار که رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)مقام و منزلت آنان را ستوده بود و از واقعيتِ امر آگاهى داشتند، در کنار امام(عليه السلام)پايدار و مقاوم ايستادند از جمله: عباس بن عبد المطلب، عمار ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى مقداد بن أسود، خُزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، عُبادة بن صامت، حُذيفة بن يمان، سهيل بن حُنيف، عثمان بن حُنيف، و ابو ايّوب انصارى و جمع ديگرى را که تسليم جنجال و هياهوى دشمن نمى شدند و تهديدات زمامدارانِ حكومت و در رأس آن ها عمر،بيمناکشان نمى ساخت، نام برد.
عدّه اى از صحابه مخالفِ بيعت با ابو بكر، در اين زمينه خليفه را مورد اعتراض قرار دادند و گفت و گوهاى متعددى در مسجد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و در جاهاى مختلف با او صورت پذيرفت. اين عدّه در اين راستا از تهديد سلطه حاکم بيمى به دل راه ندادند و همين عمل سبب شد احساسات و عواطف عدّه زيادى از مردم را که با جريان موافقِ حاکمان دمساز بودند برانگيخته و بشوراند و برخى از آنان بر سر عقل آمده و از بيعت شتابزده و بدون انديشه خود با ابو بكر، افزون بر دشمنى هاى آشكارى که در حق اهل بيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)از خود نشان دادند، نادم و پشيمان گرديدند.
ديرى نپاييد، برخى از قبايل عشاير مسلمان اطراف مدينه مانند، أسد، فزاره، بنى حنيفه و ديگر قبايلى که خود، شاهد بيعت روز غدير خم با على(عليه السلام)بودند و با چشم خود ديدند اين عمل توسط نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انجام پذيرفت و مردم به عنوان اميرمؤمنان به امام(عليه السلام)اداى احترام کردند و با شنيدنِ خبر رحلت جانسوز رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)و بيعت مردم با ابو بكر و تكيه زدن وى بر مسند خلافت، مبهوت و سرگردان شدند[59] و به هيچ وجه پذيراى بيعت با ابو بكر نگشته و از پرداخت زکات به حكومت جديد، از جنبه غير قانونى بودن آن، خوددارى کردند تا وضعيت به خوبى روشن شود. اين افراد براعتقادات اسلامى خود هم چنان باقى بوده و نماز بپا مى داشتند و تمام شعائر مذهبى را به اجرا در مى آوردند.
ولى سلطه حاکم سود خود را در اين ديد تا زمانى که مخالفت امام على(عليه السلام)و يارانش براى دولت اسلامى خطرى داخلى تلقّى شده و وجود اين قبايل، حكومتِ موجود را تهديد مى کند، از اين کانون خطر جلوگيرى به عمل آوَرَد. ابو بكر و هوا دارانش دريافتند اگر فوراً در صدد متوقّف کردن اين جريان مخالف برنيايند، در اثر بالا گرفتن موجِ مخالفت، آن خطر همچنان آنان و حكومتشان را احاطه خواهد کرد و جلوگيرى از چنين خطرى با مجبور ساختن على بن ابى طالب رهبرِ جناح مخالف، به بيعتِ با ابو بكر ميسّر خواهدبود.
برخى تاريخ نگاران آورده اند[60] عمر بن خطاب نزد ابو بكر آمد و بدو گفت: مى دانى که على با تو بيعت نكرده، آيا قصد ندارى از او بيعت بگيرى؟ فلانى! تا على با تو بيعت نكند، نبايد دست به هيچ کارى بزنى! کسى را نزد او بفرست تا حضور يابد و با تو بيعت نمايد، ابو بكر قُنفُذ غلام خود را نزد امام(عليه السلام) فرستاد، وى به امير المؤمنين گفت: خليفه شما را خواسته، از فرمانِ جانشين رسول خدا اطاعت آن. على(عليه السلام) فرمود: چقدر زود به رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دروغ بستيد . قُنفذ بازگشت و مطالب امام(عليه السلام)را به ابو بكر ابلاغ کرد و ابو بكر مدتى طولانى گريست، عمر بار دوّم به ابو بكر گفت: مى دانى که اين فرد با تو بيعت نكرده، او را فرصت مده.
ابو بكر به قنفذ گفت: نزد على باز گرد و به او بگو: جانشين رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) تو را براى بيعت با خود فرا مى خواند. قُنفذ مجدّداً نزد حضرت آمد و سفارش ابو بكر را به امام(عليه السلام) رساند.
امام على(عليه السلام) اين بار با صداى بلند فرياد زد سبحان الله! اين مرد مدعى چيزى است که حق او نيست.
قُنفذ بازگشت و سخنان امام را به ابو بكر رساند، ابو بكر مدتى طولانى به گريه افتاد ،عمر اين بار به او گفت: خود به پا خيز تا نزد او برويم.
بدين ترتيب، ابو بكر، عمر، عثمان، خالد بن وليد، مغيرة بن شعبه، ابوعبيده جراح و سالم آزاد شده ابو حُذيفه به سمت خانه على(عليه السلام)روانه شدند.
فاطمه زهرا(عليها السلام) بر اين باور بود که کسى بى اجازه وى وارد خانه اش نخواهد شد، وقتى اين گروه به دَرِ خانه فاطمه رسيدند و در را کوبيدند و حضرت صداى آنان را شنيد با صداى بلند فرياد زد :
. پدر! اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)پس از تو چه مصيبت ها و ناراحتى ها از پسر خطاب و پسر ابو قحافه ديديم، اى گروه! صحنه اى زشت تر از آن چه شما انجام داديد سراغ ندارم، پيكر مطهر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را در برابرِ ما به حال خود رها کرديد و بى آن که با ما مشورتى انجام دهيد، براى خود بيعت گرفتيد و حق ما را به ما باز نمى گردانيد.
مردم، با شنيدنِ صداى زهرا(عليها السلام) و گريه او، با چشمانى اشكبار و دل هايى شكسته و پر اندوه از آن جا دور شدند تنها عمر و جمعى در آن جا باقى ماندند، عمر هيزم خواست و با صداى بلند اعلان داشت: [على!] سوگند به آن کس که جانم در دست اوست، از خانه بيرون بيا و گر نه آن را با ساکنانش به آتش خواهم کشيد، به عمر گفته شد: ابو حفص! آخر، فاطمه در اين خانه حضور دارد. گفت: باشد[61]
فاطمه(عليها السلام) پشت در ايستاده و جمعى را که [پيشاپيش آنان عمر قرار داشت ]مورد خطاب قرار داد و فرمود:
«ويحك يا عمر! ما هذه الجرأة على الله وعلى رسوله ؟ تريد أن تقطع نسله من الدنياوتفنيه وتطفئ نور الله؟ والله متّم نوره»;
عمر! واى بر تو! بر خدا و رسولش اين گونه گستاخى؟ مى خواهى دودمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را براندازى و نورش را خاموش سازى؟ ولى بدان! خداوند نور خويش را فروزان نگاه مى دارد .
عمر با لگد به در کوبيد و فاطمه براى حفظ حجاب، پشتِ در ميان در و ديوار خود را نهان ساخت، آن گروه به زور وارد خانه شدند، فشار جمعيت سبب شد زهراى مرضيه(عليها السلام)بين در و ديوار آسيب ببيند و جنين وى سقط شود.
آن گروه بر سَرِ امير المؤمنين(عليه السلام) که در جايگاه خود نشسته بود ريختند و گِردش را گرفته و لباس وى را به گردنش پيچيده و او را کشان کشان از خانه به سمت سقيفه به محل برگزارى مجلس ابو بكر بردند. فاطمه(عليها السلام) از بردن همسر خويش جلوگيرى به عمل آورد و فرمود:
به خدا سوگند! اجازه نمى دهم پسر عمويم را ظالمانه به سمت مسجد بكشانيد، واى بر شما! چه زود به خدا و رسولش خيانت کرديد و در حق ما اهل بيت ستم روا داشتيد، با اين که رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) شما را به پيروى و دوستى و محبت و اطاعتِ از ما سفارش فرموده بود.
عمر به قُنفذ فرمان داد زهرا را بزن و قُنفذ با تازيانه چنان زهرا را زد که جاى تازيانه مانند بازو بندى بر بازوى فاطمه باقى ماند.[62]
بدين سان، اميرمؤمنان(عليه السلام) را از خانه بيرون و به سقيفه محل برگزارى مجلس ابو بكر کشاندند، امام(عليه السلام) به اين سو و آن سو مى نگريست و مى فرمود:
اى حمزه! اى جعفر! کجاييد؟ ولى من که امروز حمزه و جعفر ندارم .
امام(عليه السلام) را در مسير راه از کنار قبر مطهر پسر عمويش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)عبور دادند، وقتى چشمش به مرقد پاك پيامبر افتاد صدا زد:
اى فرزند مادرم! اين مردم مرا به ضعف و ناتوانى کشانده و از کشتنم چيزى باقى نمانده است. از عدى بن حاتم روايت شده گفت: به خدا سوگند! هرگز به کسى مانند على بن ابى طالب آن زمان که پيراهنش را به گردنش پيچيده و به مجلس ابوبكر آوردند، دلم نسوخت، به امام گفتند: بيعت! آن حضرت فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى کنيد؟
عمر پاسخ داد: به خدا سوگند! در اين صورت تو را گردن خواهم زد.
امام(عليه السلام) فرمود: اگر چنين کنيد بنده خدا و برادر رسول او را کشته ايد.
عمر گفت: بنده خدا آرى، ولى برادر رسول خدا خير;
امام(عليه السلام) فرمود: آيا پيمان برادرى را که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ميان خود و من ايجاد کرد، انكار مى کنيد؟. و بدين ترتيب، مناظره تندى ميان امام(عليه السلام) و حزب حاکم رخ داد.
در اين اثنا فاطمه زهرا(عليها السلام) که دست فرزندانش حسن و حسين را گرفته بود و کلّيه زنان بنى هاشم آن مخدّره را همراهى مى کردند از راه رسيد با ديدن آن منظره صداى ناله و فرياد و شيون و زارى آنان بلند شد، فاطمه(عليها السلام)فرمود:
«خلوا عن بعلي! خلوا عن ابن عمّي! والله لأکشفن رأسي ولأضعنّ قميص أبي علی رأسي ولأدعوَنَّ عليكم ، فما ناقة صالح بأکرم على الله منّي ولا فصيلها بأکرم على الله من ولدی» ; [63]
دست از پسر عمويم برداريد! دست از همسرم برداريد! به خدا سوگند! سرم را برهنه مى کنم و پيراهن پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را بر سر افكنده و شما را نفرين خواهم کرد، ناقه صالح و بچه اش از من و فرزندانم در پيشگاه خدا عزيزتر نبودند [که خدا به واسطه آن ها بر قوم صالح عذاب فرستاد].
در روايت عياشى آمده است که فاطمه(عليها السلام) فرمود:
ابو بكر! مى خواهى همسرم را به قتل برسانى و مرا بيوه و فرزندانم را يتيم کنى؟ به خدا سوگند! اگر دست از على برندارى، گيسوانم را پريشان و گريبان خود را چاك مى زنم و کنار قبر پدرم مى آيم و به پيشگاه پروردگار خويش آه و ناله سر مى دهم .
سپس دست حسن و حسين را گرفت و آهنگ قبر مطهر پدر نمود که مردم از گوشه و کنار بر سر ابو بكر فرياد زدند و گفتند: مى خواهى چه کنى؟ آيا مى خواهى بر اُمّت، عذاب بفرستى؟
فاطمه(عليها السلام) رو به سوى مرقد پاك رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نهاد و از آن عزيز از ديده پنهانِ حاضر، يارى خواست و عرضه داشت: پدر! اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، پس از تو ما از پسر خطاب و پسر ابو قحافه چه ها کشيديم . با هر کلمه اى که زهرا بر زبان جارى مى ساخت، دل ها پر از اندوه و چشم ها اشكبار مى شد.
٩ . رو يا رويى با زهرا(عليها السلام)
فاطمه زهرا(عليها السلام) درزندگى خويش انتظار ديدنِ چنين روز و چنين مصيبتى را نداشت، هر چند پدر بزرگوارش وى را از آن رخدادها آگاه ساخته بود، ولى شنيدن کجا و ديدن کجا، تأثير اندوه مصيبت با شنيدن و ديدن، تفاوت دارد. گرچه فاطمه زهرا(عليها السلام) از زبان پدر بزرگوار خود شنيد بود که پس از وفاتش اوضاع بر زهرا دگرگون و حقد و کينه ها آشكار خواهد شد و زهرا خود، آن رخدادها را شاهد بود، گروهى به خانه اش يورش بردند تا همسرش را از خانه اى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بى اجازه فاطمه وارد آن نمى شد، بيرون بكشانند.
حضرت زهرا(عليها السلام) به ياد مى آورد که زينب دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در زمان بار دارى اش در سفر هجرت زمانى که آماده پيوستن به پدر در مدينه شد، سوار بر شترى در هودج از مكه خارج شد و هبّار بن اسود او را تعقيب کرد و در هودج با نيزه وى را ترساند و زينب در باز گشت، فرزند خود را سقط کرد به همين سبب رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روز فتحِ مكه خون هبّار بن اسود را مباح اعلان کرد.
اکنون ملاحظه کنيد اگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى ديد آن گونه به خانه زهراى عزيزش بى حرمتى کردند، چه مى فرمود؟ بلكه احترام وحُرمتى از پاره تن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پاس نداشتند و بى پروا به خانه اش يورش برده او را کتك زدند و ترساندند و همين عمل سببِ سقط جنين و بيمارى وى شد و به شهادت آن حضرت انجاميد!
با اين که رويارويى و کشمكشى که در خانه زهرا(صلى الله عليه وآله وسلم) رخ داد در زمانى کوتاه و مكانى محدود اتفاق افتاد ولى پژواك آن تا امروز براى نسل ها باقى مانده است و انسان، رنج و محنتِ تجاوز و جور و ستمى را که تنها پس از گذشتِ چند روز از رحلت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بر خاندانِ آن بزرگوار وارد شد به خوبى احساس مى کند.
با بررسى اين رو يا رويى به برخى از جنبه هايى که دليل بر عظمت شخصيت زهراى اطهر است مى توان اشاره کرد:
١ . فاطمه زهرا(عليها السلام) به دفاع از جانشين رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شتافت و با صلابتِ تمام پشت در ايستاد و با دلايل و براهينى قوى، آن جمعيت ستم پيشه را مخاطب قرار داد شايد دست بردارند، از آن جا که او صاحب حق بود و مهاجمان، حق خلافت قانونى را غصب کرده بودند، سكوت را جايز ندانست.
٢ . زمانى که على(عليه السلام) را از خانه بيرون بردند، زهرا(عليها السلام) در پى او رهسپار مسجد شد تا در موقعيّتى ديگر به دفاع بپردازد. او با تحمل تمام درد و رنجى که هنگام يورش به خانه اش متوجه وى شد، خود را به على رساند و از بردن آن بزرگوار جلوگيرى به عمل آورد، چرا که زهرا از دو گونه حق برخوردار بود، يكى حق دفاع از جانشين رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و مطالبه حق خلافت و ديگرى حق جور و ستمى که در اثر بى احترامى آن گروه به عنوان دخت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)متوجه وى شده بود. [64]
آن گاه که زهرا(عليها السلام) از توسل به همه راه ها مأيوس و نوميد شد، در برابر ديدگانِ همه تصميم گرفت با آه و سوز و ناله در پيشگاه خدا و رسولش مخالفان را نفرين کند، موضع حق طلبانه اى که زهرا(عليها السلام)اتخاذ کرد براى هر انسان حق جو، اعتراضى کوبنده تلقى شده و به خوبى بيانگر انحراف خلافت از مسير صحيح خود، و بيرون رفتن از دست صاحبان قانونى آن بود.
. زهراى مرضيه(عليها السلام) در اين راستا نقش مهمّى ايفا کرد و کوشيد تا حق خلافت را به صاحب قانونى اش امام على(عليه السلام) باز گردانَد و يا حد اقل بتواند با بيدار کردن مردم و آگاهى بخشيدن به آن ها و رسوا ساختن غاصبانِ خلافت و تأکيد بر عدم شايستگى آنان در عهده دار شدن زمامدارى مسلمانان که هنوز زمان چندانى از تاريخ رسالت سپرى نشده بود، دولت اسلامى را به مسير واقعى آن سوق دهد.
بيان حق امامت و ظلم بر اهل بيت(عليهم السلام)
محمود بن لبيد مى گويد: پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فاطمه زهرا(عليها السلام)همواره به زيارت قبور شهدا و مرقد مطهّر حضرت حمزه مى آمد و در آن جا ناله و گريه مى کرد، روزى من به زيارت قبر حضرت حمزه رفته بودم آن مخدّره را در آن جا گريان ديدم، درنگى کردم تا گريه اش آرام گرفت، خدمت او رسيدم و سلام کردم و عرضه داشتم: اى بانوى بانوان جهان، به خدا سوگند! با گريه ات بندهاى دلم را گسستى .
فرمود: ابو عمر! حق دارم گريه کنم، زيرا به مصيبت جانسوز پدرى چون رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مبتلا شده ام، چقدر مشتاق ديدار آن حضرتم و سپس اين شعر را خواند:
با سپرى شدن زمان درگذشت هر ميّتى از او کمتر نام به ميان مى آيد، ولى به خدا سوگند! از آن روز که پدر بزرگوارم از دنيا رفته، ياد و نامش افزون تر شده است.
عرض کردم: بانوى من! مى خواهم پرسشى که همواره دلم را به خود مشغول ساخته از شما بپرسم .
فرمود: بپرس .
عرضه داشتم: آيا رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) قبل از رحلت خويش در ارتباط با امامت على(عليه السلام)مطلب خاصى فرمود؟ صدّيقه طاهره(عليها السلام) فرمود: شگفتا!
ماجراى روز غدير خم را فراموش کرده ايد؟
عرض کردم: موضوع غدير خم به جاى خود ولى دوست دارم رازى را که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين رابطه با شما در ميان گذاشته بشنوم.
فاطمه(عليها السلام) در پاسخ من فرمود:
خدا را گواه مى گيرم، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم مى فرمود: على بهترين کسى است که وى را ميان شما جانشين خود قرار مى دهم، او خود، امام و جانشين پس از من است و فرزندانم حسن و حسين و نُه تن از فرزندان حسين امامانى پاك و پيراسته اند، اگر از آنان اطاعت کنيد به هدايت آنان رهنمون خواهيد شد و اگر با آن ها از درِ مخالفت درآييد، تا قيامت اختلاف و پراکندگى از ميانتان برداشته نخواهد شد.
عرضه داشتم: بانوى من، پس چرا على(عليه السلام) به دفاع از حق خود برنخاست؟
فرمود:
ابو عمر! رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: امام به کعبه مى ماند که مردم براى زيارت و طواف به سويش مى آيند، نه کعبه به سوى آن ها مى رود به خدا سوگند! اگر حق را به اهلش وا مى نهادند و از عترت پيامبر فرمان مى بردند حتى دو تن در دستورات خدا با يكديگر مخالفت نمى کردند و تا زمانى که قائمِ ما نهمين فرزند حسين ظهور کند، امامت را جانشينى پس از جانشين ديگر به ارث مى برند، ولى کسی را که خدا کنار زده بود پيش انداختند و آن کس را که خدا مقدّم داشته بود، از صحنه کنار زدند و ره آورد رسالت را رها و به تباهى رو آوردند و خود سرانه عمل کردند، مرگشان باد آيا اين فرموده خدا را نشنيده بودند (و پروردگارت هر چه مى خواهد مى آفريند و برمى گزيند و آنان اختيارى از خود ندارند.)
آرى، شنيدند ولى آنان مصداق اين فرموده خدايند:
(نه ديدگان آنان، بلكه چشم دلشان را بى فروغ مى سازد)
افسوس! که مخالفان در دنيا به خواسته ها و آرزوهايشان رسيدند ولى مرگ و مردن را به فراموشى سپردند، خداوند آنان را نابود و در کارها گمراهشان سازد. پروردگارا! از اندك بودن ياران، پس از پيروزى بزرگِ به دست آمده به تو پناه مى برم. [65]
و در پاسخ عايشه دختر طلحه، چنين فرمود:
آيا از اندوه و مصيبت تلخى که با پرواز مرغكان همه جا گسترش يافته از من مى پرسى؟ گرد و غبار اين غم فراينده تا آسمان بالا رفت و تاريكى اش زمين را در نورديد «يتم» ، قبيله ابوبكر بن ابى قحافه از پست ترين قبايل و«عدى» قبيله عمر بن خطاب جفاکارترين قبيله هاى عرب بر على ستم روا داشتند، و در اين راستا با يكديگر در مسابقه بودند، تا بر على پيش بگيرند، ولى چون موفق نشدند، بغض و کينه اش را به دل گرفته و آن را نهان داشتند.
آن گاه که نور و روشنايى دين به خاموشى گراييد و پيامبر خدا از دنيا رفت، آن بغض و کينه ها را پديدار و بر مرکب آرزوها سوار گشته و فدك را غصب کردند، چه پادشاهانى که فدك را به تصرف درآوردند ولى از آن ها اثرى به جاى نمانده است، فدك هديه اى الهى بود که آن را به پيامبرش بخشيد و رسول گرامى اسلام آن را براى تأمين زندگى فرزندانم، به من سپرد و اين کار را با حكم خدا و علم خداوند بزرگ و شهادت و گواهى جبرئيل امين عملى ساخت. بنا بر اين، اگر ابو بكر و عمر آن را با ستم غصب نمودند و وسيله زندگى فرزندانم را قطع کردند با يادِ روز قيامت، بر اين مصيبت برد بارى خواهم کرد، خورندگان اموال فدك به زودى عذاب الهى را در دوزخ نظاره گر خواهند بود[66]
روزهاى پايانى عمر زهرا(عليها السلام)
فاطمه زهرا(عليها السلام) پس از پدر بزرگوارش چند ماه بيشتر زنده نبود و اين مدت را، با گريه و آه و ناله سپرى کرد تا در زمره يكى از بسيار گريه کنندگان تاريخ درآمد و هيچ گاه خندان ديده نشد[67]
گريه هاى زهرا از علل و اسباب و انگيزه هاى گوناگونى برخوردار بود که مهم ترين آن ها به جهت انحراف مسلمانان از راه راست و سقوط در وادى پر مخاطره اى بود که به اختلاف و جدايى و فرو پاشى تدريجى مسلمانان مى انجاميد. آنمخدّره در دوران حيات پدر بزرگوارش شاهد گسترش رسالت الهى بود و در راه پيشبرد آن ارزشمندترين چيزهايى را که در جهت پيروزى اسلام و تحكيم پايه هاى عدل و داد در سراسر گيتى داشت، در طَبَق اخلاص نهاده و تقديم نمود، ولى غصب خلافت و رخدادهاى بعدى،کاخ آمال و آرزوهايش را درهم کوبيد و قلب و روح پاکش را اندوهگين و مكدّر ساخت و بدين سان، حزن و اندوهى افزون بر حزن و اندوه از دست دادنِ پدر بزرگوارش رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) متحمّل گشت.
روزى اُمّ سَلَمه بر حضرت زهرا(عليها السلام) وارد شد و عرضه داشت: دخت رسول خدا! ديشب به تو چه گذشت؟ فرمود:
شب را ميان حزن و اندوه شديد بسر آوردم زيرا پيامبر از دنيا رفته و جانشين وى مظلوم واقع شده است. به خدا سوگند! پرده هاى تزوير و فريب از کار کسى که زمامدارى اش بر خلاف حكم خدا و قرآن و يا سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در تأويل و تفسير قرآن بود، کنار رفت ولى اين عقده هاى جنگ بدر و کينه توزى هاى اُحد است که خود را نشان مى دهد[68]
از على(عليه السلام) روايت شده که فرمود:
.
پيكر مطهر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را از زير پيراهنش غسل دادم، فاطمه همواره درخواست مى کرد پيراهن پدرم را به من نشان بده، وقتى بدو نشان دادم و آن را بوييد فريادى زد و از هوش رفت، چون چنين ديدم، پيراهن را نهان ساختم[69]
روايت شده پس از رحلت جانسوز نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بلال از گفتن اذان خوددارى کرد و اظهار داشت: بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) هرگز براى کسى اذان نخواهم گفت. روزى فاطمه(عليها السلام) فرمود: دوست دارم يك بار ديگر صداى بلال مؤذن پدرم را بشنوم .
اين خبر به بلال رسيد، وى نداى اذان سر داد و گفت: الله اکبر، الله اکبر . فاطمه(عليها السلام)پدر بزرگوار و دوران حيات و زندگى او را به ياد آورد و نتوانست از گريه خوددارى کند. وقتى بلال به جمله أشهدُ انّ محمداً رسول الله رسيد، زهراى مرضيه فريادى زد و نقش بر زمين شد و از هوش رفت. مردم به اين تصور که فاطمه از دنيا رفته رو به بلال کردند و گفتند: اذان راقطع کن دخت پيامبر از دنيا رفت. بلال اذان را قطع کرد، و به پايان نرساند. زهرا(عليها السلام)که به هوش آمد از بلال خواست اذانش را تمام کند ، ولى بلال عرضه داشت: اى بانوى بانوان جهان! بيم آن دارم اگر صداى اذانم را بشنوى خود را هلاك سازى، و بدين ترتيب، آن حضرت،بلال را از تمام کردن اذان معذور داشت[70]
گريه و شيون زهرا(عليها السلام) شب و روز متوقف نشد و اشكش باز نايستاد. به گونه اى که همسايگانش از اين وضعيت ناشكيبايى کردند و بزرگان مدينه گرد هم آمده و خدمت اميرمؤمنان(عليه السلام) رسيدند و گفتند: ابو الحسن! فاطمه شب و روز مى گريد، و ما نه شب آسايش خواب داريم و نه روز آرامش کار و گذران زندگى، خواستيم به اطلاع شما برسانيم که از وى بخواهى يا شب گريه کند يا روز.
اميرمؤمنان(عليه السلام) به خانه آمد و بر زهرا(عليها السلام) وارد شد و بدو فرمود:
دخت رسول خدا! فاطمه جان! بزرگان مدينه از من درخواست کرده اند از شما بخواهم يا شب در مصيبت پدر گريه کنى يا روز.
فاطمه زهرا(عليها السلام) در پاسخ امير المؤمنين(عليه السلام) عرضه داشت:
ابو الحسن، على! من اندك زمانى بيش ميان آن ها نيستم و به زودى از ميان آن ها رخت بر خواهم بست. امير المؤمنين(عليه السلام)ناگزير در پشت ديوار بقيع خارج از شهر، سايبانى که آن را «بيت الاحزان» ناميد ايجاد کرد و زهراى مرضيه(عليها السلام)بامدادان، امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) را پيشاپيش و خود در پى آنان رهسپار بيت الاحزان مى شد و گريه کنان و اشكريزان از بقيع مى گذشت و با فرا رسيدن شب، امير المؤمنين(عليه السلام)نزد فاطمه مى رفت و وى را تا منزل همراهى مى کرد[71]
از أنس منقول است گفت: زمانى که از خاکسپارى پيكر مطهر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فراغت يافتيم من خدمت فاطمه زهرا(عليها السلام) رسيدم تا چشمش به من افتاد فرمود: چگونه دلتان راضى شد خاك بر چهره مبارك رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بريزيد و سپس به
گريه افتاد[72]
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
حال [مادرمان] فاطمه زهرا(عليها السلام) در اثر حزن و اندوه بسيار به وخامت گراييد، تنها لبخند او پس از رحلت پدر بزرگوارش هنگامى بود که در بستر شهادت باپوشيدن لباس آخرت، نگاهى به اسماء بنت عميس کرد ولبخندى زد و به تابوتى که براى حمل جنازه اش قبل از وفات وى ساخته شده بود، نگريست و فرمود: شما با تهيه اين تابوت بدن مرا پوشانديد، خداوند لغزش هاى شما را بپوشاند[73]
منبع: کتاب پیشوایان هدایت 3 – صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا علیها سلام / مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام
[1]– شرح ماجرای سقیفه را در تاریخ ابن هشام 4/ 334- 335، تاریخ طبری حوادث سال یازدهم 2/ 444، أنساب الاشراف 1/ 563- 567، طبقات ابن سعد 2 ق 2/ 53 – 54، تاریخ ابو الفداء 1/ 164، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 2/ 21- 57، حیاة الامام الحسن بن علی 1/ 150 می یابید.
[2]– تاریخ طبری 4/21، چاپ دار الفکر بیروت.
[3]– سیرة الائمة الاثنی عشر 1/ 260- 297.
[4]– تاریخ طبری 4/ 25 چاپ دار الفکر بیروت.
[5]– شرح ماجرا در کتاب «فدک فی التاریخ» از شهید سید محمد باقر صدر 84 ملاحظه شود.
[6]– شرح ابن ابی الحدید 6/ 5.
[7]– فدک فی التاریخ از شهید سید محمد باقر صدر 86.
[8]– تاریخ طبری 4/ 28.
[9]– فدک فی التاریخ، از شهید سید محمد باقر صدر 91.
[10]– زن بدکاره معروف عرب.
[11]– مروج الذهب در حاشیه جلد پنجم تاریخ ابن اثیر 135.
[12]– برای آشنایی با شرح بیشتر ماجرا به فدک فی التاریخ 92 مراجعه شود.
[13]– روم/ 38.
[14]– در المنثور 4/ 177، نظیر آن در کشف الغمه 1/ 1476 عطیه نقل شده و حاکم نیشابوری آن را در تاریخ خود یادآور شده است.
[15]– نهج البلاغه نامه 45.
[16]– صواعق المحرقه/ 25.
[17]– بحار الانوار 17/ 378.
[18]– شرح نهج البلاغه 16/ 217.
[19]– احتجاج طبرسی 1/ 234، کشف الغمة 1/ 478، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 16/ 274.
[20]– توبه/ 128.
[21]– توبه/ 49.
[22]– کهف/ 50.
[23]– آل عمران/ 85.
[24]– نمل/ 16.
[25]– مریم/ 5-6.
[26]– انفال/ 75.
[27]– نساء/ 11.
[28]– بقره/ 180.
[29]– آل عمران/ 144.
[30]– نام يكى از زنان برجسته و شرافتمندى بوده که نَسَب قبايل انصار اعمّ از أوس و خزرج، به وى مى رسيد.
[31]– شعراء/ 227.
[32]– ابن ابی الحدید در شرح نهج 16/ 221 میگوید حدیث نفی کردن ارث را تنها ابوبکر روایت کرده و در ص 227 و 228 در این زمینه سخنی دارد، بدان مراجعه شود. سیوطی در تاریخ الخلفاء 72 و ابوالقاسم بغوی و ابوبکر شافعی در فوائد خود و ابن عساکر از عایشه روایت کردهاند که گفت در مسئله میراث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به اختلاف افتادند و در این خصوص از هیچ کس اطلاعی حاصل نکردند ابوبکر گفت من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که میفرمود ما پیامبران چیزی را به ارث نمینهیم، آنچه پس از ما میماند صدقه خواهد بود.
[33]– نمل/ 16.
[34]– غافر/ 78.
[35]– احتجاج 1/ 253- 279، چاپ سازمان اوقاف (انتشارات اسوه)
قد کانَ بعدَك أنباءٌ وهَنْبَثَةٌ *** لو کنت شاهِدَها لم تكثُرِ الخُطَبُ
إنّا فقدناك فَقْدَ الأرض وابلَها *** واختلَّ قَومَكَ فاشهَدْهُم ولا تَغِبُ
وکلُّ أهل له قُربىً ومنزِلَةٌ *** عِندَ الإله على الأدنين مُقترِبُ
أبدَتْ رِجالٌ لنا نَجوى صدورِهِمُ *** لمّا مَضَيْتَ وحالَتْ دونك التُرُبُ
تَجَهَّمَتْنا رجالٌ واستُخِفّ بنا *** لمّا فُقِدْتَ وَآُلُّ الأرْضِ مُغْتَصَبُ
وکنتَ بَدْراً ونُوراً يُستَضاء بِهِ *** عَليْكَ نُنزل مِن ذي العِزّةِ الكُتُبُ
وکان جبريلُ بالآياتِ يُؤْنِسُنا *** فَقَدْ فُقِدْتَ وَکُلُّ الخَيْرِ مُحْتَجبُ
فَلَيْتَ قَبْلَكَ کانَ المَوْتُ صادَفَنا *** لمّا مَضَيْتَ وَحالَتْ دونَك الحُجُبُ
[36]– شرح ابن ابی الحدید 16/ 284.
[37]– دلائل الامامة طبری/ 39.
[38]– شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 16/ 215.
[39]– دلائل الامامة طبری/ 39.
[40]– کشف الغمة 1/ 477.
[41]– از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمود علی (علیه السلام) شبانه فاطمه (علیه السلام) را سوار بر مرکب میکرد و برای یاری خواهی از انصار هر دو به در خانههای آنان میرفتند، شرح نهج البلاغه 6/ 13 چاپ تحقیق شده.
[42]– در صفحه ٢٣ بلاغات النساء نظير اين معنا را فاطمه زهرا(عليها السلام) در خطبه اش بدان اشاره آرده و فرموده است «شيطان سرش را از نهانگاهِ خود پديدار ساخت و شما را فرا خواند و مهياى پذيرش دعوتش و آماده فريب خوردنتان دید، از شما خواست بر ضد حق قیام کنید، و شما را مهیای این کار دید… و بر غیر شتر خود داغ و نشان نهادید.»
[43]– در جلد 6، ص 12 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است؛ امیر المؤمنین (علیه السلام) در گفت و گوی خود با مردم فرمود «اى جماعتِ مهاجرين! خدا را خدا را در نظر بگيريد، حكومت محمد را از خانه و کاشانه اش به خانههای خود مبرید، و اهل بیت او را از حق و مقام وی میان مردم محروم نسازید، ای گروه مهاجرین! به خدا سوگند! ما اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و از شما به خلافت، سزاوارتریم».
[44]– الصواعق المحرقه/ 36، چاپ مکتبة القاهرة آمده که خلیفه دوم گفته است «بیعت ابوبکر عملی بیتدبیرانه بوده که خداوند مسلمانان را از شر آن نگاهدارد، اگر کسی یک بار دیگر چنین بیعتی انجام دهد او را بکشید…» تاریخ الخلفاء/ 67.
[45]– در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 14/ 218- 219 از ابو طفیل روایت شده گفت «فاطمه زهرا (علیها سلام) کسی را نزد ابوبکر فرستاد تا به او بگوید تو از رسول خدا ارث می بری یا خانوادهاش؟ ابوبکر گفت البته خانوادهاش…»
[46]– همان 16/ 230
[47]– در همان 16/ 211، از جمعی روایت کرده و گفته است که اظهار داشتند وقتی به فاطمه خبر رسید ابوبکر تصمیم گرفته او را از فدک محروم سازد، حضرت روسری بر سر انداخت و به اتفاق جمعی از کنیزکان و زنان بنی هاشم در مسجد، بر ابوبکر که میان جمعی از مهاجر و انصار نشسته بود، وارد شد.
[48]– الامامة و السیاسة ابن قتیبة/ 31، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 4/ 281، 264. رسول خدا 0صل الله علیه و آله و سلم) فرموده بود «فاطمة بضعة منی من اغضبها اغضبتنی؛ فاطمه پاره تن من است هر کس او را به خشم آورد مرا خشمگین ساخته است» اعلام النساء 4/ 123، کنز العمال 12/ ح 34222.
[49]– شرح نهج البلاغه 16/ 233.
[50]– همان 6/ 281.
[51]– عبارات متعددى در روايات صحيح از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به همين مضمون وارد شده از جمله آمده است رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به فاطمه (علیها سلام) فرمود «إن الله یغضب لغضبک و یرضی لرضاک…؛ خدا از خشم تو خشمگین و از خشنودیات خشنود میگردد» و نیز فرمود «فاطمة بضعة منّی یریبنی ما رأبها و یؤذینی ما أذاها؛ فاطممه پاره تن من است، آنچه او را مکدر کند مرا کدر ساخته و آزار و اذیت او، اذیت و آزار من است» صحیح مسلم 4/ 902، ح 2449، چاپ دار احیاء التراث. مستدرک حاکم 3/ 158، ذخائر العقبی/ 47، مسند احمد حنبل 4/ 323 و 332، جامع ترمذی 5/ 699 دار احیاء التراث العربی بیروت، صواعق المحرقه ابن حجر/ 190 چاپ قاهره، کفایة الطالب/ 365، دار احیاء التراث اهل البیت، تهران.
[52]– ماجرای خشم فاطمه (علیها سلام) بر ابوبکر را در صحیح بخاری 5/ 5، صحیح مسلم 2/ 72، مسند امام احمد 1/ 6، تاریخ طبری 4/ 27، کفایة الطالب/ 266، سنن بیهقی 6/ 300 مییابید.
[53]– به فدک فی التاریخ 112-119 مراجعه شود.
[54]– احزاب/ 53.
[55]– احزاب/ 57.
[56]– توبه/ 61.
[57]– ممتحنه/ 13.
[58]– طه/ 81.
[59]– تاریخ الامم و الملوک طبری 4/ 61، چاپ دار الفکر.
[60]– الامامة و السیاسة ابن قتیبه/ 29- 30.
[61]– الامامة و السیاسة ابن قتیبه/ 29- 30.
[62]– مرآة العقول 5/ 320.
[63]– احتجاج طبرسی 1/ 222.
[64]– فاطمة الزهراء از ابراهیم امینی/ 123.
[65]– عوالم المعارف 11/ 444.
[66]– ریاحین الشریعة 2/ 41، امالی طوسی/ 204، مجلس 7، ح 350.
[67]– طبقات ابن سعد 2/ بخش 2/ 84، حلیة الاولیاء 2/ 43.
[68]– بحار الانوار 43/ 156.
[69]– همان 43/ 157.
[70]– بحار الانوار 43/ 157.
[71]– بحار الانوار 43/ 177.
[72]– أسد الغابة ابن اثیر 5/ 524، طبقات ابن سعد 2/ بخش 2/ 82.
[73]– اهل البیت از توفیق ابوعلم/ 165.





