مادر نه طفل تشنه خود را به باب داد

مادر نه طفل تشنه خود را به باب داد مهتاب را فلک به کف آفتاب داد چون قحط آب، قحط وفا، قحط رحم دید چشمش به لعل خشک وی از اشک، آب داد بر طفل و باب او چو جوابی نداد کس یک تیر، هر دو را، به سه پهلو جواب داد خون گلوی طفل […]
مرگ را پنداشت شیر و تیر را پستان گرفت

مرگ را پنداشت شیر و تیر را پستان گرفت با تبّسم هم پدر را داد جان، هم جان گرفت شوق جانبازی تماشا کن که آن تفتیده کام جای لب با حنجرش آب از سر پیکان گرفت در حرم آنقدر از شوق وصال حق گریست تا به میدان حاجتش را با لب خندان گرفت چشم بست […]
چون موج روی دست پدر پیچ و تاب داشت

چون موج روی دست پدر پیچ و تاب داشت وز نازکی، تنی به صفای حباب داشت چون سورههای کوچک قرآن ظریف بود هرچند، او فضیلتِ امّ الکتاب داشت چون ساقههای تازة ریواس، تُرد بود از تشنگی اگرچه بسی التهاب داشت از بس که در زلالیِ خود، محو گشته بود گویی خیال بود […]
چه بود؟ جان پدر! حرف تیر در گوشَت

چه بود؟ جان پدر! حرف تیر در گوشَت که زود از جَزع و گریه کرد خاموشت به خیمه چشم به راه است، مادر زارت برای دیدن لبخند غنچهی نوشَت به جای آن که در آغوش مادر آسایی گرفت پیک اجل، ناگهان در آغوشت نهال سبز تو را طاقت نوازش نیست چگونه تیر زند بوسه بر […]
همچو روی طفل من، بیرنگ و رو، مهتاب نیست

همچو روی طفل من، بیرنگ و رو، مهتاب نیست بخت من در خواب و چشم کودکم در خواب نیست گفتم از اشکم مگر، ای غنچه! نوشی آب لیک از تو معذورم که اشک من به جز خوناب نیست در حرم، هر سمت باشد قبله، اما بهر من غیر رویت قبله و جُز ابرویت محراب نیست […]
هنوز دیدهی مادر به گاهوارهی توست

هنوز دیدهی مادر به گاهوارهی توست به خیمه، منتظر دیدن دوبارهی توست به خنده دل بربودی ز مادر، ای اصغر! بیا که شادی مادر به یک اشارهی توست نهاده سر به سر زانوان غم، مادر که پارهپاره، دلش، چون گلوی پارهی توست چه پاسخ، اهل حرم را دهم؟ چو میپرسند: که این قتیل به خون […]
بگو که یک شبه مردی شدی، برای خودت

بگو که یک شبه مردی شدی، برای خودت و ایستادهای امروز، روی پای خودت نشان بده به همه، چه قیامتی هستی و باز، در پی اثبات ادّعای خودت از آسمانی گهواره، روی خاک بیفت بیفت مثل همه مردها به پای خودت پدر قنوت گرفته تو را برای خدا ولی هنوز تو مشغول «ربّنا»ی خودت که […]
بستند چون به عترت «ختمی مآب»، آب

بستند چون به عترت «ختمی مآب»، آب رفت از زمین به اوج فلک، بانگ آب، آب در حیرتم که خاک نشد از چه ناپدید؟ روزی که خواست زادهی «اُمّ الکتاب»، آب سوز حرارت عطش و سوز آفتاب جا دارد ار روان شود از آفتاب، آب طغیان چو کرد سیل سرشک مخدّرات گفتی روان شده است، […]
به بر گرفت ز گهواره، طفل زارش را

به بر گرفت ز گهواره، طفل زارش را بدید زرد ز تاب عطش، عذارش را نهان به زیر ردا کرد، شد سوی میدان مگر که خصم دهد آب، شیرخوارش را برون زیر ردا کرد و بُرد بر سر دست که کرد ناظر خود، خصم بیشمارش را گشود لب به نصیحت، به آن گروه تباه ولی […]
دردم ز کودکی است که با روی همچو ماه

دردم ز کودکی است که با روی همچو ماه ازخیمه شد به یاری آن شاه بیسپاه بیتاب چون دل، از برِ زینب فرار کرد آمد چو طفلِ اشکِ روان، در کنار شاه کای عمّ تاجدار! به خاک از چه خفتهای! برخیز از آفتاب، بیا تا به خیمهگاه نشنیدهای مگر سخن عمّه را چو من؟ تنها […]
ای عمو! نالهی «هَلْ مِنْ مُعینت» را شنیدم

ای عمو! نالهی «هَلْ مِنْ مُعینت» را شنیدم از حرم تا قتلگاه، با شور جانبازی دویدم آن چنان دل بُرد از من بانگ «هَل مِنْ ناصِر» تو کآستینتم را ز دست عمّهام زینب، کشیدم جای تکبیر اذان ظهر، در آغوش گرمت بانگ مادر مادرِ زهرا ،در این صحرا شنیدم گرچه طفلی کوچکم اما قبولم کن، […]
سلام باد به عبدالله! آن صغیر دگر

سلام باد به عبدالله! آن صغیر دگر که بود در صدف کرببلا، یکی گوهر تمام نور که بُد، نور دیدهی زهرا تمام حُسن که بودش، حَسَن یگانه پدر تمام عشق که شد کشته ،در برِ معشوق تمام دل که نکرد او، جدایی از دلبر بنازم آن همه غیرت! که همچو پروانه به گِرد شمع وجود […]
شد چو بی یار و معین سبط رسول مدنی

ای سینه ی شکسته دلان نینوای تو لبریز نینوای وجود از نوای تو جان حسین و نجل حسن عشق زینبین آغوشِ گرم حضرت عبّاس، جای تو قرآن پاره پاره ی پاشیده بر زمین! گلبوسه ی عمو به همه آیه های تو سر تا سر وجود تو مثل حَسن، حَسن خُلق تو، خوی […]
لباس رزم ندارد، هنوز جنگ، ندیده

لباس رزم ندارد، هنوز جنگ، ندیده هنوز هیچ رکابی، ندیده باش به دیده کلاهخُود به سر دارد از کُلاله و کاکل ز حُسن، روی حسن را پدید کرده، پدیده ز نوک هر مژه دارد به جان خصم، خدنگی دو ابروان خمیده، دو تا کمان کشیده ز عمر سرو قدش، سیزده بهار گذشته به گَرد ماه […]