فتنه انگيزان
بيعت مردم با اميرمؤمنان(عليه السلام) چونان صاعقه اى بر پيكر قريش و کليه بد خواهان اسلام، فرود آمد. حكومت امام(عليه السلام) امتداد همان حكومت رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى آمد که جور و ستم و دشمنى و سرکشى را به خاك مذلّت کشاند و عدل و مساوات و حق و فضيلت را به ارمغان آورد، و منافع اقتصادى را که بر پايه ربا و احتكار و بهره کشى استوار بود، در هم شكست و از آن جا که فرمانروايان عثمان مشمول اصلاحات امام على(عليه السلام)مى شدند بر بسيارى از بزرگان قريش گران مى آمد که خود را با هر شهروند ديگر و از هر گروه و دسته اى که در دستگاه حكومتى امام راه يافته بودند، مساوى بدانند.
طلحه و زبير پس از آن که توسط عمر نامزد خلافت شدند، هر يك خود را هم سنگ امير المؤمنين(عليه السلام) مى پنداشتند و انتظار داشتند حد اقل بر بخش عظيمى از سر زمين اسلامى حاکميت يابند، عايشه نيز نزد خلفاى پيشين از جايگاهى برجسته برخوردار بود چرا که او هر گونه مى خواست سخن مى راند، ولى اکنون پى مى بُرد در حكومتى که اساس و منبع آن را در قانونگذارى و اجرا، قرآن و سنّت، تشكيل مى دهند، جايى نخواهد داشت.
معاويه در شام به عنوان فرمانرواى يكه تازى حكم مى راند که چشم طمع به حاکميت بزرگ اسلامى دوخته بود. وى مى کوشيد زمام امور مسلمانان را کاملاً به دست گيرد، اقدامات و برنامه ريزى هاى امام(عليه السلام)در جهت اصلاحات گسترده براى تمام اين افراد، موضوعى غافلگيرانه بود. افزون بر اين، مجموعه افرادى که در زمان عثمان از پُست و مقام خود بهره مى جستند، اکنون در حكومت امام منبع ثروت هاى خود را از دست داده بودند، زيرا حضور امام(عليه السلام)در رأس قدرت، براى خط قبيله اى منحرفى که قريش مى پيمود، تهديدى جدّى به شمار مى آمد، چون امام(عليه السلام) به خوبى مى دانست بى آن که در راه خدا از نكوهش هيچ نكوهش گرى بيمى داشته باشد، قادر است پرچم اسلام واقعى را به اهتزاز در آورد و بدين سان، بى ترديد از آن خطِ منحرف پرده برمى داشت.
لذا اين افراد تصميم به فتنه انگيزى گرفتند تا از استقرار حكومتِ نو پاى امام(عليه السلام) جلوگيرى به عمل آورند; البته اوضاع سياسى و وجود عناصر مخالف روند صحيح حرکت حكومت اسلامى، براى امام على(عليه السلام)ناشناخته نبود، زيرا نبىّ اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به حضرت اطلاع داده بود که برخى گروه ها از حكومت وى سرپيچى خواهند کرد و به او سفارش کرد با آنان بستيزد و آن ها را ناکثين و قاسطين و مارقين ناميد. [1]
نافرمانى عايشه
موضع عايشه در قبال عثمان شگفت انگيز و متناقض و در شأن زنى که افتخار همسرى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را داشته باشد، نبود. وى در مورد عثمان همواره مى گفت: « اين پير احمق را بكشيد »[2] و مردم را به سرپيچى از عثمان و کشتن او تحريك مى کرد. در بحبوحه اى که شورشيان، خانه عثمان را در محاصره داشتند عايشه از مدينه آهنگ مكه کرده بود و انتظار داشت کار عثمان به سرعت پايان پذيرد و طلحه به خلافت برسد و قدرت را به دست گيرد. ولى زمانى که متوجه شد پس از بيعتِ مردم با على(عليه السلام)، زمام خلافت در دست آن حضرت قرار گرفته، با اين که تصميم گرفته بود به مدينه باز گردد، راه خود را به سمت مكه ادامه داد[3] و با اعلان حزن و اندوه خود بر اين ماجرا، به خون خواهى عثمان پرداخت. به او گفته شد: شما که خود، مردم را به کشتن عثمان تحريك مى کردى، وى با تراشيدن بهانه اى واهى و پوچ، پاسخ داد: او را توبه داده اند و سپس کشته اند[4]، گويى او ناظر بر کشته شدن عثمان بوده است.
عايشه با سخنانى در مكه که طى آن پيروانش را به جنگ تحريك کرد، بر ضد امام على(عليه السلام) اعلان جنگ نمود[5]، وى در پى توسعه جبهه خويش بر ضد امام(عليه السلام) برآمد. از اين رو، تلاش کرد تا ديگر همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را بفريبد و آن ها را در جنگ خود بر ضد امام(عليه السلام) با خود همراه سازد، ولى آنان بدو پاسخ مثبت ندادند.
اُم سلمه کوشيد با پند و اندرز، عايشه را از سرکشى و طغيان خود باز دارد و امّت را از گرفتارى و مصيبت و جنگ و خونريزى دور نگاه دارد لذا به او گفت: عايشه! تو خود، ديروز مردم را بر ضد عثمان مى شوراندى و رکيك ترين سخنان را درباره او به کار مى بردى و او را پير احمق مى خواندى، از سويى تو به مقام و منزلت على بن ابى طالب(عليه السلام)نزد رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به خوبى آشنايى دارى، آيا تمايل دارى برايت يادآور شوم؟
يادت هست روزى على(عليه السلام) بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شد و من و تو در کنار رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) حضور داشتيم، حضرت از سمت چپ منطقه قُدَيْد که پايين آمد با على در خلوت رازى مى گفت و سخنانش به طول انجاميد; تو نگران شدى و خواستى به آن دو اعتراض آنى، من تو را نصحيت کردم ولى نافرمانى ام کردى و آن دو را مورد اعتراض قرار دادى ،ديرى نپاييد که با چشم گريان باز گشتى، علّت را از تو پرسيدم گفتى: وقتى آن ها با يكديگر آرام سخن مى گفتند من بدان ها اعتراض کرده و به على گفتم: پسر ابوطالب از هر ٩ روز يك روز نوبت من با رسول خداست، اين روز نيز مرا آسوده نمى گذارى؟ رسول اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم)که از شدّت خشم چهره اش برافروخته شده بود رو به من کرد و فرمود: [عايشه!] برگرد، به خدا سوگند! فردى که او (على) را به خشم آوَرَد بى ايمان است، خواه از اهل بيت من باشد يا مردم عادى. و تو از کرده خود نادم و پشيمان شدى و باز گشتى.
عايشه گفت: آرى، يادم هست.
اُم سلمه فرمود: بنا بر اين، چرا قصد شورش دارى؟
عايشه در پاسخ گفت: مى خواهم ميان مردم دست به اصلاحات بزنم و از پيشگاه خدا اميد پاداش دارم.
اُم سلمه فرمود: اکنون که چنين است هر گونه که خود مى خواهى عمل آن و بدين ترتيب عايشه از نزد اُم سلمه بيرون رفت. [6]
عايشه را « ذاق عِرْق » روايت شده: همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) تا منطقه همراهى کردند، به نظر مى رسد آنان سعى کردند عايشه را به مدينه باز گردانند و از فتنه و آشوب جلوگيرى کنند، ولى به راه حلّى دست نيافتند و بر آينده اسلام گريستند و مردم نيز به گريه افتادند و آن روز « يوم النحيب » ( روز شيون و زارى) نام گرفت. [7]
حيله معاويه و پيمان شكنى طلحه و زبير
معاويه از تسلط بر اداره امور شام برخوردار بود و امكاناتى در اختيار داشت که هر گونه مى خواست مى توانست آن ها را بكار گيرد، وى با مردم شام هيچ گونه مشكلى نداشت، زيرا شاميان از آن زمان که با اسلام آشنا شدند، تنها خاندان ابو سفيان را که از ناحيه خليفه بر آنان فرمانروايى مى کردند، شناختند. قبل از معاويه برادرش يزيد حاکم شام بود، از سويى سرزمين شام دور از مرکز خلافت بود و اين خود، به اندازه کافى به آن آرامش و توان و قدرت مى بخشيد. معاويه براى دامن زدن به آشوبى که در اثر کشته شدن عثمان شعله ور بود، فعاليّت سياسى خويش را آغاز کرد تا به سود خود از آن بهره بگيرد، لذا طلحه و زبير را به گونه اى مخاطب ساخت که براى ورود در مبارزه جدّى بر ضد امام على(عليه السلام) در آن ها آز و طمع و اميد و آرزو شعلهور شود و بدين سان آشوب و فتنه در مرکز خلافت فزونى يافت و معاويه طى نامه اى به زبير، چنين نوشت:
به بنده خدا زبير امير المؤمنين، از معاوية بن ابو سفيان… درود بر تو.
اما بعد; من از مردم شام برايت بيعت گرفته ام و آنان پاسخ مثبت داده و چونان گله هاى گوسفندى که به بازار فروش آورند رام شده اند، تو مردم کوفه و بصره را درياب، مبادا پسر ابو طالب بر تو پيشى بگيرد، زيرا با بيعت گرفتن از مردم اين دو شهر، جاى ديگرى باقى نخواهد ماند و پس از تو براى طلحة بن عبيد الله بيعت گرفتم، شما خون خواهى عثمان را عَلَم آنيد و مردم را بدان فرا خوانيد و در اين راستا بايد بكوشيد و آستين همت بالا زنيد، خداوند شما را پيروز و دشمنانتان را خوار گرداند. [8]
وقتى نامه معاويه به زبير رسيد، از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد و به راستگويى معاويه اطمينان حاصل کرد. از اين رو، با طلحه به توافق رسيدند که با امام(عليه السلام) پيمان شكنى کرده و بر او بشورند و بر بيعتى که با امام انجام داده بودند افسوس خورده و با اظهار تأسف همواره مى گفتند: ما با کاراه با على بيعت کرديم و به مجرّد اين که فرياد عايشه در تحريك مردم بر ضد امام به گوششان رسيد تلاش کردند دست به حيله اى زده تا خود را به عايشه برسانند.
نقل شده: آن دو نزد امام(عليه السلام) آمدند و از او خواستار مشارکت در حكومت شدند و چون به نتيجه اى دست نيافتند، تصميم گرفتند به عايشه بپيوندند، لذا بار دوّم خدمت امام(عليه السلام) آمده براى انجام عمره از آن حضرت اجازه سفر خواستند، امام(عليه السلام) به آنان فرمود: آرى، به خدا سوگند! شما منظورتان عُمره نيست بلكه در پى هدف خويش هستيد،[9] روايت شده که امام(عليه السلام) به آن دو فرمود: شما قصد خيانت داريد. [10]
آنان که از بيعت امام(عليه السلام) خارج شده و در دوران عثمان با يكديگر سر ستيز داشتند، در خانه عايشه در مكه با يكديگر همدست و متحد شدند. در اين گرد همايى قرار شد طلحه و زبير و مروانِ حَكَم براى بسيج مردم جهت مبارزه و نبرد با امام على(عليه السلام)، خونِ عثمان را بهانه قرار داده و پيراهن وى را به نشانه تمرّد و نافرمانى بالا برند و با اين دستاويز که امام (عليه السلام) قاتلان عثمان را پناه داده و آنان را قصاص نكرده است آن حضرت را مسئول ريختن خون عثمان معرفى کنند. از اين رو، تصميم گرفتند پيشروى خود را به سمت بصره آغاز و آن شهر را به اشغال خود درآورند و به مرکز فعاليت و پايگاه جنگى خويش مبدّل سازند زيرا شام تحت سيطره معاويه قرار داشت و مدينه همواره در آشفتگى به سر مى بُرد. [11]
حرکت عايشه به سمت بصره
عايشه براى ايجاد فتنه و آشوب و رو يارويى مسلّحانه با امام على(عليه السلام)خليفه قانونى، در پى اجراى نقشه خود برآمد و جمعيت انبوهى را که نسبت به اسلام و امام(عليه السلام) حقد و کينه در دل و انگيزه اى جز طمع به دنيا و دست يابى به قدرت نداشتند، گرد آورد و يعلى بن منبه که امام(عليه السلام) او را از فرمانروايى يمن برکنار ساخته بود با شمشيرها و شترانى که از آن ديار به سرقت برده بود، اين جمعيّت را مجهّز ساخت و عبد الله بن عامر نيز اموال و دارايى فراوانى را که از بصره سرقت نموده بود، در اختيار آنان قرار داد[12] و شترى به نام (عسكر) براى عايشه تدارك ديده و بنى اميّه آن را در ميان گرفتند و عايشه پيشاپيش انبوه جمعيّت به سمت بصره به حرکت درآمد و قبل از حرکت با ارسال نامه هايى به تعدادى از سران بصره به بهانه خونخواهى عثمان از آنان خواستار بيرون رفتن از بيعت امام على(عليه السلام) شده بود. [13]
نشانه هاى مكر و حيله که کليه مخالفان امام على بدان متوسل مى شدند از سران فتنه انگيز، پديدار گشت، وقتى از مكه بيرون رفتند و هنگام ظهر فرا رسيد مروان حَكَم اذان نماز گفت و براى اين که ميان طلحه و زبير دشمنى و فتنه انگيزى ايجاد کند و اگر موفق شود از آن بهره بگيرد، نزد آن دو آمد و گفت: بر کدام يك از شما دو تن به عنوان امير سلام دهم و اذان نماز بگويم؟ هواداران دو طرف به رقابت پرداختند و هريك خواستار مقدم داشتن فرد دلخواه خود بود، ولى عايشه با شنيدن اين سخن احساس تفرقه و پراکندگى نمود لذا کسى را نزد خواهر زاده اش عبد الله بن زبير فرستاد و از او خواست تا با مردم نماز بگزارد.
زمانى که سپاه عايشه به منطقه « اوطاس » رسيد سعيد بن عاص و مغيرة بن شُعبه به آنان برخوردند وقتى سعيد اطلاع يافت عايشه به بهانه « خونخواهى عثمان » لشكر کشى کرده لبخند مسخره آميزى زد و گفت: اى اُم المؤمنين! مى بينم که قاتلان عثمان همراهى ات مى کنند. [14] روايت شده: سعيد بن عاص خطاب به طلحه و زبير و عايشه گفت: به کجا مى رويد شما در پى خونخواهى از کسى هستيد که پشت سر شماست؟ (يعنى على که در مدينه است) [15].
سرانجام سپاه جمل به محلى به نام « حوأب » رسيد، سگ هاى آن منطقه به آنان پارس کردند، عايشه به هراس افتاد و نام آن مكان را از محمد بن طلحه جويا شد و گفت:
اين کدام آبادى است؟ وى پاسخ داد: اى اُم المؤمنين! اين آبادى را حوأب مى نامند، عايشه با بيقرارى فرياد برآورد و گفت: من بايد به مدينه بازگردم.
محمد بن طلحه پرسيد: چرا؟
گفت: از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم به همسرانش مى فرمود: گويى من يكى از شما را در منطقه حوأب مى بينم که سگ هاى آن آبادى بر او پارس مى کنند و به من فرمود:اى حُميرا[16]! مبادا آن زن تو باشى.
عايشه پس از اين سخن شتر خود را خوابانيد و گفت: مرا باز گردانيد، به خدا سوگند! آن زنى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود، منم. و بدين ترتيب، همراهانش يك شبانه روز شتران خود را در اطراف محل توقف او، خوابانيدند و عبد الله بن زبير نزد وى آمد و برايش به ذات الهى سوگند ياد کرد که آن منطقه، آبادى حوأب نيست و عدّه اى از اعراب باديه نشين را با فريب و تطميع نزد عايشه آوردند و بر اين مطلب گواهى دادند[17]، شهادت اين افراد نخستين گواهى دروغ در اسلام به شمار مى آيد.
درگيرى هايى در حومه بصره
با نزديك شدن سپاه جمل به شهر بصره، عثمان بن حُنيف فرمانرواى امام(عليه السلام)در بصره، ماجراى سپاهى را که به سمت مردم بصره مى آمد، برايشان تشريح کرد و آنان را از آشوب و درگيرى برحذر داشت و موضع گيرى غير صحيح و گمراهانه سران سپاه جمل را براى آنان روشن ساخت. ارادتمندان به اسلام و امام(عليه السلام) آمادگى خويش را براى دفاع از حق و آيين مقدس خدا و جلوگيرى از تسلط ناکثان بر بصره، اعلان داشتند. [18]
عثمان بن حُنيف که برخوردار از اخلاق پسنديده اسلامى و مطيع رهبر و پيشواى خود امام على(عليه السلام) بود کوشيد تا عايشه و همراهانش را از طغيان و سرکشى منصرف سازد و از وقوع درگيرى و جنگ پرهيز شود. از اين رو، عمران بن حصين و ابو الأسود دُئلى را نزد آنان اعزام کرد تا با عايشه و همراهانش به گفت و گو بپردازند و آن ها را از تصميم بيهوده خود منصرف کنند، ولى تلاش هاى اين دو تن با شكست مواجه شد و عايشه در کنار طلحه و زبير، بر ايجاد فتنه و آشوب و اعلان جنگ، پا فشارى نشان دادند. [19]
عايشه و همراهان وى به منطقه « مربد» رسيدند و از سمت بالاى آن منطقه بدان جا وارد شدند، عثمان بن حُنيف و جمعى از مردم بصره، به سوى آنان حرکت کردند، طلحه و زبير و عايشه با ايراد سخن به بهانه خون خواهى عثمان، مردم را به بيرون رفتن از بيعت امام على(عليه السلام)تحريك مى کردند و بدين وسيله، ميان مردم اختلاف به وجود آمد و دسته اى مخالف و جمعى اعلان موافقت کردند.
جارية بن قدامه سعدى نزد عايشه آمد تا با پند و اندرز وى را از برافروختن آتش و فتنه باز دارد. از اين رو، خطاب به او گفت: اى اُم المؤمنين! به خدا سوگند! اهميت کشته شدن عثمان کمتر از اين است که تو سوار بر اين شترِ ملعون، از خانه خود خارج شوى و خود را در معرض تيغ و شمشير قرار دهى، تو از ناحيه خدا داراى ارج و احترام بودى ولى آن را از دست دادى، [توجه داشته باش] هر کسى جنگ با تو را روا بداند، کشتن تو را نيز روا مى داند، اگر به ميل خود به جنگ ما آمده اى به خانه ات برگرد و اگر بدين کار مجبورت ساخته اند، از مردم يارى بجو. [20]
جنگ، آتش بس، خيانت
با ورود عايشه به بصره، مردم گرفتار فتنه و تفرقه و پراکندگى شدند و برخى به اين لشكرکشى اعتراض و برخى تأييد و گروهى تصديق و جمعى آن را مردود دانستند و با بحرانى شدن اوضاع، مردم با يكديگر درگير شده و در دروازه شهر به نبرد پرداختند و با فرا رسيدن شب دست از جنگ کشيدند، عثمان بن حُنيف نه تنها قصد خونريزى نداشت بلكه تمايل به صلح و آشتى نشان مى داد و در انتظار تشريف فرمايى امام على(عليه السلام) به بصره بود، وقتى دو طرف از جنگ خسته شدند، اعلان صلح و آشتى کردند و پيمان نامه آتش بس موقّت نوشتند تا پيكى را به مدينه اعزام کنند و از مردم آن سامان جويا شوند چنانچه طلحه و زبير (آن گونه که مدعى اند) به بيعت مجبور شده اند، عثمان بن حُنيف از بصره خارج شود، و گر نه طلحه و زبير از بصره بيرون روند. [21]
کعب بن مسور، پيك دو طرف از مدينه باز گشت و اعلان داشت که اُسامة بن زيد مدعى است طلحه و زبير با اکراه بيعت کرده اند، ولى مردم مدينه با ديدگاه اُسامه مخالفت دارند، فرماندهان سپاه عايشه اين جمله را دستاويز قرار داده و در شبانگاهى باد و بارانى بر دار الاماره محل اقامت عثمان بن حُنيف حمله بردند، ياران او را کشته و موى سر و صورت و ابروى عثمان را تراشيدند ولى از آن جا که برادرش سهل بن حُنيف فرمانرواى امام در مدينه بود، از کشتن او بيم داشتند. [22]
حرکت امام(عليه السلام) و پايان دادن به سرکشى[23]
زمانى که امام على(عليه السلام) زمام حكومت را به دست گرفت، اعلان نافرمانى معاويه از خلافتِ امام(عليه السلام) مانع بزرگى بر سر راه آرامش و امنيّت و حاکميت حكومتِ مرکزى قانونى به شمار مى آمد. از اين رو، امام(عليه السلام) به تدارك تجهيزات نظامى و فراهم آوردن شرايط سياسى پرداخت تا از تفرقه و پراکندگى و خونريزى ميان مسلمانان جلوگيرى کند.
به مجرد اطلاع امام(عليه السلام) از حرکت عايشه و طلحه و زبير به سمت بصره و اعلان نافرمانى آنان، از برنامه ريزيى که براى سرکوب معاويه و تصرف شام انجام داده بود منصرف شد و با سپاهى متشكل از بزرگان مهاجر و انصار رهسپار مكه گرديد.
امام(عليه السلام) « ربذه » به منطقه که رسيد به کليه شهرها نامه فرستاد و از مردم آن ديار يارى خواست و موضوع را برايشان تشريح فرمود تا بتواند آتش فتنه را در محدوده اى بسيار اندك، خاموش سازد، لذا محمد بن ابى بكر و محمد بن جعفر را به کوفه اعزام نمود ولى ابو موسى اشعرى به پيام امام پاسخ مثبت نداد بلكه مردم را از يارى آن حضرت در جنگى که پيش رو داشت دلسرد و مأيوس مى کرد، سپس عبد الله بن عباس را به کوفه فرستاد وى نيز نتوانست ابو موسى را قانع سازد تا از مأيوس و دلسرد کردن مردم از يارى امام (عليه السلام) دست بردارد، پس از آن فرزندش امام مجتبى(عليه السلام) و عمار ياسر و در پى آنان مالك اشتر را به آن ديار اعزام فرمود و اين گروه ابو موسى را از فرمانروايى برکنار ساختند، و بدين سان، مردم کوفه يكپارچه و با تمام توان براى يارى امير المؤمنين(عليه السلام) به حرکت درآمدند و در منطقه « قار ذى » به آن بزرگوار پيوستند.
امام(عليه السلام) در همين گير و دار نيز از نامه نگارى و اعزام پيك به نزد طلحه و زبير کوتاهى نكرد، به اين اميد که شايد بر سر عقل آيند و به اهميّت فتنه و آشوبى که به پا کرده اند پى ببرند و مسلمانان را در دام بلا و مصيبت و خونريزى گرفتار نسازند به همين سبب، زيد بن صوحان و عبد الله بن عباس و عده ديگرى را نزد عايشه اعزام کرد، اين گروه با دليل و برهان و عقل و منطق با آنان به گفت و گو پرداختند، تا آن جا که عايشه به ابن عباس گفت: من تحمّل شنيدن دليل و برهان على را ندارم.
ابن عباس در پاسخ گفت: تو که تحمّل شنيدن دليل و برهان آفريده خدا را ندارى چگونه تحمل براهين آفريدگارت را دارى؟![24]
آخرين اندرز
با نزديك شدن سپاه امام(عليه السلام) به دروازه هاى بصره، آن حضرت با طلحه و زبير بيشتر مكاتبه مى کرد [و آنان را از اين آشوب برحذر مى داشت]عايشه و همراهانش از آن بيم داشتند که مبادا فرماندهان سپاه و انبوه جمعيّتى که وى را همراهى مى کردند، تحت تأثير دلائل و براهين امام(عليه السلام)قرار گيرند، لذا جهت رويارويى با آن حضرت از شهر خارج شدند، زمانى که براى جنگ صف آرايى کردند، امام(عليه السلام) فرمان داد جارچى ميان يارانش اعلان دارد که:
هيچ کس حق ندارد تيرى به سوى دشمن پرتاب کند و يا سنگى به سمت آنان بيندازد و يا با نيزه با آنان بستيزد تا من با آنان سخن بگويم و بر آن ها کاملاً اتمام حجّت کنم. [25]
ولى امام(عليه السلام) از آن ها جز لجاجت و پا فشارى بر جنگ چيزى نديد. آن گاه به سمت طلحه و زبير رفت و هر سه تن، بين دو صف لشكر توقف کردند و امام(عليه السلام) به آن دو فرمود:
شما دو تن به تدارك سلاح و نيروى سواره و پياده پرداخته ايد، اگر در پيشگاه خداوند عذرى تدارك ديده ايد، از او پروا داشته باشيد و مانند آن پيره زنى نباشيد که نخ هاى تابيده خود را پيش از استحكام، مجدّداً مى گشايد، آيا من برادر دينى شما نبودم؟ ريختن خون مرا حرام و من نيز ريختن خون شما را حرام ساخته بودم، چه اتفاقى رخ داده که شما ريختن خونم را روا شمرده ايد؟
سپس امام(عليه السلام) به طلحه فرمود:
تو همسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را با خود آورده اى تا در کنار او بجنگى و همسر خود را در خانه ات مخفى کرده اى؟ آيا تو دست بيعت با من ندادى؟
و به زبير فرمود:
ما تو را از خاندان عبد المطلب به شمار مى آورديم ولى پسر بد سرشت تو عبد الله که بزرگ شد، ميان ما جدايى افكند.
سپس فرمود:
زبير! آيا به ياد دارى روزى را که من با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در قبيله بنى غنم همراه بودم، حضرت به من نگاهى کرد و لبخندى زد و من نيز خنديدم، تو به رسول خدا گفتى: پسر ابو طالب هم چنان خود ستايى مى کند، پيامبر در پاسخ تو فرمود: او اهل خود ستايى نيست، تو در حالى که در حق على ستم روا مى دارى با او خواهى جنگيد؟ زبير پاسخ داد: آرى، به ياد دارم.
روايت شده: زبير از جنگ کناره گرفت و پس از افروخته شدن جنگ در ناحيه اى دور از ميدان نبرد، به قتل رسيد[26]. چنان که مروان حَكَم، طلحه را در ميدان جنگ به قتل رساند. [27]
وقوع درگيرى
امام(عليه السلام) تا آخرين لحظه در گرفتن جنگ، اميدوار بود پيمان شكنان را از سرکشى خود باز دارد، به همين دليل با وجود لجاجت و پا فشارى سران فتنه بر جنگ و درگيرى، آن حضرت اجازه جنگ نداد و به يارانش فرمود:
هيچ يك از شما حق ندارد تيرى به سمت دشمن پرتاب کند و يا با نيزه با آنان بجنگد تا من به شما رخصت دهم و جنگ و کشتار را آنان آغاز کنند. [28]
سپاه جمل با شليك تير جنگ را آغاز کردند و يك تن از ياران امام(عليه السلام)به شهادت رسيد، در پى آن نفر دوم و سوم به فيض شهادت نائل شدند. در اين هنگام،[29] امام(عليه السلام) به سپاه خويش دستور داد بدان ها پاسخ دهند و از حق و عدالت دفاع نمايند.
دو سپاه با يكديگر درآويختند و نبردى دهشت زا رخ داد به گونه اى که سرها بر زمين مى ريخت و دست ها از بدن جدا مى گشت و دو طرف زخم و جراحات فراوانى برداشتند. امير المؤمنين(عليه السلام) که ناظر عرصه کارزار بود متوجه شد سپاه جمل از (شتر حامل عايشه) سخت دفاع مى کنند از اين رو، حضرت با صداى بلند اعلان فرمود: واى بر شما! شتر را پى آنيد که شيطان است. امام(عليه السلام) و يارانش با يورش به سپاه، خود را به جمل رسانده و آن را پى کردند، به دنبال آن حمله، باقيمانده سپاهيان جمل از معرکه گريختند، سپس حضرت دستور داد آن شتر را بسوزانند و خاکسترش را بر باد دهند تا ذره اى از آن باقى نماند که افراد ساده لوح و نادان، فريب آن را بخورند و آن گاه فرمود: خدا اين مرکب را مورد لعن خويش قرار دهد، چه اندازه به گوساله بنى اسرائيل شباهت داشت.
پس از آن، امام (عليه السلام) به خاکستر پراکنده در فضا نگاهى کرد و اين فرموده خدا را تلاوت کرد
(…ُ وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ الَّذي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً); [30]
اکنون به معبودت که همواره آن را پرستش مى کردى بنگر، که آن را مى سوزانيم و سپس ذراتش را به دريا مى پاشيم.
عملكرد امام(عليه السلام) پس از جنگ
خداى متعال، امير المؤمنين(عليه السلام) را بر مخالفان خود، پيروزى و نصرت عنايت کرد و نبرد، بار سنگين خود را بر زمين نهاد و گرد و غبار عرصه پيكار فرو نشست و جارچى امام(عليه السلام) اعلان عفو عمومى داد و اظهار داشت: آگاه باشيد! هيچ کس حق ندارد مجروحى را به قتل برساند يا فردى را که از ميدان گريخته تعقيب کند و بر کسى که پُشت به سپاه کرده، نيزه بكوبد، هر کس سلاح خود را بر زمين نهد، در امان است، آن کس که درِ خانه اش را ببندد، در امان است، کسى حق ندارد از اموال و دارايى سپاهيان جمل که در اردوگاه آنان به جاى مانده جز سلاح و يا وسايلى که در جنگ از آن ها استفاده کرده اند، چيزى برگيرد، غير از موارد ياد شده هر چه هست مربوط به ورثه کشته شدگان است.[31]
حضرت به محمد بن ابى بكر و عمار ياسر دستور داد کجاوه عايشه را از ميان کشته شدگان وسط ميدان، به گوشه اى منتقل سازند و محمد مسئوليت امور مربوط به خواهرش را به عهده گرفت و در پايان شب عايشه را وارد بصره نمود و در منزل عبد الله بن خلف خُزاعى جاى داد.
امام(عليه السلام) ميان کشته گان سپاه جمل گردش مى کرد و هر يك از آنان را با نام مخاطب مى ساخت و مكرّر مى فرمود:
من آن چه را خدايم وعده داده بود، مطابق با واقع ديدم، آيا شما نيز آن چه را خدايتان به شما وعده داده بود مطابق با واقع ديديد؟
نيز فرمود:
من امروز کسى را که از نبرد با ما و ديگران دست بدارد نكوهش نمى کنم ولى آن کس که با ما سر جنگ دارد مورد نكوهش است. [32]
امام(عليه السلام) در حومه بصره اقامت فرمود و وارد شهر نشد و به مردم فرمان دفن کشته هاى خود را صادر کرد مردم نيز از شهر بيرون آمده و آن ها را به خاك سپردند[33] و پس از آن امام (عليه السلام) وارد شهر بصره دژِ پيمان شكنان گرديد و رهسپار مسجد شد و در آن نماز گزارد و سپس با مردم سخن گفت و عملكرد آن پيمان شكنان را با خود، بدانان ياد آور شد و آن ها حضرت را سوگند داده و از او خواستند آنان را مورد عفو و بخشش قرار دهد، امام(عليه السلام)فرمود:
«از شما گذشتم، مبادا مجدداً در پى فتنه انگيزى برآييد، شما نخستين مردمى بوديد که پيمان شكستيد و امت را دچار تفرقه و پراکندگى نموديد.»
و سپس انبوه مردم و بزرگان قوم حضور امام(عليه السلام)شرفياب شده و با آن بزرگوار دست بيعت دادند. [34]
پس از آن اميرمؤمنان(عليه السلام) وارد بيت المال بصره شد وقتى دارايى فراوان انباشته شده در آن را ديد، مكرّر فرمود: «… غُرّى غيرى » ديگرى را بفريب. و فرمان داد آن اموال ميان مردم به طور مساوى تقسيم شود و بدين ترتيب، به هر يك از مردم پانصد درهم تعلق گرفت و سهميه شخص آن حضرت نيز با ديگران تفاوتى نداشت، با توزيع اموال، چيزى در بيت المال باقى نماند در همين اثناء فردى که در جنگ حضور نداشت خدمت امام(عليه السلام)رسيد و سهميه خود را از آن بزرگوار مطالبه کرد، امام(عليه السلام) سهميه خود را به او داد و بدين سان، حتى درهمى نصيب آن حضرت نشد. [35]
سپس امير المؤمنين(عليه السلام) دستور داد وسايل حرکت عايشه را فراهم نمايند و او را به مدينه بفرستند و به پاس احترام همسرى پيامبر، برادرش (محمد بن ابى بكر) و تعدادى از زنان را در لباس مردان که عمامه به سر و شمشير حمايل داشتند با وى همراه ساخت، ولى عايشه نسبت به امير المؤمنين خوشبين نبود و تصور مى کرد حضرت، حرمت وى را نگاه نداشته است امّا به مجرّد اين که شنيد امام(عليه السلام)عدّه اى از زنان را به همراهى وى گمارده از حرکت خود و شكستى که نصيبش شد و فتنه انگيزى که به وجود آورده بود، اظهار ندامت و پشيمانى کرد و به شدّت گريست.[36]
نتايج جنگ جمل
جنگ جمل آثارى منفى بر جامعه اسلامى به جاى نهاد از جمله:
١ . ماجراى کشته شدن عثمان به نحوى گسترش يافت که به موضوع سياسى بزرگى مبدّل گرديد و جريان هاى مخالفى را در گفته و عمل در مسير حرکت اسلامى به دنبال داشت و معاوية بن ابى سفيان در انتظار فرصت بود تا روند انحرافِ خونينِ جمل را تكميل سازد.
٢ . با رواج حقد و آينه ميان مسلمانان باب جنگ و خونريزى ميانشان گشوده شد و بدين سان، بين خودِ مردم بصره و ميان اهالى ساير شهرهاى اسلامى تفرقه و پراکندگى به وجود آمد و برخى به خون خواهى فرزندانِ خود از بعضى ديگر برخاستند در صورتى که مسلمانان به ريختن خون آن ها مجبور بودند.
٣ . جبهه انحراف داخلى جامعه اسلامى وسعت يافت و کار شكنى ها در برابر حكومت امام على(عليه السلام) فزونى گرفت و پس از آن که معاويه در شام از بيعت با امام سرپيچى کرد، جبهه ديگرى گشوده شد که به محدوديت توسعه خارجى و کارهاى اصلاح گرانه و پيشرفته اى که امكان رشد در جامعه اسلامى داشت، انجاميد.
٤ . کينه توزى و انحراف، راه مخالفان سياسى را گشود تا فوراً به برگرفتن سلاح و جنگ و خونريزى متوسل شوند.
کوفه مرکز خلافت
پس از آرامش کامل اوضاع، امام(عليه السلام) رهسپار کوفه گرديدتا آن جا را به عنوان پايگاه حرکت خويش برگزيند. حضرت قبلاً نامه هايى به مردم آن سامان فرستاده بود[37] و جزئيات رخدادها و حوادث را براى آنان به طور خلاصه بيان داشته بود چنان که آن بزرگوار، عبد الله بن عباس را به فرمانروايى بصره گمارد تا نحوه همگرايى با مردم آن ديار را پس از جنگى که ميان آنان اتفاق افتاد[38]، تشريح نمايد.
گزينش کوفه به عنوان مرکز جديد دولت اسلامى از ناحيه امام(عليه السلام) علل و اسباب متعددى داشت از جمله:
١ . توسعه بخشيدن قلمرو جهان اسلام; و بديهى است که مرکز اداره و سياست گذارى حكومت بايد در موقعيتى قرار داشته باشد که حكومت را در تحرکاتِ لازم به گوشه و کنار دولت، يارى دهد.
٢ . بيشتر کسانى که در راستاى پايان دادن به فتنه و آشوبِ ياران جمل، در کنار امام(عليه السلام) شمشير زدند، شخصيت هاى بزرگ و برجستگان و قاطبه مردم کوفه را تشكيل مى دادند.
٣ . اوضاع و شرايط سياسى و اغتشاشاتى که ناشى از کشته شدن عثمان و پى آمدهاى جنگ جمل رخ داد، امام(عليه السلام) را بر آن داشت تا در کوفه استقرار يابد و امنيّت و آرامش بر منطقه حكمفرما شود.
منبع: کتاب پیشوایان هدایت 2 – اميرمؤمنان حضرت على بن ابى طالب(عليه السلام) / مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام
[1]– مستدرک حاکم 3/ 139، تاریخ بغداد 8/ 340، مجمع الزوائد 9/ 235، کنز العمال 6/ 82.
[2]– شرح ابن ابی الحدید 6/ 215، کشف الغمة 3/ 323.
[3]– کامل ابن اثیر 3/ 206.
[4]– همان.
[5]– تاریخ طبری 3/ 474.
[6]– شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 6/ 217، بحار الانوار 32/ 149.
[7]– کامل ابن اثیر 3/ 209.
[8]– شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 1/ 237.
[9]– الامامة و السیاسة/ 70.
[10]– شرح نهج 1/ 232.
[11]– تاریخ طبری 3/ 471، چاپ مؤسسه أعلمی.
[12]– الامامة و السیاسة/ 79، کامل ابن اثیر 3/ 207.
[13]– الامامة و السیاسة/ 80، کامل ابن اثیر 3/ 210.
[14]– الامامة و السیاسة/ 82.
[15]– کامل ابن اثیر 3/ 209.
[16]– الامامة و السیاسة/ 82، این حدیث را احمد در مسند خود 6/ 521 آورده، شرح نهج البلاغه 2/ 497.
[17]– الامامة و السیاسة/ 82، مروج الذهب 2/ 395.
[18]– الامامة و السیاسة/ 83.
[19]– تاریخ طبری 3/ 479، چاپ مؤسسه أعلمی، کامل ابن اثیر 3/ 211.
[20]– تاریخ طبری 3/ 482، چاپ مؤسسه أعلمی، کامل ابن اثیر 3/ 293.
[21]– الامامة و السیاسة/ 87، تاریخ طبری 3/ 483 و 484، چاپ مؤسسه أعلمی، کامل ابن اثیر 3/ 215.
[22]– الامامة و السیاسة/ 89، تاریخ طبری 3/ 484، چاپ مؤسسه أعلمی، مروج الذهب 2/ 367.
[23]– الامامة و السیاسة/ 74، تاریخ طبری 5/ 507.
[24] – الامامة و السیاسة/ 90، بحار الانوار 32/ 122.
[25]– الامامة و السیاسة/ 90، مروج الذهب 2/ 270.
[26]– الامامة و السیاسة/ 91، مروج الذهب 2/ 270.
[27]– طبقات کبری 3/ 158، الامامة و السیاسة/ 97.
[28]– شرح نهج البلاغه 9/ 111.
[29]– الامامة و السیاسة/ 95.
[30]– طه/ 97.
[31]– تاریخ یعقوبی 2/ 172، مروج الذهب 2/ 371.
[32]– ارشاد مفید 1/ 256، چاپ مؤسسه آل البیت (علیه السلام).
[33]– کامل ابن اثیر 3/ 255.
[34]– تاریخ طبری 3/ 544، ارشاد شیخ مفید/ 137.
[35]– شرح نهج البلاغه 1/ 250.
[36]– الامامة و السیاسة/ 98، مروج الذهب 2/ 379، مناقب خوارزمی/ 115، تذکره سبط ابن جوزی/ 80.
[37]– تاریخ طبری 3/ 545 و 546.
[38]– همان، چاپ مؤسسه أعلمی.





