ثقلین
TasvirShakhesHajReza

بدون بی‌هوشی!

شهید حاج رضا شکری‌پور

یک قالب یخ را با چفیه بسته بود روی سرش؛ یخ، چک‌چک آب می‌شد و می‌ریخت تو صورتش. گفتم: «خودت را بستی به کولر.»لبخند زد.بچّه‌های ...

TasvirShakhesShahidTondGooy

آدرسِ من!

شهید محمّد جواد تندگویان

در یکی از اردوگاه‌ها که وارد شدیم، عکس بزرگی از صدام را جلو در گذاشته بودند و به همه دستور داده بودند که به عکس ...

TasvirShakhesKiyoumarseNoro

هفده شبانه روز!

شهید کیومرث (حسین) نوروزی

ـ‌ »از جبهه بگو!»ـ «هیچ خبری نیست!»ـ «پس این همه مجروح و شهید؟!»به من نگاهی کرد و نگذاشت حرفم تمام شود. گفت: «کسی که این‌جاست، ...

TasvirShakhesHamidBakeriSab

چرا ناراحت شدی؟

شهید حمید باکری

«برادر! شما چرا همیشه از شکم درد می‌نالی؟»مالک مجبور شد توضیح دهد.حمید به سمت پشت ساختمان دوید. ناراحت شد. مالک پشت سر او دوید.ـ «چرا ...

TasvirShakhesShahidGomnam15

پشه‌های عراقی

شهید گمنام

یک روز گفتم: «پسر لنگ ظهر است، برو بیرون و قدمی بزن.» گفت: «چشم».یک ساعتی نشد که برگشت. گفتم: «ابراهیم! یک هفته است آمدی، هنوز ...

TasvirShakhesShahidSafarEsm

کنار جنازه‌ی برادر!

شهید صفر اسماعیلی

عملیات «والفجر ۱۰» بود. رزمندگان حدود چهارده ساعت در سرمای بسیار شدید منطقه توانسته بودند ارتفاعات صعب‌العبور «حلبچه» را پشت سر گذاشته و تمامی پایگاه‌های ...

TasvirShakhes-ShahidGomnam2

فقط جواب می‌داد الحمدلله!

شهید گمنام

در عملیات کربلای ۵، (آن) وقت‌ها در بیمارستان رازی اهواز بودم. بخش ارتوپدی آن‌جا مجروح خیلی زیاد داشت، به طوری که اجباراً برای بستری کردن ...

TasvirShakhes-ShahidGomnam1

تحمل زجر فراوان!

شهید گمنام

در پادگان الرشید، یکی از بچّه‌ها علیه صدام شعار می‌داد، به همین دلیل عراقی‌ها آنقدر او را شکنجه دادند تا بیهوش شد. پس از مدّتی ...

TasvirShakhes-ShahidGomnam3

شیشه و نمک روی زخم!

شهید گمنام

یک روز یکی از اسرا علیه صدام حرف‌هایی زد. بعثی‌ها او را به حمام بده و آب‌ جوش بر بدنش ریختند. به طوری‌ که پوست ...

TasvirShakhesShahidNaebDroo

به روی خود نمی آورد!

شهید علی‌اصغر نایب درودی

یک‌بار که برای بازدید از منطقه‌ی جنگی، از خانواده خداحافظی کرده بود، زودتر از موعد مقرّر به خانه بازگشته بود؛ یعنی یک مأموریت یکی ـ ...

TasvirShakhes-sabr

ترکش‌ها را بیرون کشید!

شهید علی میرزا ابراهیمی

اواخر سال ۱۳۶۱ به عنوان مسئول تعاون وارد جهد شدم و همان سال از طرف جهاد به بستان رفتم. همان اوایل خدمت با میرزا ابراهیمی ...

TasvirShakhes-EmamDoustSh

سلاحِ بردباری

شهید حسن امامدوست

بعد از انقلاب، شماری از ایادی رژیم ستمشاهی و ساواکی‌ها و خوانین، دستگیر و زندانی شده بودند. فرماندهان با دیدن بردباری و صبر امامدوست، مسئولیت ...

TasvirShakhessabr10

چه کسی شهید می‌شود؟

شهید محسن فراهانی

قبل از عملیّات کربلای ۸ در جمع دوستان نشسته بودیم و با هم صحبت می‌کردیم. یکی از بچّه‌ها به شوخی گفت: «خوب، توی این عملیّات ...

TasvirShakhesakhlagh8

من می‌مانم

شهید گمنام

یکی از نیورهایی که در پیرانشهر با ایشان آشنا شده بودم، سخت مجروح شده بود. چون وزن سنگینی داشت، نتوانستم او را کول کنم و ...

صفحه 55 از 58« بعدی...102030...5354555657...قبلی »