معراج مؤمن

شهید احمدعلی نیّری

ما در محله‎ی چهار راه مولوی و سید اسماعیل تهران بودیم. شرایط محل بسیار روی بچّه‎ها تأثیر داشت. روحیه‎ی لات بازی و … اما عجیب بود که همه‎ی بچّه‎ها احمد آقا را به عنوان یک استاد قبول داشتند.

شب‎ها بعد از نماز داخل مسجد دور هم جمع می‎شدیم و احمد آقا برای ما احکام می‎گفت. بعد هم کمی صحبت و نصیحت و بعد از هم جدا می‎شدیم.

احمد آقا یک استاد کامل داشت؛ بارها دیده بودیم آیت الله حق‎شناس ایشان را صدا می‎زد و آهسته و به‎طور خصوصی او را نصیحت می‎کرد.

ندیده بودم که احمد آقا کسی را در جمع نصحیت کند. به جای این کار کاغذهای کوچکی برمی‎داشت و معایب اخلاقی ما را داخل آن می‎نوشت، بعد آن را به‎طور مخفیانه به شاگردهایش تحویل می‎داد.

روز به روز روحیات معنوی احمد آقا تغییر می‎کرد. هر چه جلو می‎رفتیم نمازهای احمد آقا معنوی‎تر می‎شد. کار به جایی رسید که موقع نماز سعی می‎کرد از بقیه فاصله بگیرد! در انتهای مسجد امین الدوله یک فرو رفتگی در دیوار وجود داشت که از دید نمازگزاران دور بود. آن‎جا یک نفر می‎توانست نماز بخواند. احمد آقا بیشتر به آن‎جا می‎رفت و از همان‎جا به جماعت متصل می‎شد.

یک بار وقتی احمد آقا نماز را شروع کرد به آن‎جا رفتم و در کنارش مشغول نماز شدم. احمد آقا بعد از این‎که نماز را شروع کرد به شدّت منقلب شد. بدنش می‎لرزید. گویی یک بنده‎ی حقیر در مقابل یک سلطان با عظمت قرار گرفته.

البتّه احمد آقا بسیار کتوم بود، یعنی از حالات درونی خود حرفی نمی‎زد. من یک بار از خود ایشان شنیدم که حدیث: «نماز معراج مؤمن است» را خواند. و بعد خیلی عادی گفت: بچّه‎ها باید نماز شما معراج داشته باشد تا حقیقت بندگی را حس کنید. من آن شب اصرار کردم که: احمد آقا آیا این معراج برای شما اتفاق افتاده؟ معمولاً در این شرایط به نحوی زیرکانه بحث را عوض می‎کرد امّا آن شب، سرش را به نشانه‎ی تأیید تکان داد.


منبع: کتاب «عارفانه» – شهید احمدعلی نیّری، انتشارات شهید ابراهیم هادی، چاپ 1392؛ ص 39 تا 41.