از وقتی محمد را به مباهله دعوت کرده بود، تپش از قلبش نیفتاده بود و خواب به چشمانش نیامده بود. تمام شب را با خودش حرف میزد.
- ابوحارثه! حرفهای محمد که منطقی بود. چرا به مباهله دعوتش کردی؟ چرا اصرار میکردی عیسی چون پدر ندارد خداست. محمد که از سوی خدایش آیه خواند که آدم ابوالبشر هم نه پدر داشت، نه مادر. ابوحارثه! پس با حساب تو آدم باید خدای خدایان باشد و هم با حفظ سمت، هبوط یافته در زمین!
- اصلا فردا چگونه با او رو به رو شوم؟ برای نفرین کردن و دست به مباهله بلندکردن چه آرایشی به خود بگیرم که هیبتم بر او غالب شود؟ امروز که محمد زود خلع سلاحمان کرد. تا آن لباسهای فاخر زربفت به تنمان بود، اصلا با ما حرف نزد. کاری کرد که مجبور شدیم لباسهایمان را از تن در بیاوریم. مثل خودش شدیم؛ با این تفاوت که او نگاهش مثل آفتاب بود و کلامش، به تندی صاعقه، به شیرینی عسل.
- ابوحارثه! اصلا خوب شد به مباهله دعوتش کردی. اگر فردا با زره و لشکر و مردان جنگیاش آید، رسوایش کردهای؛ معلوم میشود پیامبر خدا نیست؛ یکی از همین بادیه نشینهای تمامیتخواه سلطنتطلب است.
- ابوحارثه! تو را به شکوه کلیسایت، این قدر ترس به خود راه مده! تو اسقف نجرانی و تخت پادشاهی کلیسایت کم از عرش خدا نیست.
آفتاب که طلوع کرد، پیامبر زودتر از اسقف سپاهش را به میدان آورده بود. در مباهله رسم بود خدای کائنات را طلب کنند تا آن کس که باطل است را به دعای آنان هلاک کند. آن روز پیامبر زره به تن نکرده بود. جوشنش ایمان به خدایی بود که اکنون آخرین سفیر نبوتش بود. پیامبر با آرامشی با شکوه پیشاپیش در حرکت بود. دستان دو نوه خردسالش را هم به دست گرفته بود. حسن را به دست راست و حسین را به دست چپ. دخترش پشت سر در حیا و عفاف قدم بر میداشت و علی همه را پشتیبانی میکرد. گویی همه رکاب شده بودند تا فاطمه را به میدان بیاورند.
ابوحارثه یادش آمد محمد دیروز گفته بود: فردا با فرزندان و زنان و جانهایمان حاضر میشویم، اما این طور برداشت کرده بود که او فردا در این قوم هزار فامیل با تمام قبیلهاش به میدان میآید. حالا لشکر پیامبر فقط 5 نفر بودند. محمد از میان زنان تنها فاطمه را، از میان فرزندان تنها حسنین را و علی را به عنوان جان خویش آورده بود.
صدای تپش قلب اسقف نجران را حالا یاران زره پوشش هم میشنیدند. صدایش میلرزید و به سختی جوهر به کلامش میریخت. رو به سوی هم کیشانش گفت:
او که حسن و حسین و فاطمه را جان فدای خدایش آورده است، پیامبری است که به خدا و دعوتش ایمان دارد. محمد دستهایی را به میدان آورده است که اگر به دعا بلند شوند، همه کوهها بر سر ما متلاشی میشوند و نسل نصاری تا ابد نابود. امروز روز مباهله کردن نیست. آسمانها به فرمان ایناناند. چارهای نیست. باید گردن گذاریم و تسلیم شویم.
24 ذی الحجه تاریخ فهمید وقتی ایمانهای بلند، در راه دعوت به جهان پادشاهی خدا به میدان میآیند، کسی را یارای مقابله نیست. دیوانهای درس و مشق ننوشته، تاریخ را دوباره آزمود. علی با مجتبی و زهرا، با دختر و داماد و نوهاش میانه میدان ایستاده بودند و آنها با ناوهایشان آمده بودند. ناوهایشان به نفرین مباهله در آتش سوخت، نخوت فرعونیشان دوباره غرق شد و پرچم الله برفرازتر از همیشه بر شاهراه دنیا ایستاد. - حامد حسینیان





