١ . فاطمه(عليها السلام) در بستر بيمارى
خبر بيمارى دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در مدينه پيچيد و مردم از آن آگاه شدند. شِكوه زهراى بتول(عليها السلام) از بيمارى غير قابل مداوا نبود، بلكه از حادثه فشار بين در و ديوار و شكسته شدن استخوان سينه و سقط جنين و خوردن سيلى به صورت، شِكوه داشت.
همه اين موارد در وخامت حال آن مخدّره و باز ماندن از انجام وظائفش دست به هم داد. همسر مهربانش [على] با کمك اسماء بنت عميس پرستارى آن بانو را بر عهده داشت[1]جمعى از زنان مدينه به عيادت زهرا آمدند و حضرت برايشان خطابه اى ايراد کرد که از نظرتان خواهد گذشت. اين زنان سخنان دخت نبى اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را براى همسران خود بازگو کردند و مردان خدمت حضرت رسيده و به پوزش خواهى افتادند ولى زهرا(عليها السلام) عذر آنان را نپذيرفت و فرمود: از من دور شويد، عذرتان پذيرفته نيست و بعد از آن همه تقصير چه عذرى برايتان باقى مى ماند.
خبر رنجيده خاطر شدن حضرت فاطمه(عليها السلام) از سلطه حاکم و انزجار و تنفّر او از کسانى که با سكوتِ خود، حزب حاکم را کمك رساندند، همه جا گسترش يافت و سلطه گران، تمام آياتى را که در شأن خاندان رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)نازل شده بود به فراموشى سپردند و از کليه رواياتى که از دو لب گهربار پيامبرخدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مورد حضرت زهرا(عليها السلام) و همسر و فرزندانش شنيده بودند، رو گردان شدند، ولى روزهاى پايانى عمر زهرا(عليها السلام) مردم اندکى به خود آمده و پى بردند در راستاى همكارى خود با نظام حاکمى که زمامدارى خاندان نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را به رسميت نشناخته و به واقعيت و منطق ارزشى جز زور و قدرت شمشير قائل نيست، دچار خطا و اشتباه شده اند.
٢ . زهرا(عليها السلام) و عيادت زنان مدينه
سبب حقيقى و انگيزه اصلى عيادتِ زنان مهاجر و انصار از بانوى دو جهان حضرت زهرا(عليها السلام) دقيقاً براى ما روشن نيست و نمى دانيم آيا حضور اين زنان با اشاره همسرانشان صورت گرفته است؟ و اگر چنين بود همسران آن ها براى فرستادن زنان خويش به خانه زهرا(عليها السلام) چه هدفى را دنبال مى کردند؟ آيا اين زنان خود، به آگاهى دست يافته و بيدار شدند و احساس کردند در مورد زهراى مرضيه کوتاهى انجام داده، بلكه دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را تنها گذاشته اند و با فزونى گرفتن اين احساس ميان زنان، براى عيادت و دلجويى از فاطمه بدان جا آمدند؟ و يا براى آرامش وجدان نا آرام خويش از آنچه بر فاطمه بانوى بانوان جهان گذشته بود، به ديدارش آمده بودند؟ و يا در اين راستا علل و اسباب سياسى وجود داشت که آن ها را ناگزير به اين کارهاساخته بود و براى آرامش بخشيدن به فضاى نا آرام و کاهش تيرگى روابط ميان دخت نبى اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و سلطه حاکم در آن روز، از زهرا عيادت کردند؟ به ويژه با عُزلت گزينى و گوشه گيرى فاطمه(عليها السلام) و دور زيستن از آن جامعه، که خود عملى مؤثر بود، بلكه در آگاه ساختن مردم يكى از عوامل کمك کننده به شمار مى آمد. بالأخص آن زمان که اميرمؤمنان(عليه السلام) فاطمه زهرا(عليها السلام)را سوار بر مرکب بر خانه هاى انصار گردش مى داد و با يارى خواستن از آن ها، به بيدارى آنان همت مى گمارد، ولى نه تنها از آنان يارى نديد بلكه او را براى هميشه تنها گذاشتند[2]
به هر حال تعداد زنانى که به عيادت صدّيقه طاهره(عليها السلام) در بستر بيمارى، حضور يافتند، مشخص نيست، امّا به نظر مى رسد تعداد آن ها اندك نبوده، بلكه جمعيت قابل توجهى را تشكيل مى داده اند.
٣ . خطبه دوم حضرت زهرا(عليها السلام)
سُوَيْد بن غفله مى گويد: آن گاه که فاطمه زهرا(عليها السلام) بيمار شد و در همان بيمارى دنيا را وداع گفت، جمعى از زنان مهاجر و انصار براى عيادت حضرت نزد آن مخدّره شرفياب شدند و بدو عرضه داشتند: دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)! امروز . حالتان چطور است؟ زهراى مرضيه(عليها السلام) خدا را سپاس گفت و بر پدر بزرگوراش درود فرستاد و آن گاه فرمود:
- «أصبَحتُ واللهِ عائِفَةً لدنياکم قالِية لرجالكم، لَفَظْتُهُم بَعدَ أنْ عَجَمْتهُمْ وَشَنَأْتُهُمْ بَعْدَ أن سَبَرْتُهُمْ فَقُبحاً لفُلولِ الحدِّ[ واللَّعبِ بَعدَ الجِدِّ، وقَرْعِ الصَّفاةِ]، وخَوْرِ القَناةِ، وخَطَلِ الرّأيِ [وزَلَلِ الأهواءِ]. وَبِئسَ ما قَدَّمَتْ لهم أنفُسُهم أنْ سَخِطَ اللهُ عَلَيهْمِ وفي العذابِ هُم خالدون. لا جَرَمَ [والله] لَقَدْ قَلَّدَتُهُم رِبْقَتها [وَحَمَّلَتُهُم أَوْقَتَها] وَشَنْنَتْ عَلَيْهِم غارتها، فجَدعاً وعَقراً وسُحْقاً للقوم الظالمين.
- . وَيْحَهُم أنّى زَحْزَحوها عن رَواسي الرِّسالةِ وقواعِدِ النبوّةِ والدّلالَةِ ومَهبِطِ الوحيِ الأمين والطّبين بأمرِ الدُّنيا والدّين،ألا ذلك هو الخسران المبين، وما نَقَموا من أبي الحسن؟! نَقَموا واللهِ مِن نَكيرِ سيفِهِ،( وَقِلَّةِ مُبالاتِه بِحَتْفِهِ) وشِدَّةِ وَطأتِهِ ونَكالِ وَقْعته وتَنَمُّرِهِ في ذاتِ اللهِ عزّوجلّ.
- واللهِ لو تَكافُّوا عَن زَمان نَبَذَهُ رسولُ الله(صلى الله عليه وآله وسلم) لأعْتَلَقَهُ ولَسار بِهِم سَيْراً سُجُحاً، لا يُكْلَمُ خِشاشُه (ولا يكلّ سائره) ولا يُتَعْتَعُ راکبُهُ ولأوردهم مَنْهَلاً نميراً فَضْفاضاً تَطْفَحُ ضِفّتاه (ولا يَتَرَنَّقُ جانِباهُ) ولاصَدَرَهُم بِطاناً (ونصح لهم سرّاً وإعلاناً) قد تحيّر بهم الرّيّ غير متحلٍّ منه بطائل.( ولا يحظى من الدنيا بنائل) إلاّ بِغَمْرِ الماءِ وَرَدْعِه شَرَرَ الساغِب (وَلَبانَ لَهُمُ الزّاهِدُ من الرّاغِب والصّادقُ مِنَ الكاذِبِ) ولَفُتِحَتْ عليهِم بَرَکاتٌ مِنَ السَّماءِ والأرضِ وسَيَأْخُذُهُمُ اللهُ بما کانوا يكْسِبونَ.»
- به خدا سوگند! در حالى صبح کردم که از دنياى شما متنفّر، مردانتان را دشمن مى شمارم و از آن ها بيزارم، آنان را آزمودم و دور افكندم و در بوته آزمايش قرار دادم و متنفّر شدم، چقدر زشت و ناپسند است شكسته شدن شمشيرها و سكوت در برابر دشمن و به شوخى گرفتن سرنوشت مسلمانان و انجام کارهاى بىحاصل و تسليم در برابر دشمن و فساد و تباهى عقيده و آرمان و گمراهى افكار و انديشه و لغزش ارادهها، آنان چه اعمال ناپسندى پيش از خود براى آخرت فرستادند که خدا بر آن ها خشم گرفت و در عذاب الهى جاودانه خواهندبود.
- چون اين گونه ديدم، مسئوليت آن را به گردنشان افكندم و بار سنگين گناه آن را بر دوش آنان و ره آوردِ هجومش را بر عهده آن ها نهادم.
- واى بر آن ها! چگونه خلافت را از کوه هاى استوار رسالت و ارکان متين نبوّت و رهبرى و خاستگاه نزول وحى و جبرئيل امين و آگاهان در امر دنيا و دين، کنار زدند. به هوش باشيد! که اين ضرر و زيانى آشكار است.
آنان چه ايرادى بر ابو الحسن [على] داشتند؟
- به خدا سوگند! آن ها بر شمشير برنده على و بى اعتنايى اش در برابر مرگ در ميدان نبرد و قدرتش در جنگجويى و ضربات درهم شكننده اش، ايراد مى گرفتند.
به خدا سوگند! اگر مردم با يكديگر همدست شده بودند و زمام خلافت را بر عهده کسى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده بود، سپرده بودند هر گاه مردم از جاده حق منحرف مىشدند، آن ها را بىرنج و دغدغه چنان به راه راست رهنمون مى شد که نه مرکب ناتوان مى شد و نه راکب خسته و ملول مى گشت و سرانجام آنان را به سر چشمه آب زلال و گوارا، وارد مى ساخت، نهرى که دو طرفش مالامال از آب بود، آبى که هرگز ناصاف نمى شد و سپس آن ها را پس از سيرابى کامل، باز مى گرداند و در نتيجه او را در نهان و آشكار خير خواه خود مى يافتند.
[على] هرگز از دنيا بهره نمى گرفت و از آن سودى جز سيراب کردن تشنه کامان و سير نمودن گرسنگان نداشت و دراين جا دنيا پرست از زاهد، و راستگو از دروغگو، براى همه آنان روشن مىشد. و به فرموده خدا: (اگر اهل شهرها و آبادىها، ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى کردند، درهاى برکات آسمان و زمين را بر روى آن ها مى گشوديم، ولى آن ها تكذيب کردند و ما آنان را به کيفر اعمالشان گرفتار ساخته و مجازات نموديم) و (آسانى که از آن ها به جور و ستم رو آورند، اعمالشان دامان آن ها را خواهد گرفت و هرگز نمى توانند از چنگال عذاب الهى بگريزند).
- أَلا هَلُمَّ فَاسْمَعْ، وَما عِشْتَ أراكَ الدَّهْرُ العَجَبَ، وإنْ تَعْجَبْ فَقَد أعْجَبَك الحادِثُ [لَيْتَ شِعري] إلى أيِّ سِناد استَنَدوا [وعلى أيّ عِماد اعتَمَدوا] وبِأيَّةِ عُرْوة تَمَسّكوا، [وعلى أيّةِ ذُرِّيَّة اَقْدَموا واحتنكوا]؟[لبئس المولى ولبئس العشير، وبئس للظالمين بدلا]
- استبدلوا الذُنابى والله بالقوادِمِ والعَجزَ بالكاهِل، فَرَغْماً لمَعاطِسِ قوم يحسبون أنّهُم يُحسِنون صُنْعاً ، ألا إنّهم هُمُ المُفْسِدون وَلكن لا يَشْعُرونَ.
- (وَيْحَهُم) (أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمْ مَن لاَ يَهِدِّي إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ کَيْفَ تَحْكُمُونَ.)[3] أما لَعَمْري لقد لَقِحَتْ فَنَظِرَةٌ رَيْثَما تُنْتِج ثمّ احْتَلِبوا طِلاعَ القَعْبِ دَماً عَبيطاً، وذُعافاً مُمْقِراً، هُنالِكَ يَخْسَرُ المُبْطِلونَ، ويَعْرِفُ التالون غِبَّ ماسَنَّ الأوَّلونَ.
- ثمّ طيبوا (بعد ذلك) عن أنفسكم أنفساً وَطَأْمنوا لِلْفِتْنَةِ جَأشاً وابْشروا بِسَيْف صارِم وَسطْوَةِ مُعْتَدغاشِم وهَرَج شامِل وَاستِبداد مِنَ الظالمينَ يَدَعُ فَيْئَكُم زَهيداً وَزَرْعَكُمْ حَصيداً فَيا حسرتي لكم وَأَ نّى بِكُمْ وَقَدْ عُمِّيَتْ عليكم أَنُلزِمُكموها وَأَنْتُم لها کارِهونَ.»
- اکنون بيا و دلائل واهى آنان را بشنو! هر اندازه عمر کنى و زنده بمانى، دنيا شگفتىهاى تازهاى به تو نشان خواهد داد و اگر مى خواهى شگفت زده شوى، از سخنان آنان پيرامون خلافتِ ديگران به شگفت آی؛ کاش مى دانستم آن ها در کارهايشان به کدام سَنَد استناد جستند؟ و بر کدام پشتوانه اعتماد کردند؟ و به کدام دست آويز محكم چنگ زدند؟ و بر کدامين ذريّه گستاخى کرده و مسلَط شدند؟ چه بد سرپرست و ياورى، و چه بد مونس و همدمى براى خود برگزيدند؟
- آن ها پيشگامان را رها کرده و به سراغ دنباله ها رفتند، شانه را با دُم معاوضه کردند! بينى گروهى که با کارهاى ناپسندانه، به تصور خود کار نيك انجام مى دهند، به خاك ماليده خواهدشد! به هوش باشيد! که آن ها مفسدند ولى خود، درك نمى کنند!
- واى به حالشان! (آيا کسى که مردم را به سوى حق دعوت مى کند به پيروى سزاوارتر است يا آن کس که تا هدايتش نكنند، به هدايت رهنمون نمى شود، شما را چه مى شود چگونه داورى مى کنید؟!)
به جانم سوگند! اکنون شتر خلافت باردار شده، در انتظار بمانيد در آينده اى نه چندان دور نوزادش را به دنيا مى آورد و شما که در پى منافع آن هستيد به جاى کاسه شير، کاسه هاى پر از خون تازه و زهر کشنده بدوشيد، در آن هنگام است که باطل گرايان به زيان گرفتار مى شوند و دنباله روان، فرجام کارى را که پيشوايانشان پايه نهاده اند، خواهند ديد.
- برويد و از اين پس به دنياى خود دل خوش کنید و از آن راضى و خرسند باشيد، ولى براى آزمون و فتنه پُر اضطرابى که در انتظار شماست، خويشتن را مهيا سازيد، به شمشيرهاى برنده و سلطه تجاوزگران ستمكار و خونخوار، و هرج و مرجى گسترده و حكومت مستبدانه ستمگران، که ثروت هاى شما را بر باد و جمعيت شما را درو مى کند، شادمان باشيد!
تأسف بر شما! چگونه اميد نجات و رهايى داريد، با اين که حقيقت بر شما پوشيده مانده و از واقعيتها بى خبريد؟ (آيا ممكن است ما شما را با آراهت مجبور به پذيرش حق کنيم؟)
سُوَيْد بن غفله مى گويد: زنان مهاجر و انصار، سخنان آتشين دخت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله و سلم) را براى مردانشان بازگو کردند و در پى آن گروهى از سران مهاجر و انصار حضور آن مخدره شرفياب شده و در مقام پوزش خواهى برآمدند و عرضه داشتند: اى بانوى بانوان! اگر ابو الحسن (على(عليه السلام)) مسأله بيعت را پيش از آن که ما پيمان و بيعتى را با کسى برقرار کنيم، به ما پيشنهاد کرده بود، هرگز به سراغ ديگران نمى رفتيم.
فاطمه(عليها السلام) پاسخ داد: از من دور شويد! عذرهاى شما پذيرفته نيست و پس از اين همه تقصير، چه عذرى برايتان باقى مى ماند.
٤ عيادت ابو بكر و عمر، از فاطمه(عليها السلام)
صحابه و زنان آن ها هر لحظه به عيادت فاطمه اطهر(عليها السلام) مى آمدند ولى از آنجا که آن مخدّره با ابو بكر و عمر قطع رابطه کرده و آن ها را به حضور نپذيرفته و اجازه عيادت از خود را به آنان نداده بود، آن دو به عيادتش نيامدند ولى زمانى که بيمارى زهراى مرضيه(عليها السلام) شدّت يافت و در آستانه رحلت قرار گرفت ناگزير به عيادت او آمدند تا قبل از رحلتِ پاره تن رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) که خشم خود را از آنان، آشكارا اعلان داشته بود، به ديدارش نائل شوند تا اين لكه ننگ، بر تارك خليفه و دستگاه حكومتش تا قيامت باقى نماند. و با کسبِ رضايت زهرا(عليها السلام)، خواستند بر انحراف خود پوشش نهاده و همه چيز با اين کار تمام شود و اندوه و مصيبت جناياتى که انجام دادند، رفته رفته به فراموشى سپرده شود.
روايت شده عمر به ابو بكر گفت: بيا به ديدار فاطمه برويم چرا که ما او را به خشم آورده ايم، هر دو راه افتادند و از فاطمه(عليها السلام) اجازه ورود خواستند، حضرت بدان ها اجازه نداد، خدمت على(عليه السلام) آمدند و از او خواستند از زهرا برايشان اجازه ملاقات بگيرد و امام على(عليه السلام) برايشان اجازه ورود گرفت و آن ها را وارد خانه گرداند، آن دو به زهرا(عليها السلام) سلام کردند حضرت پاسخ سلام آن ها را نداد، ابو بكر به سخن درآمد و عرضه داشت: اى محبوب دل پيامبر! به خدا سوگند! نزديكان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نزد من، محبوب تر از نزديكان خودم بوده و تو نزد من از دخترم عايشه عزيزترى. کاش آن روز که پدر بزرگوارت رحلت کرد، من نيز مرده بودم و پس از او زنده نمانده بودم، با شناختى که من از شما دارم و به مجد و عظمت تو آگاهم، چگونه تو را از ميراث رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) محروم مى سازم؟ من خود، از پدرت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم مى فرمود: ما پيامبران ميراث نمىنهيم، آن چه از ما باقى مى ماند صدقه است.
فاطمه(عليها السلام) فرمود:
اگر حديثى را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) برايتان بازگو کنم آن را خواهيد پذيرفت و بدان عمل خواهيد کرد؟
گفتند: آرى;
حضرت فرمود:
«نشدتكما الله، ألم تسمعا رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)يقول : رضا فاطمة من رضا، وسخط فاطمة من سخطي، فمن أحبّ فاطمة إبنتي فقد أحبّني ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني؟»؛
شما را به خدا سوگند مى دهم! آيا شما دو تن از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نشنيديد که مى فرمود: خشنودى فاطمه از خشنودى من، و خشم فاطمه از خشم من است، آن کس که دوستدار فاطمه است، مرا دوست داشته و کسى که زهرا را خشنود کند مرا خشنود ساخته است و هر که او را به خشم آورد، مرا خشمگين کرده است؟
گفتند: درست است، ما اين حديث را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيده ايم. حضرت فرمود:
«فَإِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ مَلَائِكَتَهُ أَنَّكُمَا أَسْخَطْتُمَانِي وَ مَا أَرْضَيْتُمَانِي، وَ لَئِنْ لَقِيتُ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَأَشْكُوَنَّكُمَا إِلَيْه»؛
خدا و فرشتگانش را گواه مى گيرم که شما دو تن مرا به خشم آورده و در صدد خشنوديم برنيامديد. اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را ديدار کنم شكايت شما را نزدش خواهم بُرد.
ابو بكر عرضه داشت: فاطمه! من از خشم خدا و خشم تو به پروردگار پناه مى برم و سپس به گريه افتاد .
فاطمه زهرا(عليها السلام) فرمود: به خدا سوگند! پس از هر نمازى که مى گزارم شما دو تن را نفرين مى کنم .ابو بكر گريه آنان بيرون رفت و مردم گِرد او جمع شدند، به آنان گفت: هرکدام از شما شب را در کنار خانواده اش به آرامش بسر مى برد و روزگار را به شادمانى مى گذراند، امّا مرا با انبوه گرفتارى هايم دست به گريبان رها ساخته ايد، اکنون من بيعت با شما را نمى خواهم، بيعت خود را از من بازستانيد. [4]
٥. واپسين لحظات
در آن روز که مرغ روح بلند فاطمه دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به آسمان ها پرکشيد، حضرت در بستر افتاده و پدر بزرگوارش را در خواب ديده بود که بدو مى فرمايد: دخترم! مشتاق ديدار توام نزدم بشتاب و سپس به او فرمود: فاطمه جان! تو امشب مهمان من هستى.
از خواب خفيفش بيدار شد و آماده سفر آخرت گشت، اين سخن را از پدرش راستگوترين انسان ها شنيده بود که: آن کس که مرا در خواب ببيند، گويى مرا در بيدارى ديده است و از آن بزرگوار خبر رحلتِ خويش را شنيده بود بنا بر اين، جايى براى شك و ترديد در صحت چنين خبرى وجودنداشت.
فاطمه که گويى در حالت بيدارى قبل از رحلت بسر مى برد، چشمان مبارکش را گشود و جانى تازه گرفت و به اتخاذ تدابير لازم پرداخت و با غنيمت شمردنِ آخرين لحظات عمر شريفش با کمك دست و يا با تكيه بر ديوار به محلى که آب در خانه بود به راه افتاد، و با دست هاى لرزان خويش به شستن لباس هاى کودکانش همت گمارد و سپس عزيزانش را خواست و سر آن ها را شست و شو داد و امام على(عليه السلام) که وارد خانه شد ديد زهراى عزيزش بستر بيمارى را ترك کرده و به انجام کارهاى خانه پرداخته است.
وقتى امام(عليه السلام) به فاطمه اش نگريست دلش به حال او سوخت; چرا که مى ديد زهرا با آن حال يك بار ديگر به پا خاسته و به کارهاى دشوارى که ايّام سلامتى اش انجام مى داد، پرداخته است و اگر امام(عليه السلام)سبب انجام اين کارها را با وجود بيمارى زهرا از آن مخدّره پرسيد، جاى شگفتى نيست و فاطمه با صراحت تمام به امام(عليه السلام) پاسخ داد: [على جان!] انجام اين کارها بدين جهت است که امروز آخرين روز زندگى من است، به پا خاستم تا بدن و لباس کودکانم را شستشو دهم چرا که فردا غبار يتيمى بر سرشان ريخته و بى مادر مى شوند. امام على(عليه السلام) از او جوياى منبع خبر شد، زهرا(عليها السلام) امام(عليه السلام) را در جريان خوابى که ديده بود قرار داد و با نقل اين رؤيا، خبر شهادت ترديد ناپذيرش را به همسر داد.
٦ . وصيّت زهرا به على(عليه السلام)
در آخرين لحظات حيات زهرا(عليها السلام) وقت آن رسيده بود که آن مخدّره رازهايى را که در اين مدت در سينه نهان داشته بود در قالب وصيّت هاى لازم الاجراء با همسرش على(عليه السلام) فاش سازد. از اين رو، عرضه داشت:
پسر عمو! من خبر مرگ خويش را دريافت کرده ام و لحظه به لحظه به ديدار پدر بزرگوارم نزديك تر مى شوم، اکنون تو را به انجام خواسته هايى که در دل دارم سفارش مى کنم.
امام(عليه السلام) به او فرمود: دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)! هر چه دوست دارى
سفارش کن .
امام(عليه السلام) بر بالين زهرا نشست و از افراد حاضر در خانه خواست خارج شوند و سپس فاطمه زهرا(عليها السلام) لب به سخن گشود و عرضه داشت:
پسر عمو! بر اين باورم از آن زمان که زندگى خود را با تو آغاز کردم، در خانه ات دروغ نگفتم و به تو خيانت نورزيدم و از اطاعتت سر بر نتافتم؟
امام على(عليه السلام) فرمود:
حاشا! از چنين چيزى فاطمه جان! تو به عظمتِ خداوند آگاه تر و فردى نكوکارتر و پروا پيشه تر و گرامى تر و ترس و بيم تو از خدا بيشتر از آن است که من تو را بر نافرمانى ات مورد نكوهش قرار دهم. جدايى و از دست دادنت برايم بس دشوار است، ولى راه گريزى از آن نيست، به خدا سوگند! با رفتنت مصيبت جانسوز رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را يك بار ديگر برايم تازه کردى، بارِ جدايى و رحلتِ تو فوق العاده سنگين است، همه از خداييم و به سوى خدا باز مى گرديم، مصيبت و فراق تو آن قدر اندوه بار است که سخت تر و دردناك تر و رنج آورتر و غم انگيزتر از آن وجود ندارد! مصيبتى است که عزا و مصيبتى فراتر از آن نمى توان سراغ داشت.
سپس لحظاتى هر دو گريستند و امام(عليه السلام) سر مبارك فاطمه(عليها السلام)را بر سينه نهاد و آن گاه فرمود:
]فاطمه جان!] هر گونه وصيتى مى خواهى به من سفارش آن، به وصيّت هايت مو به مو عمل خواهم کرد و هر چه را به من فرمان داده اى به انجام مى رسانم، و فرمان تو را بر کار خود ترجيح مى دهم.
زهراى مرضيه(عليها السلام) عرضه داشت:
پسر عمو! خداوند از ناحيه من به تو پاداش خير عنايت کند، نخستين وصيّتم اين است که پس از من زنى را به ازدواج خويش درآورى…. زيرا مردان بدون زن نمى توانند ادامه زندگى دهند .
و سپس معروض داشت:
سفارش بعدى ام اين است که اجازه ندهى هيچ يك از افرادى که در حقم ستم روا داشتند در تشييع جنازه ام حاضر شوند، زيرا آنان دشمنانِ خدا و رسولند و رخصت ندهى هيچ کدام از آنان يا هوادارانشان بر جنازه ام نماز بگزارند و شبانگاه، آن زمان که ديدگان مردم آرامش يافت و چشم ها به خواب رفت، مرا به خاك بسپار. [5]
پس از آن فرمود:
پسر عموى مهربان! از دنيا که رفتم بدنم را از زير لباس غسل بده، زيرا بدنم پاك و پاکيزه است، با باقيمانده کافورى که از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به جاى مانده مرا حنوط نما و خود بر پيكرم نماز بگزار، و سپس خويشان و نزديكان خاندانم به ترتيب بر جنازه ام نماز بگزارند، شبانه و نهانى بدنم را به خاك بسپار و محل قبرم را پوشيده دار، هيچ کس از کسانى که در حقم ستم روا داشتند در تشييع جنازه ام حاضر نشوند، پسر عمو! به خوبى مى دانم که تو پس از من نمى توانى بدون همسر بمانى. بنا بر اين، آن گاه که با زنى ازدواج کردى، يك شبانه روز نزد او باش و يك شبانه روز را به سر پرستى فرزندانم اختصاص بده و نزد آن ها بمان. ابوالحسن! استدعايم اين است که با فرزندانم (حسن و حسين) به تندى سخن نگويى، چرا که آنان دو يتيم و غريب و شكسته دلند که چندى پيش جدّ بزرگوارشان را از دست دادند و امروز در فراق و جدايى مادرشان مى سوزند. [6]
ابن عباس وصيّت نوشته شده اى را از آن مخدّره روايت کرده که در آن آمده است:
اين وصيّت فاطمه دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) است و گواهى مى دهد معبودى جز خداى يكتا نيست و محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)بنده و فرستاده اوست، بهشت و جهنّم حق است و روز قيامت بى ترديد فرا خواهد رسيد و خداوند در آن روز مردگان را از قبرها بر مى انگيزاند و زنده مى کند. على جان! من فاطمه دختر محمدم، خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت از افتخار همسرى ات برخوردار باشم، تو از ديگران به من سزاوارترى، مرا شبانه حنوط نما و غسل بده و کفن کن و بر جنازه ام نماز بگزار و در تاريكى شب به خاکم بسپار، و هيچ کس را خبر نكن، تو را به خدا مى سپارم و تا ديدار روز قيامت به فرزندانم درود و سلام مى فرستم. [7]
نخستين تابوت در اسلام
از اسماء بنت عميس روايت شده که فاطمه زهرا(عليها السلام) به او فرمود: چه ناپسند است تابوت هايى که براى زنان مى سازند، زيرا در آن پوششى روى بدن مى افكنند که اندام ميّت براى مردم مشخص است، اسماء عرضه داشت: اى دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) من براى شما تابوتى مى سازم که نظير آن را در سرزمين حبشه ديده ام. از اين رو، قطعه چوب هاى تازه اى خواست و آن ها را صاف کرد و محكم به يكديگر بست و آن گاه پارچه اى روى آن انداخت، فاطمه(عليها السلام) با ديدن آن تابوت فرمود: چه تابوت زيبايى که مرد و زن در آن مشخص نمىشود. [8]
از امام صادق(عليه السلام) روايت شده فرمود:
نخستين تابوتى که در اسلام ساخته شد، تابوت مربوط به [مادرمان] فاطمه زهرا(عليها السلام) بود وى در آن بيمارى که در اثر آن دنيا را وداع گفت به اسماء فرمود: اسماء! بدنم لاغر و تكيده شده، حاضرى برايم تابوتى درست آنى که بدنم را بپوشاند؟ اسماء عرضه داشت: بانوى من! دورانى که من در حبشه به سر مى بردم، ديدم مردم آن سامان براى مردگان خود چگونه تابوتى مى ساختند، اگر مايل باشيد نظير آن را برايتان تهيه کنم؟ اگر آن را پسنديديد برايتان مانند آن را تهيه خواهم کرد زهراى مرضيه فرمود: باشد. اسماء تختى را خواست و آن را وارونه کرد و سپس قطعه هاى چوبى از نخل طلبيد و آن ها را به پايه هاى تخت محكم بست و آن گاه با پارچه اى آن را پوشاند و عرضه داشت: فاطمه جان! تابوتى را که ديدم آن ها مى ساختند به اين شكل بود، فاطمه زهرا(عليها السلام) فرمود: نظير همين را برايم بساز و بدنم را بپوشان، خداوند بدنت را از آتش دوزخ مصون دارد.
٨ . آخرين لحظات عمر
فاطمه زهرا(عليها السلام) به بستر خويش که ميان خانه گسترده شده بود، منتقل گرديد و رو به قبله آرميد.
گفته شده: آن مخدّره، دخترانش زينب و ام کلثوم را به خانه هاى برخى از زنان بنى هاشم فرستاد تا شاهد جان دادنِ مادر نباشند، همه اين امور را زهرا به جهت مهر و دلسوزى انجام داد تا از آسيب روحى فرزندان در مشاهده مصيبتِ مادر، جلوگيرى به عمل آورد.
در آن لحظات امام على(عليه السلام) و حسن و حسين(عليهما السلام) بيرون از خانه بودند و شايد بيرون بودن آنان به علل و اسبابى ناخواسته و شرايطى معيّن انجام پذيرفته بود.
از اسماء بنت عميس روايت شده: وقتى لحظه وفات حضرت زهرا(عليها السلام) نزديك شد به اسماء فرمود:
اسماء! زمانى که رحلت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نزديك شد، جبرئيل برايش کافورى از بهشت آورد و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آن را سه قسمت کرد، يك سوم براى خود، يك سوم براى على و يك سوم آن را که به اندازه چهل درهم بود به من اختصاص داد، سپس فرمود: اسماء! باقيمانده کافور حنوط پدرم را از فلان جا برايم بياور و زير بالين سرم قرار ده، اسماء نيز فرمان زهرا را اطاعت کرد و آن را بر بالين سر حضرت قرار داد و سپس هنگامى که براى نماز وضو گرفت به اسماء فرمود: عطرى که بدنم را با آن خوشبو مى کردم و لباس ويژه نمازم را بياور، بعد از آن وضو گرفت .
و آن گاه با همان لباس در بستر خوابيد و به اسماء فرمود:
لحظه اى منتظرم بمان و سپس صدايم بزن، اگر پاسخت را ندادم بدان که بر پدر بزرگوارم وارد شده ام و على را خبر آن.
لحظه احتضار که فرا رسيد و پرده ها کنار رفت زهراى مرضيه نگاهى عميق به اطراف کرد و فرمود:
درود و سلام بر جبرئيل و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)خدايا! در کنار رسول تو و در رضوان و جوار رحمت و خانه ات دار السلام قرار دارم، سپس فرمود: جمعى از آسمانيان را مىبينم، اين شخص جبرئيل و آن يك رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)است که مى فرمايد: دخترم! نزد من بيا؛ آن چه در پيش دارى برايت بهتر است .
و آن گاه چشمان مبارکش را گشود و فرمود:
سلام و درود بر تو اى گيرنده روح آدميان، در قبض روحم شتاب آن و آن را به سختى مگير .
و سپس چشمان خود را بست و دست و پاهايش را به سمت قبله درازکرد.
پس از لحظاتى اسماء او را صدا زد، پاسخى نشنيد، پوشش از چهره دخت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) کنار زد، ديد فاطمه از دنيا رفته است، خود را روى بدن پاك زهرا افكند و آن را مى بوسيد و مى گفت: فاطمه جان! آن گاه که بر پدر بزرگوارت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد مى شوى، سلام اسماء بنت عميس را به او برسان، در همين اثناء حسن و حسين(عليهما السلام) وارد خانه شدند، مادرشان را در بستر خوابيده ديدند، به اسماء گفتند: اسماء! مادرمان هيچ گاه اين ساعت از روز نمى خوابيد؟ اسماء عرضه داشت: عزيزان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مادرتان نخوابيده، بلكه از دنيا رفته است.
امام حسن(عليه السلام) خود را روى بدن مادر انداخت و آن را مى بوسيد و مى گفت:
مادر عزيز! تا روح از بدنم خارج نشده با من سخنى بگو و حسين(عليه السلام) بر پاهاى مادر بوسه مى زد و مى گفت: مادر! من فرزندت حسينم، با من حرف بزن، نزديك است قلبم از فراقت پاره پاره شود و جان دهم.
اسماء به آن ها گفت: اى فرزندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نزد پدر بزرگوارتان على برويد و او را از رحلت مادرتان آگاه سازيد، حسن و حسين دوان دوان خود را نزديك مسجد رساندند، صداى خود را به گريه بلند کردند، جمعى از صحابه با پيشدستى خود را به آنان رسانده و سبب گريه آن ها را جويا شدند، در پاسخ گفتند:
مادرمان فاطمه از دنيا رفته است . امام على (عليه السلام) از شنيدن اين خبر روى زمين افتاد و میفرمود: « بمن العزاء يابنت محمد»[9] اى دخت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از تو دل را به چه کسى تسلّى دهم.
٩ . تشييع و خاکسپارى
صداى گريه از خانه بلند شد و شهر مدينه از شيون و زارى مرد و زن به لرزه درآمد و مردم همانند روزى که رسول خدا را از دست داده بودند، سر گشته و پريشان شدند، زنان بنى هاشم در خانه فاطمه(عليها السلام) گرد آمده و به گريه و زارى پرداختند، و مردم دسته دسته براى عرض تسليت نزد امام على(عليه السلام) مىآمدند حضرت جلوس فرموده و حسن و حسين در کنار وى بر مصيبت مادر، مى گريستند. ام کلثوم با گفتن اين عبارات از خانه بيرون آمد: پدر! اى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به راستى اکنون تو از دست داده ايم و ديگر هرگز تو را ديدار نخواهيم کرد. [10]
مردم، اشكباران گرد آمدند و روى زمين نشستند و در انتظار بيرون آمدن جنازه فاطمه بودند تا بر پيكر پاآش نماز بگزارند،که ابوذر از خانه بيرون آمد و اعلان داشت:
مردم! به خانه هايتان برويد تشييع جنازه دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) امشب به تأخير افتاده است، ابو بكر و عمر براى عرض تسليت خدمت امام على(عليه السلام) رسيدند و به او گفتند: ابو الحسن! قبل از حضور ما بر جنازه دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نماز نخوان. [11]
بدين ترتيب، مردم با اين تصور که پيكر زهراى مرضيه(عليها السلام)صبح فردا تشييع مى شود، پراکنده شدند (روايت شده وفات حضرت زهرا(عليها السلام) بعد از نماز عصر و يا اوائل شب رخ داده است).
ولى امام على(عليه السلام) با کمك اسماء در همان شب پيكر نازنين زهرا را غسل داد و کفن نمود و سپس صدا زد: حسن، حسين، زينب، ام کلثوم بياييد و از ديدار مادرتان توشه برگيريد اکنون لحظه جدايى فرا رسيده و در بهشت با يكديگر ديدار خواهيد کرد و پس از لحظاتى اميرمؤمنان(عليه السلام) فرزندان را از بدن مادر جدا کرد. [12]
آن گاه امام على(عليه السلام) بر جنازه فاطمه اش نماز گزارد و دستان خود را به آسمان بلند کرد و عرضه داشت:
خدايا! اين پيكر فاطمه، دختِ پيامبر توست، وجود مقدس او را با قدرت خود از تاريكى و ظلمت، به روشنايى و نور منتقل ساختى و همه جا را از نور رُخش پرتو افكن ساخت.
با آرام شدن هياهو و سر و صداها که ديدگان مردم به خواب رفت و پاسى از شب گذشت، امير المؤمنين(عليه السلام) و عباس و فضل بن عباس به اتفاق يك تن ديگر، پيكر نحيف و تكيده زهرا را حمل و حسن و حسين، عقيل، سلمان، ابوذر، مقداد، بُريده و عمّار آن را تشييع کردند. [13]
امام(عليه السلام) داخل قبر شد و بدن مطهّر پاره تن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را گرفت و در لحد قرار داد و گفت:
اى زمين! امانتم را به تو سپردم، اين پيكر پاكِ دخت رسول خداست، اى صديقه طاهره، به نام خداوند بخشنده مهربان، به ياد و نام خدا و بر آيين امت رسول خدا حضرت محمد بن عبد الله(صلى الله عليه وآله وسلم) تو را به کسى که از خودم به تو سزاوارتر است سپردم و در مورد تو به آن چه رضايت خدا در آن است راضى هستم .
و سپس اين آيه شريف را تلاوت فرمود (شما را از خاك آفريديم و دوباره به خاك برمى گردانيم و بار ديگر شما را از آن برمى انگيزانيم) و از قبر بيرون آمد و حاضران، نزديك قبر حضور يافته و بر پيكر مطهر گوهر تابناك نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خاك ريختند و على(عليه السلام)قبر شريف آن حضرت را با زمين يكسان نمود.
١٠ . امام على(عليه السلام) در سوك زهرا(عليها السلام)
براى فاش نشدن ماجرا و بيم از هجوم مخالفان، مراسم خاکسپارى فاطمه اطهر(عليها السلام) به سرعت انجام پذيرفت، هنگامى که امام على(عليه السلام) خاك قبر زهرا را از دستان خود مى زدود، براى از دست دادن پاره تن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و همسر مهربان خويش که در کمال صفا و صميمت و پاکى و گذشت و ايثار با وى زندگى کرده و در مسير اهداف او دشوارى ها و سختى ها را تحمّل نموده بود، حزن و اندوه وجودش را فرا گرفت و اشك بر گونه هاى مبارکش جارى شد و صورت خود را به سمت قبر مطهر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) برگرداند و عرضه داشت:
اى رسول خدا! از من و از دخترت که به ديدار تو شتافته و در کنارت در زير خروارها خاك آرميده است، بر تو درود باد، اراده خدا بر اين تعلق گرفت که او پيش از ديگران به تو بپيوندد، مرگِ او صبر وشكيبايى از من گرفته و تاب و توان از کفم ربوده است، امّا همان گونه که در فقدان تو بردبارى پيشه ساختم در مرگ دخترت فخر جهانيان نيز چاره اى جز صبر و بردبارى ندارم که صبر و شكيبايى بر سختى ها سنّت توست، اى پيامبر خدا! جان عزيز تو بر روى سينه ام از بدن پاکت مفارقت کرد. چشمان مبارکت را با دستان خود بستم و پيكر مبارکت را به خاك سپردم، پيام قرآن آن است که پايان زندگى همه بازگشت به سوى خداست، هم اکنون امانتى که به من سپرده بودى بازگردانده شد و روح بلندى که در بدن گروگان بود، ستانده شد و زهرا از دستم ربوده شد، اى رسول خدا! پس از فاطمه آسمان و زمين بس زشت مى نمايد.
حزن و اندوهم تمام نشدنى و شب هايم با بيدارى سپرى مى شود، غم و اندوه، خانه دلم را رها نمى کند، تا آن که خداوند جايگاهى را که تو در آن اقامت گزيده اى برايم برگزيند، جدايى زهرا غصّه اى است که دل را خون و اندوهى است که جان را به هيجان وا مى دارد چه زود جمع ما به پريشانى آشيده شد. شكايت خود را به درگاه خدا مى برم، زهرا، خود برايت خواهد گفت که امّتت براى ستم روا داشتن بر من و او همدست شدند و حق او را ستمگرانه گرفتند. آنچه خواهى از او بپرس و هر چه خواهى به او بگو، تا گره از دل پر عقده خود بگشايد، چرا که زهرا گفتنى هاى فراوانى داشت و در دنيا راهى براى گفتن و شرح دادن آن ها نيافت و خدا که بهترين داوران است ميان ما و ستم پيشگان داورى نمايد. سلام و درود من بر شما، درود و سلام وداع کننده اى که نه دلتنگ است و نه خشمگين، اگر از کنار شما مى روم، از سَرِ ملامت و خسته جانى نيست و ماندنم از روى بدگمانى به وعده اى که خدا به شكيبايان داده نمى باشد، صبر و برد بارى برتر و نيكوتر است.
فاطمه جان!اگر بيم چيرگى ستمكاران نبود، در کنار مزارت مى ماندم و درنگ در نزدت را همچون معتكفان بر مى گزيدم، و بسان مادرِ جوان مرده اى بر اين مصيبتِ گران مى گريستم.
اى رسول خدا! خداوند خود گواه است که دخترت پنهانى به خاك سپرده شد، هنوز چند روزى از رحلت جانسوزت سپرى نشده بود و نامت از سر زبان ها نيفتاده بود که حق زهرا را با ستم بردند و ميراثش را آشكارا از او دريغ داشتند، اى پيامبر خدا! دردِ دل، با تو در ميان مى نهم و دل به ياد تو خوش مى دارم که درود و صلوات و رحمت و برکات خدا بر تو و فاطمه باد. [14]
١١ . نبش قبر
صبح روز بعد که مردم براى تشييع پيكر زهراى مرضيه(عليها السلام) گرد آمدند، اطلاع يافتند که بدن دخت عزيز رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) شبانه و نهانى به خاك سپرده شده است.
امام على(عليه السلام) در بقيع هفت صورت قبر يا بيشتر ايجاد کرد و از آن جا که بقيع از همان دوران تا کنون گورستان اهل مدينه بوده و هست به همين دليل مردم روانه بقيع شده و به جستجوى قبر زهرا پرداختند ولى کار بر آنان دشوار آمد و به قبر حقيقى بانوى دو جهان دست نيافتند. از اين رو، صداى ناله و فرياد مردم بلند شد و يكديگر را مورد نكوهش قرار دادند و گفتند: پيامبرتان تنها يك دختر داشت و از دنيا رفت و به خاك سپرده شد و هيچ يك هنگام رحلت و نماز بر جنازه او حضور نيافتيد و قبر او را نمىشناسيد. برخى از آنان پيشنها کردند و گفتند: عدّه اى از زنان مسلمان را مى آوريم تا قبر زهرا(عليها السلام) را نبش کرده و پيكر او را خارج مى سازيم و بر آن نماز مىگزاريم. روايت شده: ابو بكر و عمر به قصد نماز گزاردن بر پيكر فاطمه(عليها السلام) بدان جا
وارد شدند. مقداد به آنان گفت: ما شب گذشته پيكر مطهّر فاطمه را به خاك سپرده ايم، عمر رو به ابو بكر کرد و گفت: به تو نگفتم آن ها اين کار را خواهند کرد؟ عباس بن عبد المطلب در پاسخ آنان گفت: زهرا وصيت کرده بود که شما دو تن بر جنازه اش نماز نخوانيد، عمر گفت: شما بنى هاشم هرگز از حقد و آينه هاى ديرينه خود دست بر نمى داريد، آينه هاى شما هرگز از دلتان بيرون نخواهد رفت، به خدا سوگند! من تصميم دارم قبر فاطمه را نبش کنم و جنازه اش را بيرون آورم و بر آن نماز بگزارم. [15]
خبر نقشه هاى مخالفان براى نبش قبر زهرا (عليها السلام) به امام على(عليه السلام) رسيد، حضرت قباى زرد فامى را که در ميدان هاى نبرد مى پوشيد به تن کرد و ذوالفقار را حمايل ساخت، او که از شدّتِ خشم حلقه هاى چشمان مبارکش به سرخى گراييده و رگ هاى گردنش برجسته شده بود، آهنگ بقيع کرد.
خبرِ آمدنِ على قبل از حضور وى، به بقيع رسيد و منادى اعلان کرد: على را آن گونه که مى بينيد به سمت بقيع مى آيد وى سوگند ياد کرده اگر يك سنگ از اين قبرها جابجا شود، دستور دهندگان آن را از دم تيغ خواهد گذراند، با ورود حضرت مردى (عمر) به وى گفت: ابو الحسن! چرا چنين کردى؟ به خدا سوگند! ما قبر فاطمه را نبش مى کنيم و بر جنازه اش نماز مى گزاريم. حضرت دست برد و گوشه پيراهنش را گرفت و با يك حرکت او را محكم به زمين آوبيد و بدو فرمود:
اى پسر زن سياه چهره (صهاك) من به اين دليل که مردم از دين و آيين خود برنگردند، از حق خويش در زندگى گذشتم، ولى در مورد قبر فاطمه سوگند به آن کس که جان على در دست اوست، اگر تو و هوادارانت آوچكترين حرآتى انجام دهيد، زمين را از خونتان سيراب خواهم ساخت.
ابو بكر به امام (عليه السلام) عرضه داشت: اى ابو الحسن تو را به حق رسول خدا و به جان فاطمه (عليها السلام) از او درگذر، ما به کارى که تو بدان راضى نباشى دست نخواهيم زد و على(عليه السلام) آن فرد (عمر) را رها کرد و مردم متفرق و پراکنده شدند. [16]
١٢ . تاريخ شهادت
ترديدى نيست که وفات حضرت زهرا(عليها السلام) در سال يازدهم هجرى اتفاق افتاده است زيرا پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم، حجة الوداع انجام داد و در اوائل سال يازدهم بدرود حيات گفت. تاريخ نگاران، همه بر اين عقيده اند که فاطمه زهرا(عليها السلام) کمتر از يك سال پس از رحلت پدر بزرگوار خود زنده بوده است، از سويى زهراى اطهر(عليها السلام) در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در عنفوان جوانى قرار داشته و در کمال صحّت و سلامتى به سر مى برده است. آرى; مورّخان در روز و ماهِ رحلتِ آن بزرگوار با يكديگر اختلاف نظر زيادى دارند.
نقل شده: فاطمه(عليها السلام) پس از پدر بزرگوار خويش ٦ ماه و به گفته اى ٩٥ روز و به روايتى ٧٥ روز يا کمتر زندگى کرده است.
از امام صادق(عليه السلام) روايت شده که فرمود:
فاطمه زهرا(عليها السلام) روز سه شنبه سوم جمادى الثانى سال يازدهم هجرى رحلت نمود. [17]
و از امام باقر(عليه السلام) روايت شده که فرمود:
سنّ فاطمه زهرا(عليها السلام)هنگام شهادت، هيجده سال و ٧٥ روز بوده است.
از جابر بن عبد الله انصارى منقول است که گفت: زمان رحلت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت زهرا(عليها السلام) هيجده سال و هفت ماه داشت. [18]
ابو الفرج اصفهانى مى گويد: در مدت زندگى فاطمه زهرا(عليها السلام)پس از رحلت پدر بزرگوارش اختلاف است و حداکثر ٦ ماه و حداقل آن را ٤٠ روز دانسته اند، ولى آن چه در اين زمينه قطعى به نظر مى رسد موردى است که از روايت امام باقر(عليه السلام) استفاده مى شود که فاطمه زهرا (عليها السلام) ٣ ماه بعد از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) دنيا را وداع گفته است. [19]
بدين سان، زندگى سرشار از فضايل و مناقب و موضع گيرى هاى به حق و اصولى و ارزشمند زهراى اطهر(عليها السلام) به پايان رسيد، سلام و درود و رحمت و برکات خداوند بر او، در آن روز که ديده به جهان گشود و آن روز که مظلومانه به شهادت رسيد و روزى که زنده برانگيخته مى شود.
منبع: کتاب پیشوایان هدایت 3 – صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا علیها سلام / مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام
[1]– بحار الانوار 43/ 185.
[2]– الامامة و السیاسة ابن قتیبة/ 29.
[3]– یونس/ 35.
[4]– الامامة و السیاسة 1/ 31.
[5]– روضة الواعظین 1/ 151.
[6]– بحار الانوار 43/ 178 و 192.
[7]– بحار الانوار 43/ 214.
[8]– کشف الغمة 1/ 503، بحار الانوار 43/ 213، تهذیب الاحکام 1/ 469.
[9]– بحار الانوار 43/ 186.
[10]– بحار الانوار 43/ 192.
[11]– همان/ 199.
[12]– بحار الانوار 43/ 179.
[13]– بحار الانوار 43/ 193.
[14]– بحار الانوار 43/ 193.
[15]– بحار الانوار 43/ 199.
[16]– دلائل الامامه طبری/ 46-47.
[17]– دلائل الامامه طبری/ 45، کشف الغمة 1/ 53.
[18]– مناقب آل ابی طالب 2/ 357.
[19]– کشف الغمة/ 128.





