رويارويى حكومت، بامخالفان
دست يافتگان به حكومت که براى تسلط بر آن تلاش و برنامه ريزى کرده بودند از قدرت، صرف نظر نكردند و بر اصولى که در سقيفه اعلان کرده بودند پابرجا ماندند و با قطع نظر از مشروعيت و يا صحت اين قبيل نظريات، باابزارها و راه هاى گوناگونى برهمان مواضع پا فشارى نمودند. به همين دليل ملاحظه مى کنيم اين گروه، با به کارگيرى برخى شيوه ها و حرکت هاى سياسى، کوشيدند خاندان پيامبر را به طور کلى از صحنه حكومت کنار نهند و بازور و قدرت به انديشه و تفكر حامى بنى هاشم، بلكه هر گونه مخالفت احتمالى آينده پايان دهند که در ذيل بدان ها اشاره مى شود.
١ . هيئت حاکمه جديد به مخالفان وانمود کرد که مخالفت آنان با خليفه جديد، به فتنه و آشوب کشيده خواهد شد و چنين چيزى در اسلام حرام است، البته شرايط نابسامان دولت اسلامى، آن ها را در محكوم ساختن مخالفان آمك مى کرد زيرا افزون بر ارتدادى که پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در درون مرزهاى دولت نوپاى اسلامى به وجود آمده بود، دشمنان خارجى نيز دولت اسلامى را از خارج مورد تهديد قرار مى دادند.
٢ . خليفه و هوادارانش همان گونه که بر ضد سعد بن عُباده در سقيفه از شيوه خشونت و زور استفاده کردند همان روش را بر ضد امام على(عليه السلام) نيز به کار گرفتند. سر سختى و خشونت آنان به حدى رسيد که عمر تهديد کرد خانه امام على(عليه السلام) را هر چند فاطمه زهرا(عليها السلام) در آن حضور داشته باشد به آتش خواهد کشيد[1]. معناى اين کار اين بود که دستگاه حكومتى نسبت به فاطمه زهرا(عليها السلام) و هيچ يك از خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) حرمتى قائل نيست و همين شيوه را در مورد آنان نيز به کار خواهد گرفت .
٣ . ابوبكر و دار و دسته اش، از بيم اين که مبادا بنى هاشم به خلافت دست يابند، هيچ يك از آنان را در امور حكومتى شرکت نداد وحتى يك فرمانروا از بنى هاشم را بر وجبى از سرزمين پهناور اسلامى نگمارد. [2]
٤ . جناح هاى مخالف بنى هاشم جهت دست يابى به خلافت و بالاترين مرکز حكومت، دست به ايجاد تشكل بزرگ سياسى زدند تا با خاندان پيامبر به رقابت و دشمنى بپردازند، از اين رو، ملاحظه مى کنيم که امويان بلند پروازى هاى سياسى روشن و گوناگونى داشته و در دوران ابوبكر و عمر، از پُست هاى بالاى حكومتى برخوردار بودند، افزون بر آن، در شورايى که از ترفندهاى خليفه دوم بود، عثمان بن عفان از ديگر رقباى خود، شانسِ بيشترى براى خلافت داشت.
از ويژگى هاى اين تشكل بزرگ سياسى، دوام و گستردگى آن بود زيرا ارتباط به شخص خاصى نداشت بلكه در خاندانى بزرگ تجسم مى يافت، در نتيجه هيچ گاه شرايط و اوضاع مناسبى مهيا نمى شد که خاندان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بتوانند حد اقل به کسانى به منصب خلافت دست يابند.
٥ . کليه عناصرى را که تمايل به بنى هاشم داشتند از کار بر کنار نمودند. نقل شده ابوبكر، خالد بن سعيد بن عاص را از فرماندهى سپاه بر کنار ساخت، در صورتى که خود، اورا به فرماندهى منصوب و براى فتح شام گسيل داشته بود. اين کار را بدين جهت انجام داد که عمر، گرايش وى به بنى هاشم و تمايل او را به خاندان پيامبر، به ابوبكر گزارش و موضع گيرى مخالفى را که خالد پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)با آنان داشت به ابوبكر ياد آور شد. [3]
٦ . توان اقتصادى امام على(عليه السلام) را از بيم اين که مبادا امام(عليه السلام) جهت تبليغ در مسير باز گرداندن حق قانونى خود در خلافت از آن بهره بگيرد، به ضعف کشاندند به همين دليل خليفه، فدك را از زهرا(عليها السلام) مصادره کرد زيرا مى دانست هرگاه اميرمؤمنان مردم را به بيعت خود فرا خواند، آن مخدره نسبت به امام(عليه السلام)پشتيبانى قوى به شمار مى آيد و اين در صورتى است که پى برده باشيم جناح هاى سياسى، آراء خود را به حكومت فروخته بودند و اگر در اين معامله سود بيشترى عرضه مى شد، امكان فسخ و بر هم زدن آن معامله وجود داشت و ابوبكر شخصاً مال و دارايى را به عنوان وسيله اى براى فريب مردم و کسب آراء آنان به کار گرفته بود. [4]
اگر بر اين مطلب بيفزاييم که شخصيت حضرت زهرا(عليها السلام)از ديدگاه پيروان امام على(عليه السلام)خود، دليلى بر شايستگى امام(عليه السلام) به خلافت، تلقى مى شد به روشنى در خواهيم يافت که خليفه در تلاش هاى سياسى خود کاملاً موفق شد تا موضع زهرا(عليها السلام)حامى و پشتيبان اميرمؤمنان(عليه السلام) را موضعى خنثى جلوه دهد و اين موضوع را با ترفندى ماهرانه و غير مستقيم به مسلمانان فهماند و اظهار داشت : فاطمه نيز يك زن، مانند ساير زنان است و نبايد آراء و دعاوى او، حتى در مسأله ناچيزى مانند فدك، به عنوان سند و دليل مطرح شود تا چه رسد به مسأله مهمى مانند خلافت، زيرا اگر زهرا(عليها السلام)خواستار مزرعه اى که حق اونيست، بشود امكان دارد کليه دولت اسلامى را براى شوهرش مطالبه کند[5] در صورتى که به ادعاى صحابه نامزد جانشينى رسول خدا(ص)که زمام امور را به دست گرفتند اميرالمؤمنين هيچ گونه حقى در دولت نداشت.
نقل شده وقتى خلافت ابوبكر پا برجا شد، شخصى را نزد وکيل حضرت زهرا(عليها السلام)فرستاد و او را از فدك بيرون راند و خود بر فدك استيلاء يافت و به حديثى استناد کرد که غير از او کسى آن را نقل نكرده بود ابوبكر گفته بود از پيامبر شنيده که مىفرمود: «ما پيامبران چيزى به ارث نمى نهيم، آن چه را به ارث مى گذاريم صدقه خواهد بود » بنا به اين گفته، پيامبر چيزى به ارث نمى گذارد و ميراثش هر چه باشد مربوط به مسلمانان فقير و مستمند است ! [6]
اعتراض به خلافت سقيفه
صحابه برگزيده و نيك مردانى که در مطالبه حق قانونى خلافت امام على(عليه السلام)در کنار آن بزرگوار قرار داشتند با صلابت و اطمينان و بى پرده و با براهين روشن و دندان شكن و دلايل صريح شرعى و با شيوه اى که حاکى از علاقه به حق گرايى و حراست دولت اسلامى از انحراف بود به حكومت وقت، اعتراض نمودند.
اين جمع برگزيده در مسجد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) حضور يافتند و خزيمه بن ثابت،از جمله اصحاب جليل القدر پيامبر از آن ميان بپاخاست و گفت: مردم! آيا بياد نداريد که رسول اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى مرا به تنهايى پذيرفت و نيازى به گواهى ديگرى در کنار من نديد، گفتند: آن چه مى گويى صحيح است. وى اظهار داشت: پس من گواهى مى دهم که از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم که مى فرمود: «اهل بيتم حق و باطل را از يكديگر جدا مى کنند، آنان پيشوايانى هستند که مردم بايد از آنان پيروى کنند»؛ من آن چه را مى دانستم گفتم و جز اين وظيفه اى ندارم شما خود دانيد.
عمار ياسر نيز لب به اعتراض گشود و اظهار داشت : اى قريش و اى مسلمانان! اگر مى دانيد که چه بهتر! و اگر آگاهى نداريد، بدانيد که اهل بيت پيامبرتان به آن حضرت سزاوارتر و به ميراث او شايسته تر و به امور دين و مؤمنان آشناتر و نسبت به ملت و امتش خير خواه تر از ديگرانند، بنابر اين، از پيشواى خود اطاعت آنيد، تا قبلاز گرفتارى در بند گمراهى و ضعف و زبونى و تفرقه و پراکندگى و دست به گريبان شدن با فتنه و آشوب، حق را به اهلش بر گردانيد.
آن گاه سهل بن حُنيف بپاخاست و اظهار داشت: اى قريشيان! گواهى مى دهم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را در مسجد ديدم دست على بن ابى طالب را گرفته بود و مى فرمود:
مردم! اين شخص، علي است که پس از من پيشواى شماست و در زمان حيات و پس از رحلتم وصى من است، او ديون مرا ادا، و به وعده هايم وفا مى کند، وى نخستين کسى است که در کنار حوضم با من ديدار خواهد کرد، خوش به حال کسى که از او پيروى نمايد و واى بر آن کس که از فرمان او سر پيچى کند و تنهايش بنهد.
سپس ابوهيثم بن تيهان به پاخاست و گفت: گواهى مى دهم آن گاه که رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در روز غدير خم على(عليه السلام) را به مردم معرفى کرد، انصار گفتند: پيامبر على را به جانشينى خود معرفى نمود و برخى اظهار داشتند: او را معرفى کرد تا مانند رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مولا و سرور مردم باشد. در اين زمينه بحث به درازا کشيد، فردى را خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرستاديم و راز مطلب را از آن بزرگوار جويا شديم حضرت فرمود:
او ( على )پس از من ولىّ و سرپرست مؤمنان و خير خواه ترين مردم به امت من است.
اکنون من به آن چه ياد دارم گواهى مى دهم، هر کس خواست ايمان آورد و گرنه آفر بورزد، روز جدايى، ميعاد همگان است.
سپس گروه ديگرى از جمله ابوذر و ابو ايوب انصارى و عتبة بن ابى لهب و نعمان بن عجلان و سلمان فارسى به پاخاسته و بر ضد هواداران سقيفه اقامه دليل کردند.[7]
بيعت اجبارى
خود دارى امام(عليه السلام) از بيعت و اقدام عده اى از صحابه جليل القدرى که آشكارا به اعتراض پرداخته و از هيئت حاکمه خواستار واگذارى قدرت و سپردن آن به صاحب اصلى اش شدند، براى حكومت وقت، خطرى جدى به حساب مى آمد، چراکه در شوراندن احساسات مسلمانان و بسيج و گرد آورى آنان در جمع ياران اميرمؤمنان(عليه السلام) تأثير فوق العاده بسزايى داشت افزون بر عشاير با ايمانى نظير قبايل اسد و فزاره[8] و بنى حنيفه که در حومه مدينه مى زيستند و نيز ديگر قبايلى که از بيعت با ابوبكر سر بر تافته و از پرداخت زکات، به حكومت جديد که آن را غير قانونى مى دانستند، خوددارى کردند و نماز به پاى مى داشتند و کليه شعائر دينى را انجام مى دادند و در روز غدير خم شاهد بودند پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)براى على بن ابى طالب(عليه السلام)به عنوان امير مؤمنان پس از خود، از مردم بيعت گرفت. از اين رو، هيئت حاکم تصميم گرفت به اين خطر پايان دهد و اين حرکت را با مجبور ساختن رهبر مخالفان، على بن ابى طالب، به بيعت با ابو بكر، عملى ساخت.
به گفته برخى تاريخ نگاران عمر نزد ابوبكر آمد و بدو گفت: آيا قصد ندارى از على که با توبيعت نكرده، بيعت بگيرى؟ تاعلى با تو بيعت نكرده نمى توانى دست به هيچ اقدامى بزنى! کسى را براى گرفتن بيعت نزد او بفرست.
همه به اين نتيجه رسيدند که امام على(عليه السلام) را مجبور به بيعت با ابوبكر نمايند، به همين دليل با اعزام نيروى نظامى خانه حضرت را به محاصره در آوردند و بازور و قلدرى، وارد خانه وى شدند[9] و او را به گونه اى غير شايسته که در شأن فردى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در باره اش فرموده بود:
«أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِي»
نبود از خانه خارج ساخته و نزد ابوبكر آوردند و با صداى بلند بر او بانگ زدند: با ابوبكر بيعت آن، امام(عليه السلام)باسخنانى حاکى از اطمينان، بى پروا و شجاعانه پاسخ داد:
من به خلافت، سزاوار تر از شما هستم و با شما بيعت نخواهم کرد، سزاوار تر است شما بامن بيعت کنيد چرا که شما با استناد به خويشاوندى رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)،خلافت را از انصار باز گرفتيد و اکنون آن را از ما غصب مى کنيد! آيا شما در برابر انصار مدعى نشديد که چون پيامبر از شماست بنابر اين، به خلافت سزاوار تريد، و برهمين اساس آن ها زمام امور را به دست شما سپردند و خلافت را تسليم شما نمودند؟ اکنون من با استناد به همان دليلى که شما با انصار به احتجاج پرداختيد، با شما احتجاج مى کنم. ما، در زندگى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و پس از رحلتش به آن بزرگوار سزاوار تر از ديگرانيم، اگر به خدا ايمان داريد با ما منصفانه رفتار آنيد، در غير اين صورت آگاهانه بر ما جفا روا داشته ايد. [10]
امام(عليه السلام) با اين موضع گيرى صريح از ماهيت سياسى مستند آنان پرده برداشت. مستندى که اين افراد آن را بهانه اى براى رسيدن به قدرت قراردادند. به همين دليل آنان چاره اى نداشتند ياتسليم شوند و يا با آن چه در انديشه مى پروراندند و در دل نهان داشتند بدو پاسخ دهند از اين رو، عمر بن خطاب پس از آن که از پاسخ امام(عليه السلام) در ماند، بر آشفت و به زور متوسل شد و به حضرت گفت: تابيعت نكنى دست از تو بر نخواهيم داشت، امام(عليه السلام) وى را مورد نكوهش قرار داد و فرمود:
«إحلبِ حَلباً لك شطرهُ، و اشدد له اليوم يردّده عليك غداً، و الله ياعمر! لا أقبل قولك و
لا اُبايعه; [11]
شيرى از سينه خلافت بدوش که نيمش از آن تو باشد، امروز پايه هاى حكومت او (ابوبكر) را تحكيم ببخش تا فردا آن را به تو باز گرداند، عمر! به خدا سوگند! سخن تو را نخواهم پذيرفت و با ابوبكر بيعت نخواهم کرد.»
در اين جا امام(عليه السلام) راز تحرکات و جوش و خروش عمر را در مورد بيعت فاش ساخت زيرا عمر بدين منظور که خلافت و امور حكومت پس از ابوبكر، به وى باز گردد، اين کار را انجام داد.
ابوبكر از آن بيم داشت که مبادا گردش اوضاع به سود او نباشد و از فرجام خشم امام(عليه السلام)بيمناك بود از اين رو، به امام (عليه السلام) گفت: اگر خود نخواهى بيعت کنى من تو را مجبور نمى کنم، سپس براى آرام ساختن و دلجويى از امام، از ابوعبيده جراح خواست با آن حضرت گفت و گو کند. ابو عبيده به امام(عليه السلام)گفت:
عموزاده! شما جوان هستى و اين آقايان سالخوردگان فاميل شما تلقى مى شوند، آن ها نسبت به امور، با تجربه تر و آشنا تر از شمايند، من ابوبكر را در امر خلافت از شماتوانا تر مى بينم، وى بيش از شما تحمل بار اين مسئوليت را دارد و بدان آگاه تراست، بنابراين خلافت را به ابوبكر تسليم آن، اگر خداوند به تو عمر طولانى دهد، از جنبه فضل و دين و دانش و درك و سابقه و نسبتت به رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به خلافت شايسته تر و برازنده تر هستى. [12]
فرجام اين انحرافات چيزى جز فريب افكار عمومى و تعلل در موضع گيرى تلقى نمى شد و اين امور برامام(عليه السلام) پوشيده نبود بلكه پديدار شدن آثار انحراف، رنج و نگرانى اش را افزايش داده و او را رنجيده خاطر ساخت و حضرت را واداشت تا مردم را مخاطب قرار داده و آنان را بر اشتباهاتشان آگاه سازد لذا فرمود:
اى گروه مهاجران! خدارا در نظر داشته باشيد، خلافت و حكومت محمد را ميان عرب از خانهاش خارج نكنيد و به خانه هاى خود منتقل نسازيد و خاندانش را از جايگاه و حق او ميان مردم، کنار ننهيد، اى مهاجران به خدا سوگند! ما از همه مردم به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سزاوارتريم زيرا ما اهل بيت آن بزرگوار به شمار مى آييم و تا آن زمان که ميان ما قارى کتاب خدا، و فقيه در دين الهى و افراد آشناى به سنت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و امور مردم، که گرفتارى هاى آنان را رفع مى کنند و ميانشان با عدالت رفتار مى کنند، و جود داشته باشند که به خدا سوگند! و جود دارند، ما از شما به خلافت سزاوارتريم، ازهواى نفس پيروى نكنيد که از راه خدامنحرف و از حق بيشتر فاصله مى گيريد. [13]
روايت شده: حضرت زهرا(عليها السلام) از بيم سوء قصد دشمنان به امام (عليه السلام)دست فرزندانش حسن و حسين راگرفت و براى دفاع از امام(عليه السلام) درپى آن حضرت به راه افتاد همه زنان بنى هاشم آن مخدره را همراهى مى کردند. حضرت به مسجد رسيد و به آنان اعلان داشت اگر امام را رها نكنند آن هارا نفرين خواهد کرد و فرمود:
«خلّوا عن ابن عمّي، خلّوا عن بعلي، و الله لأنشرنّ شعري و لأضعنّ قميص أبي على رأسي و لأدعونّ عليكم، فما ناقة صالح باکرم على الله منّي، و لا فصيلها باکرم على الله من وُلدي»; [14]
دست از پسر عمو و همسرم بر داريد و گرنه گيسوى خود را پريشان خواهم کرد و پيراهن پدرم را بر سر مى افكنم و شما را نفرين مى کنم، ناقه صالح نزد خدا، از من عزيزتر نبود و بچه آن ناقه نزد خدا از فرزندانم عزيزتر نبود.
امام على(عليه السلام) و پيچيدگى هاى سقيفه
با همه شگفت انگيزى مواضع امام (عليه السلام)، موضع گيرى وى در مورد خلافت پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شگفت آورتر به شمار مى آمد، زيرا آيين الهى در هر زمان قهرمانى مى طلبد که جان و مال خويش را در راه آن قربانى ساخته و سبب به استقبال مرگ « ليلة المبيت » تقويت مكتب گردد و همين اصل على(عليه السلام)را در فرستاد و روز هجرت، پيامبر عظيم الشأن اسلام را به ساحل نجات رهنمون شد.
در رنج و دشوارى هايى که على(عليه السلام) پس از رحلت برادرش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با آن ها دست به گريبان بود زمينه قربانى کردن فرزندانش حسن و حسين برايش مهيا نبود زيرا اگر امام(عليه السلام)خويشتن را جهت قرار دادن خلافت در مسيرى که خود، آن را قانونى مى دانست، قربانى مى کرد، پس از او کسى براى سر و سامان دادن اوضاع، وجود نداشت و نوادگان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در کودکى از چنان موقعيتى که امام در نظر داشت، برخوردار نبودند.
على(عليه السلام) در سراسر زندگى، از ولادت در کعبه تا شهادت در مسجد کوفه، در جهت قربانى شدن در راه آرمان خويش در کمال آمادگى قرار داشت. امام(عليه السلام) در حقيقت، موقعيتى را قربانى ساخت که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وى را بدان منصوب نموده بود. در راستاى مصلحت بزرگى که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اورا وصى و نگاهبان بر آن مقرر داشت، از زمامدارى سياسى ظاهرى صرف نظر کرد. امام(عليه السلام)برسر چند راهى قرار گرفته بود که پيمودن هريك از آن راه ها برايش سخت و دشوار مى نمود:
١ . يا مى بايست مانند ساير مسلمانان بدون هيچ مانعى با ابوبكر بيعت کند، بلكه با اين کار از وجود خويش و منافع شخصى و مصالح آينده اش حفاظت کند و در دستگاه حكومتى جاه و مقامى بيابد و از تكريم و احترام برخوردار باشد و چنين چيزى براى حضرتش ممكن نبود زيرا معناى امضاى بيعت و ولايت ابوبكر، مخالفت با دستورات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) تلقى مى شد و براى هميشه به انحراف و لايت و امامت، از مسير اصلى و معناى حقيقى خود مى انجاميد و تلاش ها و فداکارى هايى که رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و امام على(عليه السلام)درجهت تحكيم ارکان اسلام و پايه هاى خلافت قانونى مبذول داشته بودند، از ميان مى رفت و در نتيجه، مجموعه نظام اسلامى به انحراف کشيده مى شد.
٢ . و يا بسان فردى که خار در چشم و استخوان در گلو دارد، سكوت اختيار کند و بكوشد تا براى حفظ نظام اسلامى و مسلمانان راهى معتدل بپيمايد تا باز دهى و آثار و نتايج آن با تأخير انجام پذيرد.
٣ . يا اين که امام (عليه السلام) بر ضد خلافت ابوبكر، به جنبشى مسلحانه دست بزند و مردم را به سوى خود فراخواند، اما چنين جنبشى چه نتيجه اى مى توانست در بر داشته باشد؟ اينك ما در صدديم در پرتو شرايط تاريخى مربوط به آن لحظات دشوار، اين موضوع را روشن نماييم.
معمولاً حاکمان و فرمانروايان با اندك مخالفتى که در برابر خود احساس کنند، از قدرت کنار نمى روند و با آشنايى که از اين خلفا داريم شديداً در پى دست يابى به خلافت بودند و معناى اين کار اين بود که اينان از حكومت جديد شان به دفاع برخواهند خاست. در چنين موقعيتى فوق العاده، باعقل و منطق سازگار بود که سعد بن عباده براى اعلان جنگى ديگر جهت دست يابى به خواسته هاى سياسى اش، فرصت را غنيمت بشمرد، زيرا به خوبى مى دانيم زمانى که از او در خواست بيعت شد، وى حزب پيروز را به شورش تهديد کرد و گفت: «به خدا سوگند! تا تير در ترکش دارم مبارزه خواهم کرد و نيزه ام را از خونتان رنگين مى سازم و ميانتان شمشير مى نهم و همراه با خاندان وهوادارانم با شما خواهم جنگيد و اگر جن و انس از شما پيشتبانى کنند با شما بيعت نخواهم کرد»[15]
به گمان قوى، وى تهديد کرد که دست به شورش خواهد زد ولى جرأت نيافت، نخستين فردى باشد که برروى خلافت موجود تيغ مى کشد لذا تنها به تهديد شديد اللحنى که به منزله اعلان جنگ تلقى مى شد اکتفا کرد و در انتظار ضعف و آشفتگى اوضاع بود تا به همراه ديگران دست به شمشير ببرد. البته جا داشت که شورش سعد عملى شود و ترس و بيمش از ميان برود و حزب حاکم در نظرش ضعيف جلوه کند زيرا او ندايى قوى را به حمايت از خويش ملاحظه کرد که آشكارا اعلان شورش مى کند با اين هدف که مهاجران را با قدرت شمشير از مدينه براند و کار را از سر بگيرد. چنان که حُباب بن مُنذر در گردهمايى سقيفه همين موضوع را از زبان سعد آشكارا بيان کرد. [16]
البته بعد از بيان اين ماجرا، تشكلات سياسى امويان را در مسير دست يابى به مقام و قدرت و نفوذى که سال هاى پايانى جاهليت در مكه از آن برخوردار بودند، نبايد فراموش کرد. در آن دوران زمام شهر را در رويارويى با اسلام و حكومت نبوى، ابو سفيان بر عهده داشت ولى اکنون عتاب بن اُسيد بن اُميّه، فرمانرواى بى چون و چراى آن سامان به شمار مى آمد.
با بررسى اوضاع و شرايط تاريخى آن زمان[17]، ملاحظه مى کنيم وقتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) دنيا را وداع گفت و خبر رحلت آن بزرگوار به مكه رسيد، عتاب
بن اُسيد بن ابو العاص بن اُميّه که از ناحيه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمانرواى آن ديار بود متوارى و مخفى شد و اوضاع شهر متزلزل شد و مردمش در آستانه ارتداد قرار گرفتند. هر چند دلايل برگشتن آن ها از دين قانع کننده نيست و آن گونه که برخى پژوهشگران قائلند دليل اين واپسگرايى دينى اين نبود که آنان پيروزى خويش را در پيروزى ابوبكر و پيروزى بر مردم مدينه بپندارد، زيرا خلافت ابوبكر در همان روزرحلت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)سر و سامان يافت، و به گمان قوى خبر مربوط به خلافت، همزمان با خبر وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به مردم مكه رسيد بلكه سبب اين ماجرا اين بود که: عتاب بن اُسيد در انتظار اتخاذ موضع سياسى خاندان خويش بود، به همين دليل متوارى و مخفى شد و بدين وسيله اوضاع را آشفته ساخت تا دريابد چنانچه خشم ابو سفيان فرونشسته و از اوضاع راضى است و با حاکمان به نتايجى رسيده که به سود خاندان اموى باشد يك بار ديگر در انظار مردم ظاهر شود و امور را به مسير اصلى خود باز گرداند. [18]
بنابر اين، در آن برهه، بين شخصيت هاى اموى ارتباطات سياسى کاملاً برقرار و اين معنا بيانگر قدرتى بود که خود را در آن سوى گفته هاى ابوسفيان پنهان کرده بود، زيرا وقتى ابوسفيان بر ابوبكر و هوادارانش خشمگين شد گفت: دود فتنه اى را مشاهده مى کنم که جز خون چيزى آن را فرو نمى نشاند و در مورد على (عليه السلام) و عباس عموى وى گفت: سوگند به آن که جانم در دست اوست، از آن دو پشتيبانى خواهم کرد. [19]
امويان در ايجاد بلوا و شورش و کودتا کاملاً آمادگى داشتند و زمانى که از على(عليه السلام)خواستند رهبرى مخالفان را بر عهده گيرد حضرت به روشنى اين معنارا دريافت و به خوبى مى دانست که به حمايت و پشتيبانى آنان نمى توان اطمينان کرد بلكه قصد دارند از طريق آن حضرت به اهداف خود دست يابند. از اين رو، امام(عليه السلام) درخواست آن ها را نپذيرفت و انتظار مى رفت در شرایط و اوضاعى که نظاره گر دشمنى و خصومت احزاب بودند، سر از اطاعت برتابند و از سويى در جهت حفظ مصالح خود، به قدرت زمامداران حاکم نيز مطمئن نبودند و معناى پراکندگى و جدايى آنان همين بود که از دين برگردند و مكه از مدينه جدا شود.
بنابراين، درآن شرايط، نهضت علوى اعلان مخالفتى خونين به شمار مى آمد که درپى آن قطعاً مخالفت هاى خونبار ديگرى با انگيزه هاى مختلف صورت مى پذيرفت و زمينه براى فرصت طلبى آشوب گران و منافقان فراهم مى گشت.
آن شرايط رنج بار، به على(عليه السلام) اجازه نمى داد به تنهايى روياروى قدرت حاکم بايستد بلكه جناح ها با اهداف و انگيزه هاى گوناگونى بايكديگر در گير مى شدند و نظام اسلامى در همان لحظاتى که بايد مسلمانان پيرامون رهبرى يكپارچه اى گرد آيند و تمام توان خود را صرف مراقبت از فتنه و شورش هاى بر آمده از آن شرايط، نمايند، به تباهى و سقوط کشيده مى شد. [20]
ازاين رو، امام على(عليه السلام) مى بايست راه ميانه اى را برگزيند تا بتواند بيشترين مقدار ممكن از اهداف الهى را که رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) او را مأمور اجراى آن ها قرار داده بود، عملى سازد.
از همين جا پى مى بريم که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) دو روش و يا يك شيوه دو مرحله اى براى امام على (عليه السلام) در نظرگرفت که نخستين مرحله آن منصوب کردن وى به عنوان پيشواى قانونى و جانشين رسمى خود بود که آن را صريحا اعلان داشت و از مسلمانان براى آن حضرت بيعت گرفت و روز غدير، بر حاضران و غايبان، اتمام حجت نمود.
پيامبر اکرم به عنوان رهبرى سياسى و کار آزموده، بصيرت و دور انديشى و علاقمندى خود به امت و ارتباط هميشگى خود را به جهان غيب و دانش الهى که دين اسلام را آخرين آيين مقرر داشت که همه اهداف رسالت هاى الهى بر اساس آن تحقق پذير مى باشد، به تاريخ و همه معاصران خود به اثبات رساند; از اين رهگذر و نيز از اين جنبه که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به خوبى مى دانست که آگاهى مردم از رسالت اسلامى در عصر آن حضرت تا چه پايه است و تا چه اندازه محو ارزش هاى رسالتند و اينكه طبيعت جامعه اى تازه مسلمان و پذيراى دولت رسول خدا در بردارنده تعصّبات و آداب و رسوم جاهلى است که ريشه آن ساختن آن ها به سرعت و با شيوه هاى تربيتى کوتاه مدت، دشوار به نظر مى رسيد; و ديگر امورى که در شرايط موجود پيرامون پيامبر اکرم و دولت آن حضرت براى اهل نظر قابل درك است، هر پژوهشگرى وجود برنامه ريزى دراز مدتى را ضرورى مى بيند که بتواند در بلند مدت، ضامن اجراى اهداف بزرگ رسالت باشد، زيرا پس از نگرشى خاص به شيوه هايى که جامعه را دستخوش تغيير مى کرد، دست يابى به نتايجى مورد انتظار، از روند حرکت رسالت در آن برهه و جامعه، آن هم در کوتاه مدت، کارى محال و يا دشوار به نظر مى رسيد.
بنابراين پس از روگردانى امت يا عدم تسليم آنان در برابر دستورات پيامبر در مرحله دوم بايد صبر و پايدارى از خود نشان داد و در سايه دولت اسلامى نوپا به برنامه ريزى عملى دقيق در جهت کارهاى تربيتى بنيادين پرداخت تا شرايط لازم براى به دست گرفتن زمام امور و اجراى آن برنامه ها، مهيا شود و آليه اهداف ممكن، براى اجراى صحيح و پسنديده اين آيين جاودان، تحقق يابد.
امام على(عليه السلام) و گرد آورى قرآن
روايات صحيح متفقند که امام على(عليه السلام) پس از تجهيز پيكر پاك نبى اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و خاك سپارى آن حضرت، در خانه خود به گرد آورى و تنظيم آيات قرآن به ترتيب نزول آن ها پرداخت، اين آيات قبلاً به صورت لوح و نوشتارهايى پراکنده موجود بودند.
از امام صادق(عليه السلام) روايت شده که: رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) فرمود: اى على! قرآن که روى مصحف و حرير و کاغذ به نگارش در آمده پشت بستر من قرار دارد آن را برگيريد و گرد آورى نماييد و آن گونه که يهوديان تورات را تباه ساختند، قرآن را به تباهى نكشانيد وعلى(عليه السلام)کار خودرا آغاز و قرآن را در پارچه زرد رنگى گرد آورد. [21]
نيز منقول است: امام على(عليه السلام)هنگام وفات رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با جفايى که از مردم ديد سوگند ياد کرد تا قرآن را گرد نياورده ردايش را بدوش ننهد، به همين دليل براى گردآورى قرآن سه روز در خانه نشست. [22]
روايت شده: امام على(عليه السلام)مدتى از مردم کناره گرفت تا قرآن را گرد آورى نمود و سپس رداى خويش بردوش نهاد و نزد مخالفان خود که در مسجد اجتماع کرده بودند، رفت. وسط جمعيت که رسيد قرآن را در جمع آن ها بر زمين نهاد و فرمود:
(إنَّ رسول الله قال: «إنِّي مخلّف فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلّوا، کتاب الله و اهل بيتي» و هذا کتاب الله و أنا العترة) [23]؛
(رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «من ميان شما امانتى به وديعه نهادم که اگر بدان متمسك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد، آن امانت کتاب خدا و عترت و اهل بيت منند» اکنون اين کتاب خداست و من عترت آن حضرت به شمار مى آيم» و بدانان فرمود: «لئلّا تقولوا غداً إنّا آُنّا عن هذا غافلين»; (با شما اتمام حجت کردم) تا فردا نگوييد ما از اين موضوع بى خبر بوديم.
سپس فرمود:
روز رستاخيز نگوييد شما را به يارى خود فرا نخواندم و حق خويش را برايتان ياد آورى ننمودم و شمارا به کتاب خدا از فاتحه الكتاب تاپايان آن دعوت نكردم[24].
عمر در پاسخ امام(عليه السلام) گفت: اگر تو قرآنى در اختيار دارى ما نيز نظير آن را داريم و نيازى به تو و قرآنت نداريم.
آن چه مسلم است امام(عليه السلام) به گرد آورى آيات قرآن بسنده نكرد و بر اساس ترتيب نزول، به تنظيم آن ها پرداخت و به آيات عام و خاص و مطلق و مقيد و محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ و امر و نهى و آداب و سنن آن اشاره کرد و اسباب نزول آن را بيان داشت و ٦٠ نوع علوم قرآنى را املاء فرمود و براى هر يك مثالى ويژه آن ذکر نمود. امام(عليه السلام)با اين کار بزرگ توانست يكى از مهم ترين اصول و ارکان اسلام را حراست نمايد و انديشه مسلمانان را به سمت و سوى تحقيق و بررسى علوم سرشار قرآنى، سوق دهد، تا قرآن به سرچشمه اصلى انديشه و منبع مستقيمى که انسانيت، نيازهاى زندگى خودرا از آن دريافت مى کند، مبدل گردد.
اميرمؤمنان(عليه السلام) از شايستگى چنين کارى بر خوردار بود زيرا خود فرمود: هر آيه اى که بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نازل شد، آن را برايم قرائت کرد و بر من املاء نمود و من آن را با دستخط خود نگاشتم و تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را به من آموخت و از خداى عز وجل خواست فهم آن را به من بياموزد، از آن پس نه آيه اى از کتاب خداى عز وجل را فراموش کردم و نه دانشى راکه حضرت بر من املاء نمود بلكه آن را ياداشت کردم، هر گونه حلال و حرام و امر و نهى و هر اطاعت و معصيت گذشته و آينده را به من آموخت و آن را حفظ نمودم و حتى يك حرف آن را فراموش نكردم. [25]
در دوران ابوبكر
امام على (عليه السلام) فرمود:
به خدا! هر گز در اين انديشه نبودم و به خاطرم نيز خطور نمى کرد که عرب پس از پيامبر أمر خلافت و رهبرى را از اهل بيت او سلب و به ديگرى واگذارند و آن را از من دور سازند، تنها چيزى که سبب نگرانى من شد اجتماع مردم گرداگرد ابوبكر بود تا با او بيعت کنند، دست روى دست گذاردم، تااين که باچشم خود ديدم گروهى از اسلام باز گشته و قصد دارند دين پيامبر را به نابودى بكشانند، از اين رو، ترسيدم اگراسلام و مسلمانان را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و جدايى و تفرقه در اسلام باشم که مصيبت آن برايم به مراتب از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود، چرا که چنين خلافتى بهره دوران کوتاه زندگى دنياست و مانند سرابى تمام شدنى و يابه ابرهايى از هم پاشيده مى ماند لذا براى دفع اين حوادث بپاخاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و استوار گرديد. [26]
با وجود کليه رخدادهايى که پس از وفات رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در فضايى آکنده از کينه توزى و دور از واقعيت و در غير مسيرى که بايد مسلمانان مى پيمودند، به وقوع پيوست، باز على(عليه السلام) اين واقعيت را فراموش نكرد که وصى بر اين امت و مسؤل اجراى احكام رسالت اسلامى است بيعت با ابو بكر مستقيما حق امام(عليه السلام) رادر اداره امور امت سلب و او را ناگزير به کناره گيرى ساخت، سفارشات پيامبر اسلام در مورد امام(عليه السلام)و پيمانى که رسول اکرم به دستور خدا براى حراست امت و تأکيد فراوان بر جلوگيرى از پراکندگى و تباهى رسالت و جامعه اسلامى از اميرمؤمنان(عليه السلام)گرفت، آن حضرت را برترين سمبل مدافع از موجوديت اسلام در تمامى عرصه ها قرار دارد.
از همين رهگذر امام على(عليه السلام) از هر موقعيتى استفاده مى کرد و در هر موردى که سران دولت به مسأله دشوارى برمى خوردند به تشريح ارکان دين مى پرداخت و ميان امتى که هنوز آيين الهى در روح و جانشان رسوخ نكرده بود، به ارائه نقطه نظرات صحيح خويش اقدام مى کرد، به همين دليل امام (عليه السلام)چه در دوران ابوبكر و چه برهه بعدى حكومت خلفاء در امور زندگى مسلمانان، معيار قضاوت و داورى و صدور فتوا، به شمار مى آمد.
على(عليه السلام) به همراه صحابه برگزيده اى که در رنج و دشوارى هايش ياور او بودند، به دفاع از مدينه پرداخت تا از هجوم واپس گرايان از اسلام جلوگيرى به عمل آورد.
وصيت ابوبكر به عمر
امام على(عليه السلام) همواره مورد جفا و ستم قرار گرفت و حقش را از او دور ساختند، وى از درجا زدن خلافت و به ضعف گراييدن رسالت رنج مى برد و راهى جز شكيبايى نمى يافت و صبر و برد بارى مى کرد و نيك مى انديشيد وى در خطبه خود معروف به شقشقيه از حزن و اندوه و دردهايش پرده برمى دارد و مى فرمايد:
به خدا سوگند! ابوبكر رداى خلافت را به تن کرد و به خوبى مى دانست نقش من در گردش حكومت اسلامى چونان محور سنگ آسياست.
او آگاهى داشت سيل ها و چشمه هاى علم و فضيلت از دامن کوهسار وجود من جارى است. و مرغان دور پرواز انديشه ها، به افكار بلندم دسترسى ندارند، من رداى خلافت را رها ساختم و دامن خود از آن بر گرفتم در حالى که در اين انديشه بودم آيا با دست تنها بپاخيزم و حق خود و مردم را بستانم و يا در آن محيط پر خفقانى که پديد آورده بودند صبر پيشه کنم؟ محيطى که پيران را فرسوده و جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين لحظات زندگى به رنج وامى داشت.
سرانجام، بردبارى و صبر را به عقل و خرد نزديك تر ديدم از اين رو، شكيبايى ورزيدم ولى به کسى مى ماندم که چشمش پر از خاشاك و استخوان راه گلويش را گرفته و با چشم خود مى ديدم ميراثم را به غارت مى برند.
تا اوّلى جان سپرد و پس از خودش خلافت را به پسر خطاب سپرد، شگفتا! او که در زمان حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند و او را از خلافت معذور دارند، اکنون خود هنگام مرگ، عروس خلافت را براى ديگرى کابين بست! شگفت آورتر اين که هر دو از خلافت به نوبت بهره گرفتند!
به هر حال آن را در اختيار کسى قرار دادند که وجودش سراسر خشونت و سختگيرى و اشتباه کارى و پوزش طلبى بود. [27]
دوران ابوبكر چندان به طول نينجاميد و به بيمارى دچار شد و در بستر مرگ افتاد تصميم گرفت پس از خود، خلافت را به عمر بسپارد، ولى بسيارى از مهاجران و انصار لب به اعتراض گشودند و ناراحتى خودرا از اين تصميم ابراز داشتند زيرا آن ها از اخلاق خشن و بد رفتارى عمر با مردم به خوبى آگاه بودند. [28]
ولى ابوبكر بر تصميم خود پافشارى کرد و عثمان بن عفان را به تنهايى خواست تا وصيت او را مبنى بر جانشينى عمر، بنگارد و بدو گفت: بنويس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم، اين سفارش ابوبكر بن ابو قحافه به مسلمانان است، اما بعد…اين را گفت واز هوش رفت، عثمان خود، در اين فاصله نوشت: من عمر بن خطاب را به جانشينى خود بر شما بر گزيدم و اذعان دارم در خيرخواهى شما دريغ نكرده ام، سپس ابوبكر به هوش آمد و به عثمان گفت: آن چه را نوشته اى برايم بخوان. عثمان نوشته اش را براى وى خواند ابو بكر تكبير گفت و اظهار داشت: به نظر مى رسد ترسيدى اگر من در اين بيهوشى از دنيا بروم مردم به اختلاف بيفتند؟
عثمان پاسخ داد: آرى،
ابو بكر گفت: خدا به تو پاداش خير عنايت کند. [29]
ايرادات وصيت ابوبكر
امام على(عليه السلام) به دلايلى که بر مى شمريم از نحوه عملكرد ابوبكر ناخرسندبود:
١. ابوبكر براى تعيين سر نوشت خلافت، باهيچ يك از مسلمانان جز عبد الرحمان بن عوف و عثمان بن عفان مشورت نكرد، زيرا آن ها کاملاً آگاه بودند که ابوبكر تمايل دارد عمر را پس ازخود جانشين قرار دهد. از سويى ابوبكر بيم آن داشت که مبادا برخى از صحابه دور انديش و مخلص، اورا از گزينش عمر منصرف کنند.
٢ . ابوبكر بر، کنار نهادن امام على(عليه السلام) از صحنه سياسى و مسأله تعيين سرنوشت خلافت پافشارى نمود در اين خصوص با آن حضرت مشورت نكرد، در صورتى که ابوبكر درحل مسائل دشوار خود به حضرت متوسل مى شد و يا تنها ديدگاه ها و نظرات امام(عليه السلام)بود که در خلافت عمر، خير خواهانه و لغزش ناپذير به شمار مى آمد.
٣ . ابوبكر، عمر را با گفتن اين جمله که : عمر بن خطاب را جانشين خود بر شما قرار دادم، گوش به فرمان او بوده و از وى اطاعت کنيد، بر مسلمانان تحميل کرد، گويى وى در زندگى و پس از مرگ بر مردم قيمومت داشت با اين که آثار خشم و غضب را در چهره بسيارى از صحابه مشاهده مى کرد.
٤ . وى در ادعايش مبنى بر پيمودن راه رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خود را به تناقض گويى گرفتار ساخت، زيرا وى مدعى بود که پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مورد خلافت پس از خود ، به کسى سفارشى نكرده، در صورتى که ملاحظه مى کنيم خود، رفيقش عمر را به جانشينى برمى گزيند. [30]
٥ . ابوبكر حكومت را براى بنى اميه که منشأ آن همه رنج و بدبختى براى اسلام و مسلمانان بودند، فراهم ساخت به اين نحو که آنان را در امر خلافت به طمع انداخت و براى دست يابى به آن تشويق کرد و به عثمان گفت: اگر عمر نبود، دست از تو بر نمى داشتم. [31] ابوبكر مى دانست عثمان فردى احساساتى و متمايل به بنى اميه است و آن ها را به قدرت خواهد رساند و همين گونه نيز اتفاق افتاد.
منبع: کتاب پیشوایان هدایت 2 – اميرمؤمنان حضرت على بن ابى طالب(عليه السلام) / مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام
[1]– بحار الانوار 43/ 197، چاپ دار الوفاء.
[2]– تاریخ طبری 2/ 618، مروج الذهب در حاشیه تاریخ ابن اثیر 5/ 135.
[3]– تاریخ طبری 2/ 586، چاپ مؤسسه أعلمی.
[4]– طبقات ابن سعد 3/ 182، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 1/ 133.
[5]– شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 1/ 284، چاپ همراه با تحقیق ابوالفضل ابراهیم در این کتاب پاسخ علی بن فارقی مدرس مدرسه غربی، در جواب ابن ابی الحدید به همین معنا بوده است.
[6]– سنن بیهقی 6/ 301، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 16/ 218- 224، دلائل الصدق مظفر 3/ 32.
[7]– تاریخ ابو الفدا 1/ 156، خصال صدوق/ 432، احتجاج طبرسی 1/ 186.
[8]– تاریخ طبری 2/ 476، چاپ مؤسسه أعلمی.
[9]– الامامة و السیاسة/ 30، تاریخ طبری 2/ 443.
[10]– الامامة و السیاسة/ 28.
[11]– انسا الاشراف 1/ 587، شرح نهج البلاغه 2/ 2- 5.
[12]– شرح نهج البلاغه 2/ 2- 5 و 1/ 134.
[13]– الاماة و السیاسة/ 28.
[14]– احتجاج طبرسی 1/ 222.
[15]– تاریخ طبری 2/ 495، چاپ مؤسسه أعلمی.
[16]– تاریخ طبری 2/ 459، در ماجرای سقیفه حباب بن منذر گفت: به خدا سوگند! اگر شما بخواهید کار را از سر میگیریم.
[17]– کامل ابن اثیر 3/ 123، خبر وفات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) زمانی که فرمانروایی مکه را عتاب بن أسید بن ابو العاص بن امیه عهده دار بود، بدان جا رسد.
[18]– تاریخ طبری 2/ 449 وقتی خلیفه اول معاویه پسر ابوسفیان را به فرمانروایی رساند، جوش و خروش ابوسفیان فرو نشست و گفت ابوبکر حق خویشاوندیاش را ادا کرد، خداوند ارتباط خویشاوندی ابوبکر را قطع نکند.
[19]– تاریخ طبری 2/ 449.
[20]– فدک فی التاریخ، از شهید صدر 102- 105.
[21]– مناقب ابن شهر آشوب 2/ 41، فتح الباری 10/ 386، اتقان سیوطی 1/ 51.
[22]– فهرست ابن ندیم/ 30.
[23]– مناقب ابن شهر آشوب 2/ 41.
[24]– کتاب سلیم بن قیس/ 32، چاپ مؤسسه بعثت.
[25]– کفایة الطالب کنجی/ 199، اتقان سیوطی 2/ 187، بحار الانوار 92/ 99.
[26]– نهج البلاغه/ نامه 62.
[27]– نهج البلاغه/ خطبه 3.
[28]– الامامة و السیاسة/ 36، تاریخ طبری 2/ 618 و 619، چاپ مؤسسه أعلمی، کامل ابن اثیر 2/ 425.
[29]– کامل بن اثیر 2/ 425.
[30]– شگفت آور است وقتى ابوبكر به هوش مى آيد به نوشته عثمان در مورد تعيين جانشين پس از خود گوش فرا مىدهد ومى گويد به نظر مى رسد، ترسيدى اگر من در اين بيهوشى از دنيا بروم، مردم به اختلاف افتند، وعثمان در پاسخ مى گويد آرى، چگونه ممكن است او وعثمان از اختلاف مردم بيمناك باشند ولى پيامبر حكيم خدا، از اختلاف امتش بيمناك نباشد؟! دليل ان اين بود که آشكارا اعلان کرده بودند پيامبر کسى را به جانشينى خود تعيين نكرده است….اف بر آنها چگونه داورى مى کنند؟! بلكه مى بينيم عمر، در آخرين لحظات عمر شريف پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم)از نوشتن سفارش حضرت جلوگيرى مىکند ولى اينك در حالى که در مجلس نشسته وچوبدستى در دست دارد و «شدید» غلام ابوبکر که نوشتار مربوط به جانشینی عمر را به دست دارد، او را همراهی میکند. عمر میگوید: مردم! به سخن جانشین روسل خدا گوش فرا دهید و از فرمانش اطاعت کنید. وی میگوید: من بهترین فرد را بر شما حاکمیت ندادم. طبری 1/ 2138، چاپ اروپا. آیا میان این دو دیدگاه، تناقض به چشم نمیخورد؟! آیا این کار جز توطئه بر ضد برنامهریزی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معنایی داشت؟!
[31]– شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 1/ 164.





