مقدمه

شهید احمدعلی نیّری

هر آن که نیست در این حلقه زنده به عشق                    به او نمرده به فتوای من نماز کنید

امروزه تلویزیون و دیگر رسانه‎ها و اشتغالات خود ساخته، فرصت فکر کردن را هم از ما گرفته‎اند.

راستی چه می‎کنیم!؟ به کجا می‎رویم؟ نکند علم و تکنولوژی و دیگر ابزار تمدن، ما را در خور و خواب و خشم و شهوت محصور کرده باشد.

نکند که روزها را پشت سر هم طی می‎کنیم و تنها اندوخته‎ی ما از این دنیا فرصت‎های از دست رفته باشد. نکند که آخر کار دست خالی از این ویرانه برویم و راهی سفر شویم. نکند اصلاً ندانیم که برای چه آمده بودیم.

ما در این مجموعه می‎خواهیم به سراغ یکی از خوبان این امّت برویم. یکی از آن ها که در کنار ما بود و شبیه ما زندگی کرد؛ امّا او خود را به دست روزمرگی نسپرد، و ساده و بی آلایش، تمام زندگی‎اش با هدف بود. او زندگی را از منظر دیگری نگاه کرد. تمام لحظاتش را به خوبی استفاده کرد و به تمام معنا «عبد» بود.

این جوان در همین نزدیکی‎ها بود. در محله‎ای در جنوب شهر. در کنار بازار مولوی!

تفاوت او با امثال ما «یقین» او بود. او راه را شناخته بود. فهمیده بود که در دنیا به دنبال چه چیزی باشد، لذا زندگی‎اش با آنچه خداوند برای انسان‎ها ترسیم کرده منطبق بود. او پله‎های کمال را یکی پس از دیگری طی می‎کرد و فاصله‎اش را با اهالی دنیا بیشتر می نمود.

می‎گفت: چرا این گونه‎اید؟! کمی بالا بیایید، بیایید تا ببینید آنچه دیدنی است! چرا به این ویرانه دل خوش کرده‎اید؟ چرا؟ او می‎گفت و ما خفتگانِ در دامان غفلت، فقط به او نظاره می‎کردیم!

وقتی که پیکرش در بازار و مسجد تشیع شد، باز هم کسی او را نشناخت. از برخی علما شنیدم که می‎گفتند: فقط یک نفر او را شناخت. آن هم کسی بود که این جوان را در دامان خود تربیت کرد؛ استاد العارفین، آیت الحق حضرت آیت الله حق‎شناس.

حضرت آیت الله حق‎شناس کرامات و خاطرات عجیبی از این بنده مخلص پروردگار بیان کردند و گفتند:«آه آه، آقا، در این تهران بگردید، ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می‎شود یا نه؟»

آری، احمد آقا نوزده بهار در کنار ما بود تا راه درست زیستن و درست سفر کردن از این عالم خاکی را بیاموزیم. یادش گرامی!


منبع: کتاب «عارفانه» – شهید احمدعلی نیّری، انتشارات شهید ابراهیم هادی، چاپ 1392؛ ص 9 تا 12.