از خجالت مُردم!

شهید احمدعلی نیّری

پدرم همیشه به مسجد می‎رفت امّا من این‎گونه نبودم. تا این‎که یک روز پدرم من را با خودش به مسجد برد و دستم را در دست جوانی قرار داد و گفت: احمد آقا اختیار این پسرم دست شما! بعد به من گفت: هر چی احمد آقا گفت گوش کن. هر جا خواستی با ایشان بری اجازه نمی‎خواد و …

خلاصه ما را تحویل احمد آقا داد؛ و برای من عجیب بود که مگر پدرم چه چیزی در او دیده بود که این‎گونه اختیار من را به یک جوان شانزده یا هفده ساله می‎سپرد؟!

چند شب از این جریان گذشت. من هم مسجد نرفتم. یک شب دیدم درب خانه را می‎زنند. رفتم در را باز کردم. تا سرم را بالا کردم با تعجب دیدم احمد آقا پشت در است! تا چشمم به ایشان افتاد خشکم زد! یک لحظه سکوت کردم. فکر کردم اومده بگه چرا مسجد نمی‎یای؟

گفتم: سلام احمد آقا، به خدا این چند روز خیلی کار داشتم، ببخشید.

همین‎طور که لبخند به لب داشت گفت: من که نیومدم بگم چرا مسجد نمی‎یای، من اومدم حالت رو بپرسم. آخه دو سه روز ندیدمت. خیلی خجالت کشیدم. چی فکر می‎کردم و چی شد! گفتم: ببخشید از فردا حتماً می‎یام.

دو سه روز دیگه گذشت. در این سه روز موقع نماز دوباره مشغول بازی بودم و مسجد نرفتم. یک شب دوباره صدای درب خانه آمد. من هم که گرم بازی بودم دوباره دویدم سمت درب خانه. تو فکر هر کسی بودم به جز احمد آقا. تا در را باز کردم از خجالت مُردم. با همان لبخند همیشگی من را صدا کرد و گفت: سلام حسین آقا.

حسابی حال و احوال کرد. امّا من هیچی نگفتم. فهمیده بود که از نیامدن به مسجد خجالت کشیده‎ام. برای همین گفت: بابا نیومدی که نیومدی، اومدم احوالت رو بپرسم. خلاصه آن شب گذشت. فردا شب زودتر از اذان رفتم مسجد. و این مسجد رفتن همان و مسجدی شدن ما همان.


منبع: کتاب «عارفانه» – شهید احمدعلی نیّری، انتشارات شهید ابراهیم هادی، چاپ 1392؛ ص 47 و 48.