بدقولی

شهید احمدعلی نیّری

یک روز سراغ ایشان رفتم و گفتم: برای یکی از کارهای مسجد دو ساعت موتور تریل 250 شما را لازم داریم. ساعت دو عصر موتور را تحویل داد و ما هم حسابی مشغول شدیم! خیلی حال می‎داد. دو ساعت ما، تا غروب فردا ادامه پیدا کرد! با هزار خجالت و ناراحتی رفتم درب خانه‎ی احمد آقا.

برادر ایشان دم در آمد. گفتم: می‎شه احمد آقا را صدا کنید. می‎خواهم موتور را تحویل بدهم. برادرشان رفت و برگشت و گفت: به من بدهید.

آن شب وقتی احمد آقا به مسجد آمد خیلی خجالت زده بودم؛ امّا خیلی عادی با ما صحبت کرد. او اصلاً از ماجرای موتور حرفی نزد. بعداً فهمیدیم که از بدقولی ما حسابی ناراحت بوده. برای همین خودش برای گرفتن موتور پشت در نیامد، تا ناراحتی و عصبانیتش از بین برود.


منبع: کتاب «عارفانه» – شهید احمدعلی نیّری، انتشارات شهید ابراهیم هادی، چاپ 1392؛ ص 100 و 101.