زهرا(عليها السلام) در کنار پدر

صفحاتی از زندگی شریف حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

کودکى

با مطالعه برهه اى که زهراى اطهر(عليها السلام) در آن ديده به جهان گشود در مى يابيم که جامعه جزيرة العربِ  آن زمان  شاهد رخدادهاى مهم و کشمكش ها و اوضاعى بُحرانى بود و رسالت جديدى که نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)آورده بود آن جامعه را بر سر چند راهى قرار داده بود.

پديده زشتِ زنده به گور کردن دخترکان، يكى از بيرحم ترين پديده هاى عقب ماندگى جامعه آن روز به شمار مى رفت. در اين برهه، نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در چهل سالگى  مبعوث به رسالت شد، او به تنهايى دست به کار شد تا يك تنه در برابر کفر جهانى و شرك و بت پرستى بايستد و بر مشكلات و گرفتارى هاى مهم، فائق آيد، نخست از بيم دشمنان پنهانى به تبليغ رسالت خويش پرداخت تا زمانى که فرمان الهى او را موظف به آشكار ساختن دعوت خود و درهم شكستن صفوف باطل گرايان ساخت.

بدين ترتيب، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)رسالت خويش را آشكارا اعلان و مردم را به آيين اسلام دعوت نمود و هر روز بر تعداد مسلمانان افزوده مى شد، دشمنان اسلام از اين موج جديد اسلام خواهى احساس خطر کرده و هر قبيله اى در مورد مسلمانان مستضعفِ موجود در آن قبيله يورش برده و آنان را دستگير و به زندان افكندند و با ضرب و شتم و گرسنه نگاه داشتن و رها کردن بر شن هاى گرم و تفتيده، و نهادنِ داغ هاى آتشين بر پيكر آنان، در صدد گمراه ساختن مسلمانان و باز داشتن از عقيده و آرمانشان برآمدند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)با ملاحضه رنج و مصيبت يارانش، با صدور فرمان هجرت بدانان فرمود:

رهسپار سرزمين حبشه شويد تا خداوند در وضعيّتى که شما قرار داريد گشايشى برايتان حاصل فرمايد .

مسلمانان از بيمِ فتنه و آشوب و براى حفظ دين و آيين خويش با اطاعت از فرمان رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از مكه خارج و وطن و اموال و دارايى خودرا به قصد حبشه ترك گفتند.[1]

١ . فاطمه(عليها السلام) در شِعبْ[2]

آن گاه که قريش دريافت ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در برابر آن ها از خود پايدارى نشان داده و آزار و اذيّت آنان را تحمل مى کنند و از سويى بر عظمتِ دين اسلام افزوده شده و ميان قبايل گسترش مى يابد و خود را قادر بر جلوگيرى از انتشار آن نمى دانند، ميان خود به طراحى نقشه قتل رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پرداختند، ابو طالب(عليه السلام) به مجرد احساس اين ماجرا به شِعب خود رفت وبنى هاشم و بنى عبد المطلب را گرد آورد و از آنان خواست از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) حمايت و پشتيبانى کنند و حضرتِ حمزه عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، صبح روز بعد حفاظت از جان مقدّس پيامبر را بر عهده گرفت، قريش، آنان را در تنگناى محاصره اقتصادى شديدى قرار دادند. و با امضاى پيمان نامه اى ميان خود تصميم گرفتند هيچ گونه داد و ستدى با آنان انجام ندهند. مسلمانان دو يا سه سال در اين وضعيت بسر بردند به گونه اى که توانِ خود را از دست دادند و مواد خوراکى به طور پنهانى بدان ها مى رسيد، گاهى از شدت گرسنگى، صداى ناله و فرياد کودکان بلند مى شد.

در چنين شرايط و اوضاعى بسيار دشوار، زهراى مرضيّه(عليها السلام)بخشى از ايّام شير خوارگى خويش را در شِعب ابو طالب سپرى کرد و آن گاه که از شير گرفته شد، رفته رفته بر شن هاى داغ شِعبْ به راه افتاد، و سخن گفتن آموخت و با اين که صداى ناله گرسنگان و فرياد کودکانِ محروم را مى شنيد، در آن دوران تنگدستى و محروميت اندك اندك، غذا خوردن آغاز کرد، در آرامش شب هر گاه از خواب بيدار مى شد، نگهبانان را مى ديد که از بيم سوء قصدِ دشمنان به جان پدر بزرگوارش  با دقت و مراقبت  در تاريكى شب اطراف جايگاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در گشت و گذارند، فاطمه اطهر نزديك به سه سال در اين زندان بسر برد و تا پنج سالگى هيچ گونه ارتباطى به جهان خارج از شعبْ نداشت.

٢ . وفات خديجه(عليها السلام) و سال اندوه

سال هاى محاصره به سختى و دشوارى سپرى شد و رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و همراهان از محاصره و قطع رابطه با قريش خارج گرديدند و خداوند نصر و پيروزى خود را نصيب آنان نمود. خديجه(عليها السلام) که تنگناهاى سال هاى قحطى رنج و دشوارى محاصره و محروميت ها او را از پاى افكنده بود، از محاصره خارج گرديد و اکنون اين بانوى بزرگ، عمر سراسر جهاد و مبارزه درخشان خود، و زندگى نمونه و بى نظير خويش را در دنياى زن با جديّت تمام و صبر و شكيبايى سپرى نمود، زمان رحلت آن بزرگوار نزديك شده بود و اراده حق تعلق گرفته بود او را در جوار خويش جاى دهد، مرغ روح بانوى بزرگ اسلام در سال دهم بعثت، سالى که بنى هاشم از محاصره اقتصادى قريش بيرون آمدند، به جَنان پر کشيد.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در همان سال عموى خود حضرت ابو طالب(عليه السلام) حامى و پشتيبان رسالت و ياورِ دين اسلام را نيز از دست داد و در فقدان او، احساس حزن و اندوه و فراق و جدايى و بيمِ و وحشت کرد، زيرا عمو و حامى و پشتيبان و مدافع و محبوبِ دل و يار و ياور خويش، و نيز همسر مهربان و دوست داشتنى و ياورش را از دست داده بود و آن سال را«سال اندوه» ناميد.

نه تنها رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در آن سال به مصيبت و اندوه گرفتار آمد، بلكه فاطمه خرد سالش که هنوز کام عطشانش از جام مهر و عاطفه مادرى سيراب نگشته بود در اين فاجعه غم انگيز با پدر شريك و او نيز بدين مصيبت گرفتار و در آن سالِ اندوه بار، وى را نيز رنج و دشوارى فرا گرفت و احساس کرد ابرهاى تيره حزن و اندوه و يتيمى بر زندگى پاکش سايه افكن شده است.

پدر بزرگوارش رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) احساس کرد وجود مقدس فاطمه را حزن و اندوه به رنج انداخته و اشك هاى فراق و جدايى از مادر را بر گونه هايش جارى مى ديد، دل مهربانش به حال او مى سوخت و جام احساس عشق و محبّت صادقانه پدرى اش لبريز مى گشت و با زهرايش همدردى مى کرد و براى جبران محبّت و مهرى که آن ها را با فقدان مادر، از دست داده بود، به او عشق و مهر و محبّت مىورزيد.

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به فاطمه محبت مىورزيد و فاطمه نيز با پدر محبّتى متقابل داشت و هر يك با ديگرى اظهار همدردى مى کردند، هيچ کس در دل پيامبر از محبّتى چون زهرا(عليها السلام) برخوردار نبود و فردى نزديك تر به او از فاطمه وجود نداشت. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فاطمه را بسيار دوست مى داشت  و هر کجا لازم مى ديد  بر اين محبّت و علاقه خود نسبت به فاطمه تأکيد مى فرمود و ميان اُمّت به تشريح مقام و جايگاه زهرا مى پرداخت. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)با اين عمل در حقيقت، موضوع بزرگ و مهمّى را که به فاطمه و سلاله پاکش و به همه امت اسلامى ارتباط داشت، زمينه سازى مى کرد. سبب تأکيد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)براين موضوع اين بود که مسلمانان به مقام و منزلت فاطمه و جايگاه فرزندانش، امامان و پيشوايان دين، پى ببرند و حقِ فاطمه را ادا و مقام و منزلت و حرمتش را حفظ نمايند و با معرّفى فاطمه، به مسلمانان تأکيد مى کند که:

«فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِي»;[3]

فاطمه پاره تن من است، کسى که او را به خشم آوَرَد، مرا خشمگين ساخته است.

فاطمه(عليها السلام) نشو و نما کرد و بالندگى يافت و مهر و محبّت پدر نسبت به او نيز همراه وى به کمال خود رسيد و مهر و عاطفه اش به زهرا فزونى گرفت، فاطمه نيز در مقابل به پدر بزرگوار خويش محبّت مىورزيد و دل او را از عاطفه و محبت و توجه، سرشار مى ساخت به همين دليل رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) او را«اُمّ أبيها» نام نهاد.

اين گونه مهر و محبّت برترين الگو و سرمشق علاقه و محبّت پاك پدرى به شمار مى آمد که در ساختار شخصيت فرزندان و جهت دادنِ سير و سلوك و زندگى آنان سهمى بسزا داشت، اين عشق و علاقه، برجسته ترين نمونه توجّه و عنايت اسلام در مورد دخترانِ مسلمان و تعيين جايگاه و مقام و منزلت آنان تلقّى مى شود.

٣ . فاطمه در بوته امتحان

اراده خداى سبحان بر اين تعلق گرفت که فاطمه زهرا(عليها السلام)شاهد برهه کشمكش رسالت الهى با دشمنان در مكه و ناظر بر رنج و دشوارى هاى پدر بزرگوارش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) باشد، او با چشم خود مى ديد که پدر عزيزش چگونه مورد ظلم و ستم و آزار و اذيّت، قرار مى گيرد و شاهد فضاى خصومت آميز مكه در مورد خاندان نبوّت، خاستگاه هدايت و ايمان و فضيلت بود، او خود گواه بود که پدر ارجمند وى و مؤمنان برگزيده و مبلّغان اسلام که در ايمان، گوى سبقت از ديگران ربوده بودند، چگونه در عرصه هاى دلاور مردى و جهاد و مبارزه، جان خويش را به خطر مى افكندند و اين فضاى آميخته از جهاد و مبارزه، در جان و روان زهراى اطهر داراى تأثير بود و در ساختار شخصيت آن مخدّره و آماده سازى وى براى زندگى همراه با تحمل رنج و سختى، سهم بزرگى داشت.

فاطمه زهرا(عليها السلام) در کودکى با همه اين دشوارى ها دمساز بود و پس از فقدانِ مادر، در کنار پدر بزرگوار خود که برايش يار و همدم و دوستى مهربان تلقّى مى شد و از سنگينى بار سرزنش ها و رنج ها و پريشانى هاى زهرا(عليها السلام)مى کاست، با رنج و دشوارى هاى بيشترى دست و پنجه درافكند. رنج و اندوه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از رحلت عمويش ابو طالب که حامى و پشتيبانِ رسالت و مدافع رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، رخ نمود و تا وى زنده بود قريش جرأت تعرُّض به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را نداشتند، و هر گاه قصد اهانت به وى داشتند، ابوطالب در کمين آن ها بود.[4]

پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از رحلت ابو طالب(عليه السلام) خود، به بيانِ اهميّت اين پشتيبانى مى پردازد و مى فرمايد: تا زمانى که ابوطالب در قيد حيات بود، قريش هم چنان از تعرّض به من عاجز و ناتوان بودند.[5]

قريش، جام کينه توزى و آزار و اذيّت خود را در آن برهه دشوار از عمر رسالت، بر وجود نازنين رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرو ريختند و براى کاستن از مقام و جايگاه و شخصيت وى کلّيه ابزار و وسائل آزار و اذيّت و استهزاء و تمسخرى را که در اختيار داشتند، به کار گرفتند.

پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مسير حفظ مبانى و اصول و ارزش هاى دعوت و رسالت خويش، دشوارى هايى را متحمّل شد که هيچ يك از پيامبران خدا، تحمّل نكردند. تا آن جا که فردى نادان و سبك سر از قريش مُشتى خاك از زمين برگرفت و بر سر و صورت مبارك رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پاشيد و حضرت با تحمل اين آزار و اذيّت، به خانه باز مى گردد، فاطمه به سيماى پدر مى نگرد و نظاره گر اذيت و آزار قريش در مورد پدر بزرگوار خويش است. زهرا(عليها السلام)مى ديد دشمنان با اين گونه اهانت ها هم چنان بر ادامه خودپسندى و غرور خويش پا فشارى دارند و از مشاهده اين گونه صحنه ها، رنج و اندوه به دل مبارکش راه مى يافت. و بى پروايى جاهلان و مغرورانِ متكبّر قريش، نسبت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) برايش فوق العاده سنگين بود، آن گاه به سمت پدر مى رود و خاك از چهره پاکش مى زدايد و با آب سر و صورت مبارکش را شست و شو مى دهد.

اين منظره دردناك تأثير خود را بر روح و روان فاطمه به جاى مى نهد، و او را به اظهار حزن و اندوه بر پدر بزرگوارش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رهبر و پيشواى اسلام، وا مى دارد و به گريه مى افتد و گستاخى افراد نادان و سرکشانِ بيدادگر نسبت به شخصيتى که خواهان رهايى آنان از تاريكى ها به نور و روشنايى و هدايت و راه راست بود، برايش اندوه بار و رنج آور مى نمود. رفتار فاطمه پدر را نگران مى ساخت و احساس مى ک رد قلب نازنين زهرا را رنج و اندوه فرا گرفته است. از اين رو، مى کوشيد تا از اندوه فاطمه اش بكاهد و او را به صبر و شكيباى تشويق نمايد، لذا دستان مبارك خويش را با محبّت و مهربانى بر سر فاطمه مى کشيد و بدو مى فرمود:

دخترم! گريه مكن، خداوند حافظ و نگاهدار پدر توست و او را در مبارزه بر ضدّ دشمنان دين و رسالتش يارى خواهد کرد.

رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين سخنان جهادى و مربّيانه مى کوشيد تا روح بلند جهاد و مبارزه را در جان زهرا(عليها السلام) غرس و روان و دلش را از صبر و بردبارى و اعتماد به خدا، سرشار گرداند.

اين صحنه هاى حزن انگيز و دردناك پايان نپذيرفت و آزار و اذيّت و بى اعتنايى قريش در مورد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و رسالت الهى و هدايت و آزادى، به اين اندازه متوقف نگشت، بلكه قريش به سرکشى خود ادامه داده و بر خيره سرى و تكبّر و غرور خويش پا فشارى نشان دادند.

از عبد الله بن مسعود روايت شده که گفت: جز يك روز، هيچ گاه نديدم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) قريش را نفرين کند و آن زمانى بود که حضرت در حال نماز گزاردن بود جمعى از قريش نشسته بودند و در نزديكى آنان شكمبه شترى قرار داشت آن گروه با خود گفتند: چه کسى حاضر است اين شكمبه را بردارد و بر پشت پيامبر بيفكند . فردى  عُقبة بن أبى مُعْيط  به پا خاست و گستاخانه آن را برداشت و بر پشت پيامبر انداخت و حضرت هم چنان در سجده باقى ماند تا فاطمه زهرا(عليها السلام) از راه رسيد و آن را از پشت مبارك پدر برگرفت، اين جا بود که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عرضه داشت:

خدايا! از آزار و اذيّت جمعى از قريش به تو شكوه مى کنم، خدايا! کيفر عُتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه، ابو جهل بن هشام، عُقبة بن أبى مُعَيط، اُبّىَ بن خَلِف و اُميّة بن خَلِف را به تو وا مى گذارم.

عبد الله بن مسعود مى گويد: در روز بدر ديدم همه اين افراد به قتل رسيده، و اجساد آن ها در چاه افكنده شد، غير از اُبّىَ بن خَلِف يا اُميّه که بدنى تنومند داشت و جسدش را قطعه قطعه داخل چاه انداختند.[6]

زهرا(عليها السلام) در کنار پدر، تا خانه همسر

١ . هجرت زهرا(عليها السلام) به مدينه

رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) براى حفظ جان و بقاى رسالتِ خويش، سال سيزدهم بعثت از مكه به يثرب «مدينه منوره» هجرت کرد و به على بن ابى طالب(عليه السلام)  سفارش نمود شبِ هجرت دربستر وى بخوابد تا مشرکان را به اشتباه انداخته و سرگرم کند. و او را به چندين سفارش ديگر توصيه فرمود: از جمله: سفارش فرمود هر گاه وى به جايگاه أمن خود «مدينه» رسيد شخصى را نزد على خواهد فرستاد تا به همراه فواطم خاندانِ خويش و ديگر زنان مسلمان، راهى مدينه گردد و کليّه امانت هايى را که از مردم نزد آن حضرت وجود داشته به صاحبانش برگرداند و بدهى هاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را بپردازد.

 پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) که به منطقه «قباء» چند ميلى يثرب  رسيد و در آن جا استقرار يافت نامه اى توسط ابو واقد ليثى نزد على(عليه السلام)فرستاد و به او فرمان داد به اتفاق فواطم به سمت او حرکت کند و امانات مردم را به صاحبانشان برگرداند، اميرمؤمنان(عليه السلام) بى درنگ به خريدارى مرکب هاى سفر پرداخت و اشياءمورد نياز سفر و هجرت از مكه را مهيا ساخت و به مؤمنان مستضعفى که با او بودند دستور داد با فرا رسيدن شب، پنهانى و مخفيانه خود را به منطقه ذى طُوى برسانند.

امام(عليه السلام) امانت هاى مردم را که به صاحبانشان برگرداند در کنار کعبه با صداى بلند اعلان داشت: «مردم! آيا هنوز کسى هست که امانت خود را دريافت نكرده باشد؟ آيا کسى هست که سفارشى مطرح کند؟ آيا کسى وجود دارد که با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)عهد و پيمانى بسته باشد.» زمانى که کسى به او مراجعه نكرد، اميرالمؤمنين رهسپار مدينه شد تا به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بپيوندد.[7]

على(عليه السلام) فواطم را روز هنگام از مكه خارج ساخت که عبارت بودند از: فاطمه زهرا(عليها السلام)، فاطمه بنت أسد مادر بزرگوار امام(عليه السلام)، فاطمه دختر زبير بن عبد المطلب و فاطمه دخت حمزة بن عبد المطلب; بِرکه، اُمّ ايمن دايه و خدمتگزار رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و پسرش أيمن غلام پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز در پى آنان راه افتادند و ابو واقدِ ليثى فرستاده رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز با اين کاروان به مدينه بازگشت، وى مسئوليت راندنِ شتران را بر عهده داشت و به جهت بيم از دشمن آن ها را تند مى راند امام على(عليه السلام) به او فرمود: «بيم دارم مأمورانى که در پى ما هستند از راه برسند.» حضرت فرمود: «نگران مباش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)هنگام هجرت به من فرمود: على! از اکنون هرگز نمى توانند آسيبى به تو برسانند.» سپس على(عليه السلام)در حالى که اين رَجَز را مى خواند، شتران را به آرامى به حرکت درآورد.

ولَيس إلاّ الله فَارْفَعْ ظَنّكا *** يَكْفيك ربُّ الناس ما أهمّكا قدرتى برتر از قدرت خدا وجود ندارد گمانى غير از اين نداشته باش آنچه تورا بينماك ساخته خداوند بر طرف خواهد نمود.

حضرت طى مسير نمود، هنگامى که به نزديكى «ضجنان» رسيدند، هفت سوار نقابدار از پهلوانان نامى قريش که در تعقيب آن ها بودند، به آنان رسيدند و «جناح» غلام حارث بن اُميّه هشتمين نفر آنان را تشكيل مى داد و فردى شجاع و بى پروا بود. امام على(عليه السلام) رو به أيمن و واقد کرد و با اين که دشمن ديده مى شد، به آن دو فرمود: «شتران را بخوابانيد و زانوهاى آن ها را محكم ببنديد.» و خود جلو آمد و زنان را پياده کرد و دشمن نزديك شده بود، حضرت با شمشير برهنه در برابر آن ها قرار گرفت. آن جمع به سمت امام آمده و گفتند: تصور کردى مى توانى اين زنان را از چنگ ما برهانى؟ پدرت به عزايت بنشيند برگرد، حضرت فرمود: «اگر باز نگردم چه؟»

گفتند: به ناچار بايد برگردى، و گرنه سرت را بر مى گردانيم و سواران دشمن به زنان و شتران نزديك شدند تا در آن ها ايجاد رعب و وحشت نمايند، که على(عليه السلام)از آنان جلوگيرى کرد.

جناح، شمشيرى حواله سر اميرالمؤمنين(عليه السلام) کرد، حضرت ضربت او را جا خالى داد و با چابكى ضربتى بر کتف او وارد ساخت که شمشير، او را دو نيمه ساخت و به کتف اسبش رسيد و سپس با شمشير به بقيه حمله ور شد .آنان از برابرش پا به فرار گذاشتند و به امام گفتند: اى پسر ابو طالب ما را ببخش و از ما درگذر. حضرت فرمود: «من اکنون به سوى پسر عمويم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)رهسپارم، هر کس دوست دارد بدنش را قطعه قطعه و زمين را از خونش سيراب سازم، مرا تعقيب کند.» بدين ترتيب، دشمن با خوارى و ذلّت و شكست، به ديار خود باز گشتند.

آن گاه امير المؤمنين(عليه السلام) رو به همراهانش أيمن و ابو واقد کرد و به آن ها فرمود: «زانوى شتران خود را باز کنيد.» سپس پيروزمندانه کاروان را به حرکت درآورد تا در «ضجنان» فرود آمدند يك شبانه روز در آن جا درنگ کردند و جمعى از مؤمنان  مستضعف به آن بزرگوار پيوستند. آن شب را تا صبح در همه حالات، به نماز و راز و نياز و ياد خدا سپرى کردند، آن گاه امام(عليه السلام) نماز صبح را با آنان به جماعت خواند و پس از آن مسير خود را ادامه داده تا به منطقه«قُباء» نزديك مدينه رسيده و به رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) که در آن سامان در انتظار آنان به سر مى برد، پيوستند.[8]

قبل از رسيدنِ آنان به آن منطقه فرشته وحى بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرود آمد و آياتى از قرآن مجيد را در شأن آنان نازل کرد از جمله:

(الَّذِينَ يَذْکرُونَ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ…);[9]

آنان که در حال ايستاده و نشسته و بر پهلو خوابيده، خدا را ياد مى کنند.

پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) پانزده روز در منطقه «قباء» در انتظار ورود کاروان على(عليه السلام)درنگ فرمود و در آن فرصت مسجد«قباء» را بنا کرد که در مورد آن آياتى نازل گرديد:

(لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْم أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِيهِ);

مسجدى که از روز نخست بر اساس و پايه تقوا بنا شده، شايسته تر است که در آن به عبادت بايستى.

از اين رو، حضرت مردم را به نماز خواندن در آن مسجد و پُررونق نگاه داشتن آن تشويق و پاداش بزرگ کسى را که در آن نماز بگزارد بيان فرمود.

پس از استراحتِ کاروان، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) همراه با ياران و خاندان خويش رهسپار مدينه گرديد و انبوه جمعيّت مسلمان با خواندن اشعار و سرودهاى محلّى و شعارهاى خوش آمد گويى از آن بزرگوار مراسم استقبال به جاى آوردند و بزرگان يثرب و سران قبايل أوس و خزرج، تشريف فرمايى رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را خير مقدم گفته و کليه امكانات مالى و نظامى خود را در اختيار آن حضرت قرار دادند.

هر گاه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در مسير خود از محلّه هاى مسلمانان عبور مى کرد بزرگان آن مناطق پيشاپيش ديگران سعى در گرفتن مهار ناقه حضرت داشتند تا شايد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى پذيرايى و امنيت در محله آنان نزول اجلال فرمايد و پيامبر اسلام در حق همه آنان دعاى خير مى کرد و مى فرمود: «مسير شتر را باز بگذاريد که خودش مأمور است.»

ناقه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در زمين وسيعى در مجاورت خانه ابوايّوب انصارى خوابيد و حضرت از آن پياده شد و فاطمه زهرا(عليها السلام) نيز به همراه فواطم از مرکب هاى خويش پياده و بر اُمّ خالد (مادر ابو ايّوب انصارى) وارد شدند. زهراى مرضيّه(عليها السلام) مدت هفت ماه در کنار پدر به سر بُرد تا ساختمان مسجد و خانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به پايان رسيد . خانه پيامبر بسيار ساده و بى پيرايه و داراى چند اطاق بود که برخى از آن ها با سنگ و بعضى با شاخه درخت خرما ساخته شده بودند، اما حسن مجتبى(عليه السلام) نواده رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)در روايتى که از آن بزرگوار رسيده در خصوص ارتفاع سقف خانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است: من در جوانى وارد اطاق هاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) که مى شدم، دستم به سقف آن ها مى رسيد.

اثاثيه اى را که رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) براى خانه جديد خود تدارك ديده بود، فوق العاده ساده و معمولى و بى پيرايه بود، آن بزرگوار براى خود تختى از چوب تهيه کرده بود که پايه هايش به وسيله ليف هاى خرما به يكديگر بسته شده بود. فاطمه زهرا(عليها السلام) در سرزمين هجرت و در خانه پدر بزرگوار خويش که در سرزمين اسلام، از کمال سادگى برخوردار بود، استقرار يافت تا از توجه و عنايت و علاقه و محبّت پدر بهره مند گردد، عنايت و توجه و محبّتى که هيچ زن و هيچ يك از مردم غيراز فاطمه، نظير آن را برخوردار نبود.

فاطمه زهرا(عليها السلام) دخت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با هجرت از مكه به مدينه به اين خانه پا نهاد تا پدر بزرگوار خود را ميان يارانش نظاره گر باشد، يارانى که در راه او جان خويش را فدا مى ساختند و نيز آن حضرت را همراهى مى کردند، مهاجران در کنار برادران مسلمانِ خويش از اوس و خزرج، امنيّت و آرامش يافتند و در کنار نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به تبليغ اسلام و برنامه ريزى براى فردايى بهتر پرداختند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ميان مهاجران و مسلمانان مدينه پيمان برادرى ايجاد کرد تا بيم و نگرانى غربت را از دل آنان بزدايد و با ايجاد اين پيوند برادرى، آن ها را در يك صف که همان ايمان به خداى يكتا و بى شريك بود قرار داد و بعضى را به برخى ديگر مرتبط ساخت و على(عليه السلام) را به برادرى خود برگزيد و در جمع انبوه مهاجر و انصار دست او را گرفت و فرمود:

«هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي‏ وَ وِارِثِي مِن بَعدِى»;[10]

اين شخص (على) وصىّ و وارث پس از من خواهد بود.

بر اين پيمان برادرى که على(عليه السلام) بدان دست يافت ديرى نگذشت که به افتخار دامادى نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و همسرى محبوب ترين دختران پيامبر و عزيزتر از جانِ آن حضرت نيز نائل آمد.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از استقرار در مدينه با «سوده» ازدواج کرد، وى نخستين زنى بود که رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بعد از رحلت حضرت خديجه رضوان الله عليها، او را به ازدواج خويش درآورد و پس از او با «اُمّ سَلَمه، دخت ابواُميّة» ازدواج نمود و سرپرستى امور دختر گرامى اش حضرت زهرا(عليها السلام) را به اين بانوى گرامى سپرد.

اُمّ سَلَمه مى گويد: رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مرا به ازدواج خويش درآورد و امور مربوط به فاطمه زهرا(عليها السلام) را به من سپرد و من به تربيت و راهنمايى آن مخدّره پرداختم، ولى به خدا سوگند! ادب زهرا از من بيشتر و به تمام کارها از من آشناتر بود.[11]

٢. خواستگارى

فاطمه زهرا(عليها السلام) در مجد و عظمت و اصالت خانوادگى، سرآمدِ بانوانِ دورانِ خويش بود، وى دخت نبىّ اکرم حضرت محمد بن عبد الله (صلى الله عليه وآله وسلم) و خديجه کبرى سلاله فضيلت و دانش، برخوردار از فضايل نيك و در اوج زيبايى آفرينش و اخلاق قرار داشت و به بلنداى کمال معنوى و انسانى و جايگاهى والا دست يافت و ستاره وجود مقدسش درخشيد.[12]

حضرت زهرا(عليها السلام) در کودکى در پختگى انديشه و رشد عقلى داراى امتياز و برترى بود، خداى متعال به آن مخدّره خِرَدى کامل، هوشى سرشار، فراستى فوق العاده و موهبت هاى بسيارى عطا کرده و از فضايل برجسته اى برخوردار بود و در سايه پر برکت پدر بزرگوارش نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) هر روز بالندگى مى يافت، تا به سنّ کمال رسيد!

با فرا رسيدنِ سال دوّم هجرتِ پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) که نشانه هاى استقرار و آرامشِ مسلمانان در مدينه نمودار گشت، آن دسته از بزرگان قريش که از فضيلت و سابقه در اسلام و جاه و مقام و دارايى برخوردار بودند، زهراى مرضيّه را از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خواستگارى کردند. و حضرت به گونه اى مناسب دست ردّ به سينه آن ها نهاد و به هر يك از آنان که نزدش مى آمدند مى فرمود: «در ارتباط با ازدواج زهرا منتظر فرمان خدا هستم.» و به گونه اى از آنان رويگردان مى شد که تصور مى کردند رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بر آنان خشمگين شده است.[13]پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)زهرا اطهر را براى على ذخيره کرده بود و علاقه داشت وى از فاطمه خواستگارى کند.[14]

از بُريده منقول است که گفت: ابو بكر از فاطمه زهرا(عليها السلام)خواستگارى کرد، رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) درپاسخ او فرمود: «فاطمه از سنّ لازم برخوردار نيست و من در ارتباط با ازدواج او در انتظار مقدّرات الهى هستم.»

عمر در مسير راه به او برخورد، ابو بكر ماجرا را با وى در ميان گذاشت، عمر در پاسخ وى گفت: پيامبر دست ردّ بر سينه ات نهاده. آن گاه عمر خود، به خواستگارى فاطمه رفت که رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)خواسته او را نپذيرفت.[15]

٣. على(عليه السلام) و خواستگارى از زهرا(عليها السلام)

امام على(عليه السلام) در انديشه خواستگارى حضرت زهرا(عليها السلام) بود ولى بر سر دو راهى فقر و محروميّت و تنگدستى که خود و جامعه اسلامى با آن دست به گريبان و سبب شده بود، وى را از انديشه ازدواج خارج ساخته و به خود و نگرانى هاى تشكيل خانواده مشغول سازد و بين واقعيت موجود خود که بيست و يك سال از عمر شريف وى سپرى مى شد،[16] باقى مانده بود و زمان آن رسيده بود با فاطمه اى که جز على همتايى نداشت و کسى نيز جز فاطمه لايق همسرى على نبود، ازدواج کند، زيرا در دنيا همتايى براى زهراى مرضيّه يافت نمى شد.

روزى امام على(عليه السلام) به مجرد اين که دست از کار کشيد، شتر آبكش خود را باز کرد و آن را به سوى خانه آورد و در آن جا بست، سپس به سمتِ منزل رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) که آن روز در خانه اُمّ سَلَمه شرف حضور داشت، رهسپار شد در اثنايى که امام على(عليه السلام) در مسير راه بود فرشته اى از آسمان، فرمان الهى را بر پيامبر نازل کرد که نور را به تزويج نور، يعنى فاطمه را به ازدواج على(علیه السّلام)درآوَرَد.[17]

على(عليه السلام) درِ خانه را به صدا درآورد، اُمّ سَلَمه گفت: کيست؟ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اُمّ سَلَمه فرمود: «اُمّ اُسَلَمه! به پا خيز و در را به روى او بگشا و به وى اجازه ورود بده، اين شخص مردى است که خدا و رسول، او را دوست دارند و او نيز دوستدار خدا و رسول است.» امّ سَلَمه عرض کرد: پدر و مادرم فدايت! کسى را که با اين اوصاف ياد مى کنى و هنوز نديده اى که او کيست؟

فرمود: اُمّ سَلَمه! لحظه اى درنگ نما، اين مرد شخصى نا آگاه و سبكسر نيست، او برادر و پسر عمو و محبوب ترين مردم پيش من است.

اُمّ سَلَمه مى گويد: به گونه اى شتابان به پا خاستم که نزديك بود پايم روى چادرم قرار گيرد و بلغزم، در را گشودم ديدم على بن ابى طالب(عليه السلام) است و بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شد و عرضه داشت:

«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ»;

درود و رحمت و برکات خدا بر تو اى رسول خدا .

پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ فرمود:

«وَعَلَيْكَ السَّلامُ يَا أبَا الْحَسَنِ، إجْلِس»;

درود بر تو ابو الحسن، بنشين .

على(عليه السلام) در مقابل رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نشست و سر به زير افكنده  و به زمين مى نگريست، گويى براى کارى آمده بود ولى از بيانِ آن شرم داشت، به همين دليل سر خود را به زير افكنده بود، رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)از آن چه در دل على مى گذشت آگاه بود از اين رو، به او فرمود: «اى ابو الحسن! بنظرم براى کارى بدين جا آمده اى،  خواسته ات را بيان کن و آن چه را در دل دارى ابراز نما، هر گونه خواسته اى داشته باشى نزد من برآورده خواهد شد.»

على(عليه السلام)عرضه داشت:

پدر و مادرم فدايت! شما مرا در کودکى از عمويت ابو طالب (پدرم) و فاطمه بنت أسد (مادرم) باز گرفتى و غذاى خود را به من خوراندى و آن گونه که خود مى خواستى مرا در دامانت تربيت نمودى، شما از حيث نيكى و احسان و محبّت در حق من، از پدر و مادرم ابو طالب و فاطمه بنت أسد، نزد من والاترى، خداى متعال مرا توسط شما و به دست مبارك شما به هدايت رهنمون گشت. به خدا سوگند! شما گنجينه و ذخيره من در دنيا و آخرت هستى، اى رسول خدا! دوست داشتم در کنار حمايت و پشتيبانى ام از شما، خانه و همسرى داشته باشم که در کنارش آرامش يابم و اکنون با ميل و رغبت به خواستگارى دخترت فاطمه آمده ام، آيا دوست دارى او را به ازدواج من درآورى؟

چهره رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از شادى و سرور شكُفت و نزد فاطمه آمده فرمود: «على به خواستگاريت آمده و تو او را به خوبى مى شناسى، نظرت چيست؟ زهراى مرضيّه  سكوت کرد، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «الله اکبر! سكوت فاطمه، يعنى رضايت او. » و از نزد زهرا بيرون رفت و وى را به ازدواج على(عليه السلام)درآورد.[18]

اُمّ سَلَمه مى گويد: چهره مبارك رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از خوشحالى شكُفت و سپس به چهره على لبخندى زد و فرمود: «آيا مالى در اختيار دارى تا با آن فاطمه را به ازدواجت  درآورم؟».

على(عليه السلام)عرضه داشت: «پدر و مادرم فدايت! به خدا سوگند!آن چه دارم بر شما پوشيده  نيست، غير از شمشير و زره و شترى آبكش چيزى در اختيار ندارم.»

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: على جان! تو از شمشيرت بى نياز نيستى و به وسيله آن در راه خدا مبارزه مى کنى و با دشمنانش مى جنگى و به وسيله شتر آبكش خود به خانواده و نخلستان خود آب مى رسانى و در سفر بار و بُنه ات را بر آن مى نهى. بنابراين، من با همان زره حاضرم دخترم را به ازدواجت درآورم و فرمود: اى ابو الحسن!آيا به تو مژده ندهم؟

على(عليه السلام)مى فرمايد: عرضه داشتم: پدر و مادرم به فدايت! مژده ام دهيد يُمنِ وجودِ شما همواره خير و برکت و قدمتان مبارك و کارهايتان حكمت آميز بوده است و درود خدا بر شما باد.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:

اى على! به تو مژده مى دهم که خداى  عزّ وجلّ  قبل از آن که من زهرا را در زمين به ازدواج تو درآورم، در آسمان او را به عقد تو درآورده است. اندکى پيش از آمدنت در همين مكان، فرشته اى از آسمان بر من فرود آمد و گفت: اى محمد! خداى  عزّ وجلّ  نظرى به زمين افكند و تو را از ميانِ آفريدگانش برگزيد و به رسالت، مبعوث ساخت. بار دوّم توجّهى نمود و از ميان آنان برايت برادر و . وزير و ياور و دامادى را گزينش کرد و دخترت فاطمه(عليها السلام)را به ازدواج او درآورد و فرشتگان در آسمان به ميمنت اين مناسبت، جشن گرفتند.

اى محمد! خداى  عزّ وجلّ  به من فرمان داده که به تو بگويم على را در زمين به ازدواج زهرا درآور و آندو را به تولّد دو پسر پاکيزه و پيراسته و نجيب و پاك و نيك سرشت که در دنيا و آخرت از ديگران برترند، مژده بده. اى على! به خدا سوگند! هنوز فرشته از نزدم به آسمان بالا نرفته بود که تو دَرِ خانه را به صدا درآوردى.[19]

٤ . ازدواجى آسمانى

ابن ابى الحديد مى گويد: به گواهى فرشتگان الهى، ازدواج حضرت على(عليه السلام)با زهرا(عليها السلام) پس از آن که خداوند او را در آسمان به ازدواج زهرا درآورد، صورت پذيرفت.[20]

از جابر بن عبد الله روايت شده گفت: زمانى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فاطمه را به ازدواج على(عليه السلام) درآورد، از فراز عرش، وى را به ازدواج آن مخدّره درآورده بود.[21]

از امام باقر(عليه السلام) روايت شده که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:

من نيز مانند شما يك بشرم، ميان شما ازدواج مى کنم و فرزندانم را به ازدواج شما در مى آورم جز فاطمه که فرمان ازدواج او از ناحيه خدا صورت گرفته است.[22]

٥ . خطبه عقد

أنس مى گويد: من خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نشسته بودم که وحى بر آن بزرگوار نازل شد، زمانى وحى پايان پذيرفت، حضرت به من فرمود:

انس! مى دانى جبرئيل از جانب خداوند برايم چه فرمانى آورد؟ عرض کردم: خدا و رسولش از آن چه جبرئيل آورده آگاه ترند. پدر و مادرم فدايت! چه نازل کرد؟ پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «خداوند به من دستور داد فاطمه را به ازدواج على درآورم، اکنون بشتاب و مهاجران و انصار را به حضورم فرا خوان.»

أنس مى گويد: من آنان را دعوت کردم، زمانى در جايگاه خود قرار گرفتند نبىّ

اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَحْمُودِ بِنِعْمَتِهِ الْمَعْبُودِ بِقُدْرَتِهِ الْمُطَاعِ بِسُلْطَانِهِ الْمَرْهُوبِ مِنْ عَذَابِهِ وَ سَطْوَتِهِ الْمَرْغُوبِ إِلَيْهِ فِيمَا عِنْدَهُ النَّافِذِ أَمْرُهُ فِي سَمَائِهِ الَّذی خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَ مَيَّزَهُمْ بِأَحْكَامِهِ وَ أَعَزَّهُمْ بِدِينِهِ وَ أَكْرَمَهُمْ بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَ الْمُصَاهَرَةَ نَسَباً وَ صِهْراً فَأَمَرَ اللَّهَ یَجری إلَی قَضَائِهِ وَ قَضَائُهُ یَجری إلَی قَدرِهِ فَلِکُلِّ قَدَرَ أجَلَ وَ لِکُلِّ أجَلِ الکِتَابِ (یَمحُوا مَا یَشاءُ وَ یُثبِتُ وَ عِندَهُ أمُّ الکِتَاب) ثُمَّ إنَّ اللهِ أَمَرَنِي أَنْ أُزَوِّجَ فَاطِمَةَ بِعَلِيٍّ فَأشهَدُکُم أنِّی قَدْ زَوَّجْتُهَا عَلَى أَرْبَعِمِائَةِ مِثْقَالِ مِن فِضَّةٍ إِنْ رَضِيتَ يَا عَلِي‏»‏

حمد و سپاس خدايى را مى سزد که به واسطه نعمت هايش ستايش و به واسطه قدرتش پرستش مى شود و در قلمرو حكومتش همه از او فرمان مى برند و به موهبت هايش علاقه مندند و از عذابش بيم دارند، خداوندى که فرمانش در زمين و آسمانش نافذ است، آن که مخلوقاتش را به قدرت خويش آفريد و با دستوراتش آن را از يكديگر جدا ساخت و با دين و آيين خود سرافرازشان نمود و به واسطه پيامبرش گرامى داشت، خداى متعال خويشاوندى به سبب ازدواج را نوعى نسب فاميلى مقرر داشت. بنا بر اين، حكم الهى در مسير قضاى او و قضاى او بر تقديرش جارى است و هر تقديرى مدتى و هر مدتى سرنوشتى دارد (خداوند آن چه را بخواهد محو يا اثبات مى کند و لوح محفوظ در پيشگاه اوست) اينك به فرمان الهى فاطمه را با مهريه ٤٠٠ مثقال نقره در صورت رضايت على به ازدواج او در مى آورم و شما مردم را براين امر گواه مى گيرم.

على(عليه السلام) در آن زمان حضور نداشت و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) او را براى انجام کارى فرستاده بود، پس از آن رسول اکرم فرمان داد طَبَقى از رُطبِ تازه پيش روى ما نهادند و آن گاه فرمود: تناول کنيد. ما مشغول تناول رطب بوديم که على(عليه السلام) وارد شد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بر او لبخندى زد و فرمود:

اى على! خداوند به من فرمان داده فاطمه را به ازدواج تو درآورم، اگر راضى باشى من او را با مهريه چهار صد مثقال نقره به ازدواج تو درآورم .

على(عليه السلام)عرضه داشت «البته که راضى هستم». و سپس على(عليه السلام)به پاس اين موهبت، سجده شكر به جا آورد و عرضه داشت: «حمد و سپاس خدايى که مرا مورد علاقه بهترين آفريده اش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)قرار داد.» پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «خداوند برکات خويش را بر شما ارزانى دارد، و در وجودتان خير و برکت ايجاد نموده و شما را سعادتمند گرداند و دودمانى فراوان و پيراسته و پاك به شما مرحمت فرمايد.»

أنس مى گويد: به خدا سوگند! خداوند در حقيقت از نسل آن دو بزرگوار دودمانى فراوان به وجود آورد.[23]

٦ . مهريه و جهيزيه زهرا(عليها السلام)

على(عليه السلام) پس از فروش زره خويش به عثمان به مبلغ چهار صد درهم سياه هَجَرى، هزينه مهريه را به خانه آورد و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)آن را دريافت کرد و به برخى از اصحاب و همسران خود سپرد تا اثاثيه منزل جديد را خريدارى نمايند، صورت جهيزيه آن حضرت عبارت بود از:

١ . پيراهن، يك قواره به هفت درهم

٢ . مقنعه، يك عدد، به چهار درهم

٣ . قطيفه مشكى خيبرى، يك عدد

٤ . تختِ خواب چوبى که دور آن با ليف خرما پيچيده شده بود

٥ . دو عدد تشك کتان مصرى که يكى با پشم گوسفند و ديگرى با ليف خرما پر شده

بود

٦ . چهار عدد بالش از پوست دباغى شده طائف که با إذخِرْ (نوعى گياه معطّر) پر

شده بود

٧ . پرده پشمى، يك عدد

٨ . حصير بافتِ هَجَر، يك عدد

٩ . دستاس، يك عدد

١٠ . دلوِ چرمى، يك عدد

١١ . تشت مسى، يك عدد

١٢ . قدح بزرگى ويژه دوشيدن شير

١٣ . تُنگ آب خورى، يك عدد

١٤ . آفتابه اى قيراندود

١٥ . سبوى گِلى سبز رنگ، يك عدد

١٦ . کوزه سفالى، دو عدد

١٧ . سفره چرمى، يك عدد

١٨ . چادر قطرانى، يك عدد

١٩ . مشك آب، يك عدد

خريداران اين اثاثيه اظهار داشتند: همه اين اشياء را خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)آورده و مقابل حضرت نهاديم. وقتى رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بدان ها نگريست به گريه افتاد و اشك هاى مبارکش جارى شد و سپس سرش را به آسمان بلند آرد و عرضه داشت: خدايا! اين زندگى را بر خانواده اى که بيشتر ظروف آن ها سفالين است، خجسته گردان.[24]

سپس على(عليه السلام) خانه اش را مرتّب ساخت و کفِ اطاق و منزل را با ماسه هاى نرم پوشاند و چوبى را ميان دو ديوار نصب کرد تا لباس هايشان را بر آن بياويزند، و زمين اطاق را با پوست دباغى شده گوسفند فرش کرد و بالش هايى از ليف خرما در آن قرار داد.

از ابو يزيد مدينى نقل شده گفت: آن گاه که فاطمه زهرا(عليها السلام) به خانه على(عليه السلام)رفت، در منزل آن حضرت جز ماسه هايى که به زمين گسترده شده بود و چند بالش و کوزه اى گِلى و آب خورى سفالين، چيز ديگرى وجودنداشت.[25]

٧ . مقدمات عروسى

على(عليه السلام) خود فرمود:

پس از انجام مراسم عقد، يك ماه درنگ کردم و به جهت شرم و حيايى که از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) داشتم در مورد ازدواج با فاطمه زهرا(عليها السلام) بابِ سخن را نمى گشودم، ولى هرگاه با آن حضرت خلوت مى کردم به من مى فرمود: اى على! همسرت چه اندازه نيك سرشت و آفرينشى زيبا دارد! اى على! به تو مژده دهم که من بانوى بانوان جهانيان را به ازدواج تو درآوردم. على(عليه السلام)مى فرمايد: يك ماه بعد که برادرم عقيل وارد خانه ام شد به من گفت: برادر جان! به هيچ چيز مانند ازدواج تو با فاطمه دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) خوشحال نمى شوم چرا در اين زمينه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سخن نمى گويى تا اجازه دهد زهرا به خانه ات بيايد؟ و با حضور شما دو تن در کنار يكديگر، دلشاد گردى؟

على(عليه السلام)در پاسخ گفت:

برادر، به خدا سوگند! من نيز زياد علاقه مندم اين کار عملى شود ولى شرم دارم از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چنين درخواستى کنم.

امام(عليه السلام) فرمود: عقيل به من گفت: تو را سوگند مى دهم که همراه با من نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بيايى و هر دو به قصد زيارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به پا خاستيم. در مسير حرکت«بِرکه» اُمّ ايمن خدمتكار رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به ما برخورد، ماجرا را با او در ميان گذاشتيم، وى پيشنهاد کرد: شما چنين کارى انجام ندهيد، فرصت دهيد ما با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين خصوص گفت و گو کنيم، زيرا سخن زنان در اين زمينه در دل مردان مؤثّرتر است.

آن گاه، اُمّ ايمن باز گشت و نزد اُم سلمه رفت و وى را از ماجرا آگاه ساخت و زنان پيامبر از قضيه اطلاع حاصل کردند و دسته جمعى خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيده و گِرد حضرت حلقه زدند و اُمّ سَلَمه در آن جمع سخن گفت و عرضه داشت: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)! پدران و مادرانمان فدايت! به قصد انجام کارى خدمت شما گِرد آمده ايم که اگر خديجه زنده بود قطعاً از آن دلشاد مى گشت. اُمّ سَلَمه مى گويد: به مجرد اين که ما نام خديجه را برديم حضرت به گريه افتاد و فرمود:

گفتى خديجه! کجا زنى مانند خديجه يافت مى شود؟ زمانى که همه مرا تكذيب مى کردند، خديجه مرا تصديق کرد و در راه پيشبرد دين الهى از من پشتيبانى نمود و براى گسترش اسلام اموال و دارايى اش را هزينه کرد.

اُمّ سَلَمه مى گويد: عرض کرديم پدران و مادرانمان فداى شما! آنچه درباره خديجه فرمودى صحيح است، ولى به هر حال او اينك در جوار معبود آرميده و از دنيا رفته است و خداوند ما را به اين مقام و جايگاه تهنيت گفته است و ما و خديجه را در درجات بهشت و رضوان و رحمت خويش در کنار يكديگر قرار خواهد داد. اى رسول خدا! اکنون على بن ابى طالب، برادر دينى و پسر عموى واقعى شما، علاقه مند است اجازه فرمايى فاطمه زهرا به خانه اش برود و در کنار يكديگر زندگى کنند، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:

اُمّ سَلَمه! چرا على خود، اين موضوع را از من درخواست نكرد ؟عرض کردم: شرم و حيا مانع پرسش او بود. اُمّ ايمن مى گويد: رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به من فرمود: نزد على برو و او را نزدم بياور. من از خدمت رسول خدا بيرون رفتم و على در انتظارم بود تا پاسخ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را از من بشنود، وقتى مرا ديد فرمود: اُمّ أيمن، چه خبر؟

عرض کردم: رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شما را خواسته است، على(عليه السلام)فرمود: من بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)که وارد شدم، همسرانش به پا خاستند و به خانه رفتند و من در حضور پيامبر نشستم و از شرم سر به زير افكنده بودم.رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: آيا علاقه مندى همسرت را به خانه ببرى؟ من در حالى که از شرم سر به زير افكنده بودم عرضه داشتم: پدر و مادرم فدايت، آرى.

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: بسيار خوب! على جان إن شاء الله همين امشب و يا فردا شب ترتيب کار را داده و زهرا را به خانه ات خواهم فرستاد. سپس رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) متوجه همسران خود شد و فرمود: چه کسى اين جاست؟ اُمّ سَلَمه عرضه داشت: منم اُمّ سَلَمه و زينب، و فلانى و فلانى، رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به آنان فرمود: در يكى از

حُجره هايم براى دخترم و پسر عمويم اطاقى تدارك ببينيد. اُمّ سَلَمه عرض کرد: در کدام حجره؟

فرمود: در حُجره خودت و به همسرانش دستور داد فاطمه را بيارايند و امور مربوط به او

را در خور شأن و مقامش انجام دهند.

اُمّ سَلَمه مى گويد: از فاطمه پرسيدم: آيا عطرى براى معطّر ساختن خويش ذخيره کرده اى؟ فرمود: آرى، شيشه اى آورد و مقدارى از آن عطر به کف دست من ريخت و آن را بوييدم تا آن روز هرگز چنان بوى خوشى استشمام نكرده بودم، عرض کردم: اين عطر را از کجا تهيه کرده اى ؟ فرمود:

دِحيه کلبى همواره خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى رسيد. روزى پدرم به من فرمود: فاطمه جان! زير اندازى براى عمويت بگستر آن را آورده و گستردم و روى آن نشست هنگامى که برخاست از لابلاى لباس هايش چيزى به زمين افتاد، پدرم به من دستور داد آن ها را جمع کنم، [على(عليه السلام)در مورد اين اشياء از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)پرسيد، حضرت فرمود: اين ها عنبر است که از بال هاى جبرئيل مى ريزد.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) فرمود: على جان! در عروسى وليمه اى بايد داده شود. سعد مى گويد: من گوسفندى در اختيار داشتم و گروهى از انصار نيز مقدارى ذُرّت تهيه کردند و رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از مبلغ پولى که به اُمّ سَلَمه سپرده بود ده درهم ستاند و به من داد و فرمود: مقدارى روغن و خرما و کشك تهيه کن . من آن ها را خريدارى کرده و نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آوردم. آن بزرگوار آستين هاى خود را بالا زد و سفره اى چرمى خواست و با دست مباركِ خويش خرما را شكافت و به روغن آميخت و کشك را به آن اضافه کرد و به شدّت مالش داد تا هسته هايش جدا شد و سپس فرمود: على جان! هر که را دوست دارى، دعوت کن.

امير المؤمنين(عليه السلام) مى فرمايد: من براى دعوت ميهمانان به سمت مسجد رفتم ديدم مسجد مملو از صحابه است، شرم کردم که تنها عدّه اى از آنان را دعوت کنم، از اين رو، بر جايگاه بلندى قرار گرفتم و اعلان کردم: همگى براى وليمه عروسى فاطمه در خانه ما حضور يابيد، در پى اين اعلان مردم دسته دسته به حرکت درآمدند و من از مشاهده انبوه جمعيّت و غذاى اندکى که تدارك ديده بوديم، شرم داشتم، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) که از دل من آگاه بود فرمود: على جان! من هم اکنون از خداوند درخواست خير و برکت خواهم کرد، سپس سفره را با دستمالى پوشاند و به من فرمود: هر بار، ده تن از افراد را براى پذيرايى نزد من بفرست و من اين کار را انجام دادم و همه مردم غذا مى خوردند و بيرون مى رفتند و از غذا چيزى کاسته نمى شد.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با دست مبارك خويش غذا را در ظرف مى ريخت و عباس و حمزه و على و عقيل، از مردم پذيرايى مى کردند. على(عليه السلام) فرمود:

چهار هزار تن از مردم همه از غذا و آشاميدنى مجلس من تناول کردند و آشاميدند و برايم از خدا درخواست خير و برکت نمودند و از خانه بيرون رفتند.

آن گاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) تعدادى بشقاب بزرگ خواست و آن ها را پر از غذا نمود و به منازل همسران خود فرستاد و سپس بشقابى طلبيد و در آن غذا ريخت و فرمود: اين ظرف غذا مربوط به فاطمه و همسر اوست.[26]

٨. شب عروسى

پس از غروب آفتاب، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اُمّ سَلَمه فرمود: اُمّ سَلَمه! فاطمه را نزدم بياور. اُمّ سَلَمه فاطمه را نزد پدر آورد، دامن لباسش به پاهاى مبارکش مى پيچيد از حضور در پيشگاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)عَرَق شرم از رخسارش بر زمين مى ريخت و پايش مى لغزيد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: خدا در دنيا و آخرت تو را از لغزش باز دارد. وقتى فاطمه مقابل پدر ايستاد، حضرت نقاب از چهره مبارك زهرا برگرفت تا على(عليه السلام) او را ببيند.

سپس رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به دختران عبد المطلب و زنان مهاجران و انصار دستور داد فاطمه را همراهى کنند و با اظهار شادمانى و با خواندن اشعار و تكبير گويان، حمد و سپاس خدا گويند و سخنى را که خشم خدا در آن باشد بر زبان نياورند.

جابر مى گويد: رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) زهرا را بر ناقه و يا استر شَهْباى خود سوار کرد و سلمان مهار آن را در دست گرفت و پيرامونش هفتاد هزار حوريه در حرکت بودند و پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و حضرت حمزه و عقيل و جعفر و بنى هاشم همه با شمشيرهاى آخته، پشت سر آن مخدّره حرکت مى کردند و همسران پيامبر پيشاپيش فاطمه به خواندن اشعار مى پرداختند.

زنان، بيتِ نخستِ هر شعرى را دسته جمعى مى خواندند و سپس تكبير مى گفتند و به همين کيفيت وارد منزل آن بانو شدند، پس از آن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)کسى را نزد على(عليه السلام) فرستاد و او را فرا خواند و فاطمه را طلبيد و دست او را گرفت و در دست على نهاد و فرمود: خدا اين ازدواج را بر دخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مبارك گرداند، على جان! فاطمه بهترين همسر و اى فاطمه! على بهترين شوهر است.

آن گاه فرمود:

«يا عليّ هذه فاطمة وديعة الله ووديعة رسوله عندك، فاحفظ الله واحفظني في  ودیعتی»;[27]

على جان! فاطمه امانت الهى و امانت رسول او نزد توست، از امانت خدا و رسولش به شايستگى مراقبت و نگاهدارى آن.

سپس در حق آن دو دعا کرد و فرمود:

خدايا! آن دو را به يكديگر برسان و بين دلهايشان پيوند ايجاد کن و آن دو و دودمانشان را از وارثان بهشت پر از نعمت قرار ده و به آن ها فرزندانى پاك و مبارك عطا نما و در دودمان آن دو خير و برکت مقرّر دار و آنان را به مقام پيشوايى برسان تا به فرمانِ تو، مردم را به اطاعتت هدايت کنند و آن گونه که تو راضى هستى فرمان دهند.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سپس فرمود: اکنون رهسپار منزل خود شويد و منتظر آمدن من باشيد.

على(عليه السلام) مى فرمايد: دست فاطمه را گرفتم و به اتفاق او آمدم تا در گوشه اى از صفّه نشست و من نيز در کنارش نشستم، او به جهت شرم از من و من به دليل شرم از او، سر به زير افكنده بوديم.

.يرى نپاييد که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد منزل شد و فانوسى در دست داشت آن را در گوشه اى از منزل نهاد و به من فرمود: على جان! در اين ظرف مقدارى آب از آن مشك کوچك برايم بياور، آب را نزد او آوردم. مقدارى از آب دهان مبارك خويش را با آن آميخت، سپس ظرف را به من داد و فرمود: از آن بنوش، من نوشيدم و آن را به حضرت برگرداندم، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)آن ظرف آب را به فاطمه داد و بدو فرمود: عزيزم تو نيز بنوش، فاطمه سه جُرعه از آن آب نوشيد، و آن را به پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)برگرداند، حضرت باقيمانده آب را به سينه من و فاطمه پاشيد و فرمود: خداوند اراده فرموده، پليدى را از شما اهل بيت دور و شما را پيراسته گرداند، سپس دستان مبارکش را به دعا بلند کرد و عرضه داشت: خدايا! براى هر پيامبرى عترتى قرار دادى، عترت رهنمونگر مرا از دودمان على و فاطمه مقرر دار و سپس از نزد آنان بيرون رفت و دو سوى چارچوب دَرِ منزل را گرفت و فرمود: خداوند، شما و دودمانتان را پاك و منزه گرداند. هر کسى با شما سَرِ صلح و آشتى داشته باشد، من نيز با او چنين خواهم بود، و با هر کس با شما دشمنى بورزد، دشمنم، شما را به خدا مى سپارم. و او را به جاى خود، جانشين بر شما قرار مى دهم. با گفتن اين جملات در را بست و به زنان دستور داد از آن جا بيرون روند.

هنگام بيرون رفتن، زنى را ديد به او فرمود: کيستى؟ گفت: اسماء. حضرت فرمود: مگر به تو دستور ندادم بيرون بروى؟ اسماء عرض کرد: پدر و مادرم فدايت! آرى، فرمودى و من قصد مخالفت فرمان شما را ندارم، ولى من با خديجه پيمانى بسته ام که مى خواهم بدان عمل کنم، وقتى هنگام وفات خديجه فرا رسيد، گريست، به او عرض کردم: چرا گريه مى کنى تو که بانوى بانوان جهانيان و همسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) هستى و حضرت به تو مژده بهشت داده است؟ خديجه فرمود: به جهت ترس از مرگ نمى گريم، بلكه گريه ام براى زهرا است زيرا هر زنى شب عروسى نياز به حضور زنى ديگر دارد تا رازهايش را به او بگويد و در کارهايش از او يارى بگيرد و فاطمه ام جوان است و بيم دارم در شب عروسى اش براى انجام امور وى زنى حضور نداشته باشد.

من به او عرضه داشتم: بانوى من! با تو پيمان مى بندم اگر تا آن روز زنده بمانم به جاى تو مسئوليت اين کارها را بر عهده گيرم، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به گريه افتاد و فرمود: تو را به خدا به همين جهت مانده اى؟ عرض کردم: آرى، به خدا! و حضرت در حقم دعا فرمود.[28]

. ديدار با زهرا(عليها السلام)

رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بامداد روز عروسىِ فاطمه، با ظرفى شير، بر زهراى عزيزش وارد شد و بدو فرمود: پدرت فدايت! از اين شير بنوش سپس به على(عليه السلام)فرمود:پسر عمويت فدايت! تو نيز بنوش.[29]

آن گاه از على(عليه السلام) پرسيد: همسرت را چگونه يافتى؟عرض کرد: بهترين ياور در راه اطاعت خدا و همين سؤال را از فاطمه پرسيد: در پاسخ پدر عرضه داشت: بهترين شوهر.[30]

على(عليه السلام) مى فرمايد: رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)پس از اين ماجرا سه روز نزد ما نيامد و بامداد روز چهارم بر ما وارد شد… وقتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بر آنان وارد شد به على فرمان داد از خانه بيرون رود و با دخترش فاطمه خلوت کرد و فرمود: دخترم حالت چطور است؟ و همسرت را چگونه يافتى؟.

زهراى مرضيّه(عليها السلام) در پاسخ پدر عرضه داشت: پدر جان! [على] را بهترين همسر يافتم، ولى عدّه اى از زنان قريش پيش من آمدند و گفتند: رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)تو را به ازدواج فردى تهيدست و فقير درآورده است. رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به فاطمه فرمود:

دخترم! پدر و همسر تو فقير و بينوا نيستند، تمام گنجينه هاى زمين بر من عرضه گرديد ولى من آن چه را نزد خدا بود برگزيدم، دخترم! به خدا سوگند! از خير خواهى ات دريغ نكرده ام، تو را به ازدواج کسى درآورده ام که قبل از همه اسلام آورد و دانش او از همه فزونتر و صبر و برد بارى اش فراتر از همه است.

دخترم! خداى عز وجلّ به زمين توجهى فرمود و از ساکنانش تنها دو تن را برگزيد، يكى از آنان را پدر و ديگرى را همسر تو مقرر داشت، دخترم! همسر تو بهترين همسر است، مبادا از او نافرمانى کن.

پس از آن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) على را صدا زد و فرمود: « يا عليّ»، عرضه داشت: «لبيك يا رسول الله» پيامبر به او فرمود: وارد خانه ات شو و نسبت به همسرت مهربانى و مدارا کن، زيرا فاطمه پاره تن من است، آن چه سبب ناراحتى او شود، مرا ناراحت مى کند و آن

چه موجب خوشحالى وى شود، مرا خوشحال ساخته است، شما را به خدا مى سپارم، او را به جاى خود جانشين بر شما مى گردانم .[31]

در روايتى آمده است: هنگامى رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) دخت گرامى اش فاطمه را به ازدواج على(عليه السلام) درآورد به او فرمود:

«زوّجتكِ سيّداً في الدنيا والآخرة، وإنّه أول أصحابي إسلاماً وأکثرهم علماً وأعظمه حلماً»;[32]

[فاطمه جان!] تو را به ازدواج شخصيتى که سرور دنيا و آخرت است درآوردم وى پيش از همه يارانم به اسلام گرويد، علم و دانش وى از همه فزونتر و حلم و برد بارى اش از همه بالاتر است.

١٠ . تاريخ ازدواج

تمام رواياتى که از اهل بيت(عليهم السلام) رسيده تصريح دارد که اين ازدواج مبارك پس از بازگشت پيروزمندانه مسلمانان از جنگ بدر، صورت گرفته است.

از امام صادق(عليه السلام) روايت شده که فرمود: على(عليه السلام)فاطمه(عليها السلام) را در ماه رمضان به عقد خويش درآورد و در ذى حجه همان سال پس از جنگِ بدر با وى ازدواج نمود.[33]

نيز روايت شده که امير المؤمنين(عليه السلام) در اوايل شوال سال دوم هجرت مبارك نَبَوى، پس از بازگشت از جنگ بدر با فاطمه(عليها السلام)ازدواج کرد.[34]

هم چنين منقول است: رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در نخستين روز ذى حجه (سال دوم هجرى) فاطمه(عليها السلام) را به ازدواج على(عليه السلام) درآورد.[35]

ويژگى هاى اين ازدواج

ازدواج پر برکت حضرت فاطمه(عليها السلام) از ويژگى هاى ذيل برخوردار بود:

١ . اين ازدواج خجسته قبل از اين که در زمين انجام گيرد و صِرفاً جنبه عاطفى داشته باشد، ازدواجى آسمانى و به فرمان خداوند صورت پذيرفت. در اثبات اين معنا سخنى که از عمر بن خطاب نقل شده، بسنده است; که گفت: جبرئيل نازل شد و به پيامبر عرضه داشت: اى محمد! خداوند به تو فرمان مى دهد دخترت فاطمه را به ازدواج على درآورى.[36]

٢ . خداى متعال دودمان پاك نَبَوى را محدود به اين ازدواج مبارك و از ناحيه اين زوج بزرگوار قرار داد، عمر بن خطاب در اين زمينه مى گويد: از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم مى فرمود:

«کلّ نسب وسبب ينقطع يوم القيامة ما خلا سببي ونسبي وکلّ بني اُنثى فعصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة، فإنّي أبوهم وأنا عصبتهم»;[37]

در قيامت هر گونه خويشاوندى سَبَبى و نَسَبى قطع مى شود مگر خويشاوندى سَبَبى و نَسَبى من، نَسَب فرزندان دختر به پدرشان باز مى گردد، جز فرزندان فاطمه که سرپرست و سر سلسله آنان منم.

٣ . زهرا(عليها السلام) يگانه دخت نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از خواهر تنى برخوردار نبود، هر چند زينب و رقيّه و ام کلثوم  به عنوان دختران پيامبر معروف بوده اند  ولى آن چه مقرون به صحت است اين بزرگواران دختران هاله، خواهر حضرت خديجه (دختر خاله هاى فاطمه سلام الله عليها)بوده اند و زمانى که حضرت خديجه با رسول خدا ازدواج کرد، اين دختران در خانه خديجه به سر مى بردند و تحقيق و بررسى تاريخى نيز فرزندى آنان را براى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)تأييد نمی کند.[38]

 منبع: کتاب پیشوایان هدایت 3 – صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا علیها سلام / مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام


[1]. سیره نبوی ابن هشام بخش نخست/ 321 چاپ دار المعرفه بیروت.

[2]. کامل ابن اثیر 2/ 76.

[3]. صحیح بخاری 5/ 36، کنز العمال 12/ 34222، مناقب 3/ 332، ذخائر العقبی/ 47.

[4]. البدایة و النهایة 3/ 151، سیره ابن هشام 1/ 416.

[5]. کشف الغمّة: 1/16، المستدرک علی الصحیحین: 2/ 622 با الفاظ دیگر.

[6]. ذخائر العقبی طبری 57، نظیر  این مطلب در البدایة و النهایه ابن کثیر 3/ 375 آمده است.

[7]. مناقب ابن شهر آشوب 2/ 58، فصل پیشی گرفتن در هجرت.

[8]. مناقب 1/ 184.

[9]. آل عمران/ 191- 195.

[10]. قالتنا، از میلانی 3/ 389 به نقل از حیاة الحیوان 1/ 118، البدایة و النهایة 3/ 277.

[11]. دلائل الامامه 12.

[12]. سیرة الائمة الاثنی عشر 1/ 80- 81.

[13]. کشف الغمّه 1/ 353.

[14]. همان 1/ 354.

[15]. تذکرة الخواص 306.

[16]. ذخائر العقبی 36.

[17]. معانی الاخبار 103، خصال 640، امالی صدوق 474، بحار الانوار 43/ 111.

[18]. بحار الانوار 43/ 93، ذخائر العقبی 39.

[19]. بحار الانوار 43/ 127.

[20]. شرح نهج البلاغه 9/ 139، این روایت در خائر العقبی به عبارتی دیگر آمده است.

[21]. بحار الانوار 43/ 142.

[22]. همان 43/ 145.

[23]. کفایة الطالب باب 78 ص 298، مناقب 3/ 351 فصل مربوط به ازدواج فاطمه (علیها السلام) کشف الغمه 1/ 348 349، ذخائر العقبی 41.

[24]. مناقب ابن شهر آشوب 3/ 353، کشف الغمه 1/ 359.

[25]. فاطمة الزهرا بهجة قلب المصطفی/ 477 به نقل از مناقب احمد بن حنبل.

[26]. بحار الانوار 43/ 106، 114، 132، 137.

[27]. شجره طوبی 254.

[28]. در روایات آمده است که اسماء بنت عمیس در شب زفاف حضرت زهرا حضور داشته، در صورتی که اسماء با شوهرش جعفر بن ابی طالب در سرزمین حبشه در مهاجرت به سر می‌بردند و تا روز فتح خیبر از آن سامان باز نگشتند و در مراسم شب عروسی فاطمه (علیها سلام) حضور نداشته است و شاید کسی که در زمان وفات فاطمه حضور داشته (سلم بنت عمیس) خواهر اسماء و همسر حضرت حمزه بوده است و یا به دلیل این‌که اسماء از خواهرش معروف‌تر بوده از او روایت نقل کرده‌اند و یا یک راوی در نقل، اشتباه کرده و راویان دیگر از او پیروی کرده‌اند. کشف الغمه 1/ 368.

[29]. کشف الغمه 1/ 368.

[30]. بحار الانوار 43/ 117.

[31]. بحار الانوار 43/ 132.

[32]. بحار الانوار 43/ 33، نظیر آن در کنز العمال 11/ حدیث 33926 و مسند امام احمد 5/ 26 آمده است. مختصر تاریخ دمشق 17/ 337.

[33]. کشف الغمه 1/ 364، بحار الانوار 43/ 134.

[34]. امالی طوسی 43 مجلس 2/ حدیث 47.

[35]. مصباح المتهجد شیخ طوسی 613 چاپ سنگی.

[36]. ذخائر العقبی 41، شرح نهج البلاغه 9/ 193.

[37]. کنز العمال 13/37586 نزدیک به این معنا در شرح نهج البلاغه 12/ 106 نیز آمده است.

[38]. الامام علی بن ابی طالب سیرة و تاریخ 27، از شیخ محمد حسن آل یاسین، به الاستغاثه، از ابوالقاسم کوفی متوفای 352 ص 80- 82 چاپ دار الکتب العلمیه قم مراجعه شود.