دیگر نداشت ساقی لب تشنه مست، دست

مدح حضرت اباالفضل العباس علیه السلام؛ شاعر: محمد سعید میرزایی

دیگر نداشت ساقی لب تشنه مست، دست

یعنی که شسته بود وفا را، ز دست، دست

 

آن مشک تیر خورده به دندان چنان گرفت

انگار نیست زخمی و انگار هست، دست

 

از رود و چشمه ناله روان شد که آب، آب

از سنگ و صخره بانگ برآمد که دست، دست

 

هر دست او به گوشه‎ای افتاد و مرد را

حتی به دست دیگر خود دل نبست، دست

 

می‎گفت داغ خجلت این مشک پاره را

بر تن اگر که بود کنون، می‎شکست، دست

 

عمری به روی سینه به نزد حسین بود

حالا به خاک پای برادر نشست، دست

 

در کار عشق، عرض طلب، بی‎وسیله است

کز دست شسته بود، به بزم الست، دست

 

بی‎دست، خوش‎تر است شهید ره وفا

در عاشقی مگر که ز پا کمتر است، دست؟

 

در بزم عشق، محرم ساقی نمی‎شود

از هست و نیست تا نکشد می‎پرست، دست

 

دستی طلب که بال بهشتی شود تو را

آسان به راه عشق نیاید به دست، دست

 

سقای کربلایی و ساقی است، نام تو

تا آب هست و آینه باقی است، نام تو

 

شاعر: محمد سعید میرزایی