محاصره

عراقی‌ها منطقه را محاصره کرده بودند. عبّاس گفت: «داریم می‌رویم، در حالی‌که نمی‌توانیم شهدا را ببریم عقب.» فردا صبح با «حاجی‌پور» رفتیم ببینیم که کسی جا نمانده باشد. دیدم عبّاس یک شهید را روی دوش گرفته و دارد عقب می‌آید از شدّت ضعف و خستگی صورتش سفید شده بود. کمکش کردیم و شهید را آوردیم […]

دردِ زخم

دیپلم گرفتن من و مهدی، مصادف شد با آغاز جنگ. بعد از مدّت‌ها، روزی او را در خیابان دیدم. به مرخّصی آمده بود. با دست، محکم کوبیدم به پشتش! از جا پرید و رنگش تغییر کرد. گفتم: کجایی تو؟ چقدر کم‌پیدایی؟ با آن‌که رنگ چهره‌اش تغییر کرده بود، لبخندی زد. تعجّب کردم چرا چهره‌اش ناگهان […]

پشیمان

در همان شب بعد از عملیّات، در اثر پاتکی که دشمن کرده بود، برخی سنگرهای رزمندگان اسلام به تصرف آن‌ها درآمده بود، علیرضا این را نمی‌دانست. علیرضا صبح که برای بیدار کردن بچّه‌ها به داخل سنگرها می‌رود، ناگهان خود را داخل سنگری می‌بیند که عراقی‌ها شب قبل آن را تصرف کرده بودند. در این لحظه […]

مشتاق حضور

علی زمان کوتاهی در تهران ماند. در این مدّت با بچّه‌های گردانی که می‌خواست با خود به جنوب ببرد، تماس گرفت. این بار ناصر صیغان هم اعلام آمادگی کرد تا همراهش به منطقه برود. ناصر از بچّه محل‌های قدیم علی بود. از محّل «نوبنیاد» و «نیاوران». گردنبند طلایی‌اش همیشه از میان یقه‌ی بازش به چشم […]

تنهاترین آدم دنیا

دوچرخه‌هامان را بستیم به درخت و نشستیم روی نیمکت کنار حوض بزرگ مسجد که فواره‌اش باز بود. حیاط پر از درخت و لب حوض پر از ماهی مسجد پاتوق دائمی‌مان بود. هر با ر دلمان می‌گرفت، می‌آمدیم همین جا. حس کردم پرویز می‌خواهد چیزی به‌م بگوید که نمی‌تواند. حرف‌هایی می‌زد که بیش‌تر نگرانم می‌کرد. مقدمه‌هایش […]

اشتباه می‌کنید من زنده‌ام!

رفتم داخل سردخانه تا برای آخرین بار ببینمش. با دوربینی که هدیه‌ی خود او بود و عکاسی را با آن یادم داده بود، از او که خیلی آرام و راحت چشم بر هم گذاشته بود، عکس گرفتم. پیکرش سالم بود. وقتی از پشت لنز دوربین نگاهم گره خورد در چشم‌هایش که با آرامشی غریب به […]

مأمور برگرداندن شهدا

حرف اولی که زد موضوع انتقال شهدا بود. گفت «الآن است که هواپیماهای عراقی بیایند و منطقه را بمباران کنند. اگر نجنبیم اجساد شهدا زیر بمباران متلاشی می‌شوند.» رزمنده‌ها وقت حمله، بین تجهیزاتشان نارنجک و گلوله‌ی آر پی جی و…داشتند و وقتی شهید می‌شدند، کافی بود چاشنی کوچکی کنارشان عمل کند و مهمات داخل کوله‌شان […]

 شهید آب‌آور (سقا)

می‌‌گفتند عملیات لو رفته و بچه‌ها در محور ابوقریب زمین‌گیر شده‌اند. دشمن محورهای مواصلاتی را زیر آتش مستقیم گرفته بود و عملاً امکان انتقال تدارکات را نداشتیم. علی که برگشت، فهمیدم قضیه‌ی لو رفتن والفجر 1 دروغ نبود. گفت باید برود برای بازدید خط. فرمانده گردان حر پشت بی‌سیم داد می‌زد که بچه‌هایش دارند از […]

علی بالا! مبارکت باشد رخت شهادت!

رفتم بالای سرش، قول داده بودم بی‌تابی نکنم. صورتش را باز کردند. کلاه پشمی سبز رنگی که پدر برایش گرفته بود، سرش بود. یک آن بوی خوشی پُر شد توی اتاق بی‌روح سردخانه. صورتم را گذاشتم روی صورتش. فاطمه آمد جلو(همسر شهید) و دست گذاشت روی قلب علی. دستش پر ازخون شد. گفتم «علی بالا! […]

خواب نداشت!

عملیات والفجر 1، 20 فروردین 62 شروع شد؛ سه ماه بعد از والفجر مقدماتی. عملیات لو رفته بود و عراقی‌ها خبر از تحرکات ما داشتند و با آمادگی تمام و همه‌ی توان جلوی محورهایی که می‌خواستیم عمل کنیم را سد کردند. تا شب خیلی شهید دادیم. عراقی‌ها کاملاً جلو کشیده بودند و توی بی‌سیم می‌شنیدیم […]

متخصص مکان‌یابی

بهمن 1361، عملیات والفجر مقدماتی شروع شد. والفجر مقدماتی اولین عملیاتی بود که در لشکر عاشورا بودیم. علمیات نتوانست به اهدافی برسد که برایش تعیین شده بود. بچه‌ها گیر کردند توی رمل‌های فکه و به پاسگاهی که قرار بود تصرفش کنند، نرسیدند. بلافاصله بعد از والفجر مقدماتی کار مطالعه و شناسایی عملیات بعدی شروع شد. […]

خاطره‌ای ماندگار (برای مهدی باکری)

سالم‌ترین جنازه بین شهدای والفجر 1، جنازه‌ی علی بود؛ تبسم خیلی قشنگی روی لبش نقش بسته بود. نمی‌دانم خبر شهادت علی را چه کسی به آقا مهدی داد، ولی از توی بی‌سیم شنیدم که یکهو لحنش عوض شد. مهدی آدم محکمی بود. عادت داشت خبر شهادت هر کسی را می‌شنید، بگوید «خدا رحمتش کند.» خبر […]