آن روزها

شهید احمدعلی نیّری

تهران خیلی کوچک‎تر از حالا بود. مردم زندگی‎های ساده ولی باصفایی داشتند. به کم قانع بودند. امّا خیر و برکت از سر و روی زندگی‎هایشان می‎بارید. خدا می‎داند با این‎که اوضاع اقتصادی مردم بسیار ضعیف‎تر از حالا بود امّا دلخوشی مردم بیشتر بود.

درب هر خانه که باز می‎شد لشکری از بچّه‎های قد و نیم قد راهی کوچه و خیابان می‎شدند! خانه‎ها کوچک و شلوغ بود اما پر از خیر و برکت. صبح زود مردها بسم الله می‎گفتند و راهی کار می‎شدند و خانم‎ها توی خانه مشغول پخت و پز و شست و شو و…

من و حاج محمود در روستای آینه ورزان دماوند به دنیا آمدیم. دست تقدیر ما را به تهران آورد و در اطراف بازار مولوی ساکن کرد. حاجی مغازه‎ی چایی فروشی در چهار راه سیروس داشت. آن موقع اکثر بازاری‎ها در اطراف بازار ساکن بودند تا به محل کار نزدیک باشند. خداوند باب رحمتش را به روی ما باز کرد. زندگی خوب و هشت فرزند به ما عطا کرد.

آن سال‎ها، در ایام تابستان، به همراه بچّه‎ها به دماوند می‎رفتیم و سه ماه در روستا می‎ماندیم. بچه‎ها از خانه و محیط بازار دور می‎شدند و حسابی از آب و هوای روستا لذت می‎بردند. آن‎جا باغ سیب داشتیم و بیشتر فامیل مان هم در آن‎جا بودند.

تابستان سال 1345 بود که بار دیگر راهی روستا شدیم. آن موقع باردار بودم. در آخرین روزهای تیرماه بود که با کمک قابله‎ی روستا آخرین فرزندم به دنیا آمد؛ پسری بسیار زیبا که آخرین فرزند خانواده‎ی ما شد.

دوست داشتم نامش را وحید بگذارم امّا حاجی اصرار داشت اسمش را احمد علی بگذاریم. احمد علی از روز اول با بقیه‎ی بچه‎هایم فرق می‎کرد. خیلی پسر آرامی بود. اصلاً اذیت و حرص و جوش نداشت. من خیلی دوستش داشتم. مظلوم بود و کاری به کسی نداشت. از بچّگی دنبال کار خودش بود.

حاج محمود (پدر شهید) از آن دسته کاسب‎های باتقوا بود که پای منبر شیخ محمد حسین زاهد و آیت‎الله حق‎شناس تربیت شده بود. از آن‎ها که هر سه وعده نمازش را در مسجد اقامه می‎کردند.


منبع: کتاب «عارفانه» – شهید احمدعلی نیّری، انتشارات شهید ابراهیم هادی، چاپ 1392؛ راوی مادر شهید، ص 20 و 21.