یک. کفر در قرآن

منشأ کفر از دیدگاه قرآن، یا علل روانشناختى دارد یا دلایل معرفتشناختى. در روایتى از امام باقر (علیهالسلام) نقل شده است: «هر چیزى که به انکار و نفى منجر شود، کفر است».[۱]آیات قرآن، نیز دلالت بر این حقیقت دارد که: «کافران یقین ندارند»[۲] و «از عقل، برهان و تعقّل پیروى نمىکنند».[۳] بعضى از آیات، عامل اصلى کفر کافران را «جهل و نادانى آنان» تلقى مىکند[۴]و دستهاى از آیات، منشأ انکار آنها را «شک»[۵] مىداند. برخى از آیات نیز  کافران را گروهى مىداند که «از ظن و گمان» پیروى مىکنند؛[۶] اما مهمترین علل روان شناختى انکار کافران تکبّر، خودبزرگبینى و غرور برشمرده شده است.[۷]

از دیدگاه قرآن، کافران علاوه بر آنکه از برهان و دلیل پیروى نمىکنند؛ براى اثبات مدعاى خود نیز دلیل و برهانى نمىآورند.[۸]

گفتنى است در قرآن واژه «کفر» به معناى «فسق» نیز آمده است؛[۹] چنان که انکار در مقام عمل هم گاهى کفر خوانده شده است.[۱۰] به اعتقاد علامه طباطبایى: از دیدگاه قرآن، منشأ اصلى کفر کافران، انکار معاد است که لازمه آن، انکار نبوت، وحى و دین است.[۱۱] براساس آیات قرآن، کفر از جمله اوصافى است که شدت و ضعف مىپذیرد و براى هر مرتبه آن، اثر خاصى وجود دارد.[۱۲]

امام صادق (علیهالسلام) در روایتى جالب و خواندنى «کفر» را از دیدگاه قرآن بر پنج وجه مىداند:

۱ – کفر و نفى؛ این کفر عبارت است از نفى و انکار ربوبیت. این گروه ـ که معتقدند نه پروردگارى است و نه بهشت و جهنمى ـ از گمان پیروى مىکنند و خداوند متعال، انذار این دسته را بىفایده دانسته است.[۱۳]

۲ – انکار با معرفت؛ این کفر عبارت است از انکار منکر، در حالى که به حق و حقیقت، معرفت و علم دارد. آیات ذیل به این کفر اشاره دارد:

«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا…» ؛[۱۴] «و با آنکه دلهایشان بدان یقین داشت، از روى ظلم و تکبر آن را انکار کردند» و « … وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَهُ اللّهِ عَلَى الْکافِرِینَ»؛[۱۵] «و از دیرباز [در انتظارش ]بر کسانى که کافر شده بودند پیروزى مىجستند، ولى همین که آنچه [که اوصافش] را مىشناختند برایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا برکافران باد».

۳ – کفر و انکار نعمتهاى خداوند: «هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّى لِیَبْلُوَنِى أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِیٌّ کَرِیمٌ»؛[۱۶] «[سلیمان گفت: ]این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسى مىکنم و هر کس سپاس گزارد، تنها به سود خویش سپاس مىگزارد و هر کس ناسپاسى [و کفران نعمت ]کند، بىگمان پروردگارم بىنیاز و کریم است».

۴ – ترک اوامر خداوند متعال: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ. ثُمَّ أَنْتُمْ هولاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُومِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ…»[۱۷] ؛ «و چون از شما پیمان محکم گرفتیم که خون همدیگر را نریزید و یکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید، سپس [به این پیمان ]اقرار کردید و خود گواهید؛ [ولى] باز همین شما هستید که یکدیگر را مىکشید و گروهى از خودتان را از دیارشان بیرون مىرانید و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به یکدیگر  کمک مىکنید و اگر به اسارت پیش شما آیند، به [دادن ]فدیه، آنان را آزاد مىکنید با آنکه [نه تنها کشتن؛ بلکه ]بیرون کردن آنان بر شما حرام شده است. آیا شما به پارهاى از کتاب (تورات) ایمان مىآورید و به پارهاى کفر مىورزید؟» کفر اینها بدین جهت بود که اوامر خداوند متعال را ترک کردند.

۵ – برائت جستن: «کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَهُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى تُومِنُوا بِاللّهِ وَحْدَهُ»[۱۸]«به شما کفر مىورزیم [و از شما برائت مىجوییم ]و میان ما و شما دشمنى و کینه همیشگى پدیدار شده تا وقتى که فقط به خدا ایمان آورید».

گفتنى است که کفر در قرآن، به یک معنا نیامده است. براى افزایش اطلاعات شما در این باره، توجّه به نکات ذیل سودمند است:

یکم. در قرآن کریم از هدایتناپذیرى کافران از تعابیرى چون: «ختم»،[۱۹]«طبع»،[۲۰] «صرف»،[۲۱]«غلاف»،[۲۲]«رین»،[۲۳] «قفل»،[۲۴] «تقلیب»،[۲۵]«قساوت»[۲۶] و «مرض»[۲۷] استفاده شده است.

دوم. به اعتقاد علامه طباطبایى، بعید نیست مقصود از «الذین کفروا» در استعمال قرآنى، سران کفار قریش در آغاز بعثت باشد؛ مگر آنکه قرینهاى برخلاف اقامه شود؛ زیرا در برخى از موارد ـ که از عدم فایده انذار کردن و انذار  نکردن کافران سخن به میان آمده است ـ اگر بر همه کافران صادق باشد، باب هدایت غیرمسلمانان بسته مىشود و این برخلاف حکمت نزول قرآن و ظواهر آیات شریفه است.[۲۸]

سوم. از دیدگاه قرآن، کافران با نابود ساختن سرمایه فطرت، توفیق ایمان را از دست دادهاند.[۲۹]

چهارم. کافران بر اثر جهل مرکب، خود را اهل حق مىپنداشتند؛ اما قرآن کریم آنان را غرق شده در گردابهاى خطا دانسته است.[۳۰] کارهایشان چون سرابى در زمینى هموار است که تشنه، آن را آبى مىپندارد تا چون بدان رسد، آن را چیزى نیابد.[۳۱]

پنجم. در روایات معصومان (علیهمالسلام)، غفلت، شک، شبهه و گناه از ارکان کفر شمارش شده است.[۳۲] همچنین به این حقیقت اشاره شده که کافران، اگر هنگام جهل توقف و تأمل مىکردند، انکار نکرده، کافر و گمراه نمىگشتند.[۳۳]

نتیجه آنکه کفر در قرآن، به معانى متعدد آمده که یک معناى آن انکار خداوند متعال و آموزههاى الهى است. ریشه این انکار هم در ناحیه «معرفت شناختى» است ـ که به جهل، شک و ظن اشاره شد ـ و هم در ساحت روانشناختى است که مهمترین آن تکبّر و غرور تلقى گشته است.

 

دو. شرک در قرآن

به فرموده امام صادق (علیهالسلام)، کفر مقدم بر شرک است؛ زیرا «کفر» به غیر خدا نمىخواند؛ ولى «شرک» به غیر خداوند مىخواند.[۳۴]

در یک برآیند کلى از دیدگاه قرآن، شرک به دو قسم اعتقادى و اخلاقى تقسیم مىشود. امّا به یک نظر دقیق و ظریف، شرک اخلاقى نیز به شرک اعتقادى بر مىگردد. از مجموع آیات قرآن، مىتوان نکات برجسته ذیل را در این باره برشمرد:

۱ – شرکورزى، نشانه بى خردى است.[۳۵]

۲ – پندار وجودِ همانند براى خدا، برخاسته از جهل و نادانى است؛ چه اینکه براى خدا شریک و همانند پنداشتن، با علم و اندیشه صحیح ناسازگار است.[۳۶] از این رو، از نظر قرآن ریشه شرک، «ندانستن» است و مشرکان مردمى جاهل و ناداناند.[۳۷]

۳ – شرک علمپذیر نیست؛ یعنى، شرک معلوم واقع نمىشود، چون معدوم بالذات است و چیزى که معدوم بالذات است، متعلّق علم قرار نمىگیرد؛ زیرا علم یک امر وجودى است و هرگز به امر عدمى تعلق نمىگیرد. خداوند متعال در سوره لقمان آیه ۱۵ مىفرماید: «اگر پدر و مادر اصرار ورزیدند که شما به چیزى که علم ندارید شرک بورزید، از آنان اطاعت نکنید».[۳۸]

۴ – در بعضى از آیات، «شک» نیز منشأ شرک دانسته شده است.[۳۹]

۵ – پارهاى از آیات، نشانگر این حقیقت است که مشرکان، در جهل مرکب  فرو رفتهاند؛ یعنى، در عین اینکه جاهلاند، خود را عالم به حقیقت مىپندارند.[۴۰]

۶ – بر اساس بعضى از تفاسیر، سه نوع جهل دست به دست یکدیگر داده و سرچشمه شرک و بت پرستى مىگردد:

الف . جهل نسبت به خداوند و اینکه نمىتواند هیچگونه همتا، شبیه و مانند داشته باشد.

ب . جهل انسان به مقام خویش که برتر از همه مخلوقات الهى است.

ج . جهل به جهان طبیعت و بىارزش بودن جمادات در برابر موجودى همچون انسان.[۴۱]

۷ – قرآن مجید، دو انگیزه براى گرایش به شرک را مهم تلقى مىکند:

الف . تصور دور بودن خالق از مخلوق؛ خداوند متعال براى ردّ این انگیزه، آیات متعددى نازل فرموده است.[۴۲]

ب . تفویض تدبیر جهان به خدایان کوچکتر که براى ردّ آن، آیاتى نازل شده است.[۴۳]

۸ – مشرکان علاوه بر آنکه در شرک خود از برهان، تعقّل و دلیل سود نمىجویند، برهانى بر مدعاى خود نیز اقامه نمىکنند.[۴۴]

۹ – از دیدگاه قرآن، شرک ظلمى عظیم است؛[۴۵] زیرا با شرک مهمترین حق و عدل (عدل توحیدى) از میان مىرود.

۱۰ – گاهى آیات قرآن، مشرکان را همسو و همسان با کافران تلقى کرده  است.[۴۶]

۱۱ – علاوه بر انگیزه و دلایل معرفت شناختى، عوامل روانشناختى نیز در شرک مشرکان مطرح است؛ عواملى چون حسادت،[۴۷] گناه،[۴۸] دشمنى با خداوند، پیامبر و دین[۴۹] و … .

۱۲ – بر اساس آیات قرآن، «توحید» شجره طوبایى است که برگها و شاخههاى آن، اخلاق، عبادات و طاعت است؛ ولى «شرک» شجره خبیثهاى است که ریشه در جهنم دارد[۵۰]و همواره آتش به بار مىآورد و تمام شاخههاى آن، معصیت و تمام برگهاى آن گناه است. این شجره خبیثه، از جهنم سر بر مىآورد و میوه آن اخلاق رذیله و کارهاى ناپسند است. از همین رو گفتهاند: ممکن نیست کسى گناه کند؛ در حالى که توحیدش، توحید ناب و خالص است؛ چنانکه ممکن نیست کسى مطیع خدا باشد، در حالى که مشرک است. در روایات آمده است: «زناکار زنا نمىکند، در حالى که مؤمن است و سارق دزدى نمىکند، در حالى که مؤمن است».[۵۱]

۱۳ – از دیدگاه آیات، روى آوردن به مظاهر شرک، زمینه ساز غفلت از یاد خدا و ترک نماز است[۵۲] و شرک به خداوند، آدمى را به دلهره و هراس گرفتار مىسازد.[۵۳]

۱۴ – از یک دیدگاه، شرک در آیات قرآن، دو نوع است: شرک در طاعت و شرک در عبادت. شرک در عبادت آن است که انسان، غیر خداوند را عبادت کند و شرک در طاعت، شرکى است که آدمى از غیر خداوند ـ مثلاً شیطان ـ اطاعت و فرمانهاى او را اجرا کند. آیه «وَ ما یُومِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ»[۵۴] ناظر به شرک در طاعت است؛ یعنى، برخى از مؤمنان هر چند خداوند را عبادت مىکنند، ولى اوامر شیطان را به کار مىبندند.[۵۵]

 

مراتب شرک:

شرک داراى مراتب است: قول به تعدد خدایان «شرک ظاهرى» است؛ ولى مخفىتر از آن شرک اهل کتاب است که به قرآن و نبوت خاصه ایمان نیاوردهاند. مخفىتر از این، شرک کسى است که به رغم ایمان به خدا و قبول توحید، به اسباب و وسایط آن، نگاهى استقلالى دارد. از این رو به جاى آنکه به مسبّب الاسباب توجّه کند و به غیر خداوند، دیدى واسطهاى و غیر مستقل داشته باشد؛ براى آنها نوعى استقلال قائل است و در امور خود به آنها تکیه مىکند.[۵۶] به هر روى باید توجّه کرد که شرک خفى با ایمان قابل جمع است.[۵۷]

 

سه. نفاق در قرآن

در این خصوص، نکات فراوانى در قرآن آمده است که طرح تفصیلى آن ممکن نیست و در اینجا تنها به ذکر چند نکته اساسى، بسنده مىشود:

۱ – از دیدگاه قرآن «نفاق» اظهار ایمان و پوشاندن کفر است؛ یعنى، منافقان شهادت ظاهرى مىدهند، ولى در باطن منکرند.[۵۸]

۲ – از دیدگاه قرآن جهل عامل اصلى نفاق است.[۵۹]

۳ – در بعضى از آیات، به تردید و دودلى منافقان نیز اشاره شده است.[۶۰]

۴ – شک نیز یکى از عوامل روى آوردن به نفاق است.[۶۱]

۵ – از دیدگاه قرآن، سرّ امتناع منافقان از ایمان به خدا و پیامبر (صلیاللهعلیهوآله)آن است که معیار شناخت آنان در جهانبینى، حس و ماده است. از این رو، ایمان به غیب و امور نامحسوس را باورى سفیهانه مىدانند و همانند کافران، وحى را افسانه مىپندارند.[۶۲] منافقان بر اساس شناخت حسى و جهانبینى مادى خویش، مهاجران و انصار را ـ که به مبدأ و معاد و رسالت پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) مؤمن بودند ـ بىخرد مىدانستند و کارهاى آنان را سفیهانه و در مقابل آنان، خود را روشنفکر تلقى مىکردند.[۶۳]

۶ – خاستگاه شک و ریب منافقان نیز قلب و دل بیمار آنان، دانسته شده است.[۶۴]

۷- بر اساس دیدگاه برخى از مفسران، نفاق مصداقى از شرک است؛ زیرا تا اصل شرک در نهان کسى پدید نیاید، فتنه نفاق از او سر نمىزند؛ چنانکه عمل منافقانه، زمینه شدت شرک را نیز فراهم مىآورد. از همین رو، گفته مىشود: «ریا  ـ که اصل آن نفاق است ـ درختى است که جز شرک میوه دیگرى ندارد»[۶۵]

۸ – قرآن کریم، همانطور که درباره کافران سخن از غرق شدن در گرداب خطاها دارد،[۶۶] درباره منافقان نیز سخن از غوطهور شدن در گرداب طغیان و کوردلى دارد؛[۶۷] زیرا در جنگ «عقل و وهم»، اگر عقل به اسارت وهم درآمد، «وهم» میدان دار صحنه ادراکى نفس مىشود و مجارى ادراک صحیح را مىبندد. چنین انسانى هرگز به اندیشه صحیح راه نیافته، اندیشههاى باطل، صحنه نفس او را آکنده مىسازد و او در طغیان این اندیشههاى واهى، با کوردلى حرکت مىکند.[۶۸]

۹ – از دیدگاه بعضى از آیات قرآن، منافقان در برخى از احکام با کافران شریکاند؛ مثلاً سقوط در آتش قهر خدا، هم به منافقان نسبت داده شده و هم به کافران.[۶۹]

۱۰ –  پارهاى از آیات، بیانگر این حقیقت است که منافقان در بعضى احکام با مشرکان شریکاند؛ مانند حرمان از غفران الهى. قرآن درباره مشرکان مىفرماید: «خداوند آنان را مشمول غفران خود نمىسازد».[۷۰] این عدم شمول «غفران الهى» را نسبت به منافقان نیز مطرح کرده، مىفرماید: «براى آنان یکسان است: چه بر ایشان آمرزش بخواهى یا برایشان آمرزش نخواهى؛ خدا هرگز بر ایشان نخواهد بخشود».[۷۱]

آن منافق، مشک بر تن مىنهد

روح را در قعر گلخن مىنهد

بر زبان، نام حق و در جان او

گندها از فکر بىایمان او

ذکر با او همچو سبزه گلخنست

بر سر مبرز گلست و سوسنست

آن نبات آنجا یقین عاریست

جاى آن گل مجلسست و عشرتست[۷۲]

در برخى از آیات قرآن، منافقان از کافران بدتر تلقى شدهاند.[۷۳] سرّ این حقیقت از دیدگاه آیت للّه جوادى آملى آن است که: «اولاً، منافقان از کافران و مشرکان زیانبارتراند. ثانیا، منافقان هر چند مانند کافران در درون منکر دینند؛ ولى اهل کتمان، دروغ، خدعه و استهزا نیز هستند. کسى که کفرش، کفر محض است، دیگر به این پلیدىهاى نفسانى مبتلا نیست؛ ولى کفر منافق آمیخته با این بدىها است».[۷۴]

 

پرسش و پاسخ های دانشجویی پیرامون خداشناسی/ مؤلف:محمدرضا کاشفی

دفتر نشر معارف


پی نوشت ها

[۱] – میزانالحکمه، ج ۸، ص ۳۹۹، ح ۱۷۳۹۱٫

[۲] – طور ۵۲، آیه ۳۶٫

[۳] – المیزان، ج ۱۵، ص ۲۲۲٫

[۴] – توبه ۹، آیه ۹۷؛ اعراف (۷)، آیه ۱۳۸؛ احقاف (۴۶)، آیه ۲۳٫

[۵] – ابراهیم ۱۴، آیه ۱۰٫

[۶] – بقره ۲، آیه ۷۸٫

[۷] – نگا: اعراف ۷، آیه ۷۷ ـ المیزان، ج ۱۷، ص ۴۰۲٫

[۸] – مؤمنون ۲۳، آیه ۱۱۷٫

[۹] – آل عمران ۳، آیه ۹۷؛ المیزان، ج ۲، ص ۲۰۲٫

[۱۰] – نحل ۱۶ آیه ۱۳؛ المیزان، ج ۱۲، ص ۳۱۵ و ۳۱۶٫

[۱۱] – المیزان، ج ۱۵، ص ۱۸۷٫

[۱۲] – نساء ۴، آیه ۱۳۸؛ مائده (۵)، آیه ۶۴ و ۶۸؛ تفسیر تسنیم، ج ۲، ص ۲۲۲٫

[۱۳] – بقره ۲، آیه ۷۸٫

[۱۴] – نمل ۲۷، آیه ۱۴٫

[۱۵] – بقره ۲، آیه ۸۹٫

[۱۶] – نمل ۲۷، آیه ۴۰ و نیز نگا: ابراهیم (۱۴)، آیه ۷؛ بقره (۲)، آیه ۱۵۲٫

[۱۷] – بقره ۲، آیه ۸۴ و ۸۵٫

[۱۸] – ممتحنه ۶۰، آیه ۴؛ همچنین نگا: ابراهیم (۱۴)، آیه ۲۲؛ عنکبوت (۲۹)، آیه ۲۵٫

[۱۹] – بقره ۲، آیه ۷٫

[۲۰] – نحل ۱۶، آیه ۱۰۸٫

[۲۱] – توبه ۹، آیه ۱۲۷٫

[۲۲] – بقره ۲، آیه ۸۸٫

[۲۳] – متففین ۸۳، آیه ۱۴٫

[۲۴] – محمد ۴۷، آیه ۲۴٫

[۲۵] – انعام۶، آیه ۱۱۰٫

[۲۶] – بقره ۲، آیه ۷۴٫

[۲۷]– بقره ۲، آیه ۱۰٫

[۲۸] – المیزان، ج ۱، ص ۵۲٫

[۲۹] – انعام ۶، آیه ۱۲٫

[۳۰] – بقره ۲، آیه ۸۱٫

[۳۱] – نور ۲۴، آیه ۳۹٫

[۳۲] – میزانالحکمه، ج ۸، ص ۴۰۰، ح ۱۷۳۹۹ و ۱۷۴۰۰ و ص ۴۰۴٫

[۳۳] – همان، ج ۲، ص ۱۵۳، ح ۲۸۱۳ ـ ۲۸۱۴٫

[۳۴] – همان، ج ۸، ص ۳۹۹، ح ۱۷۳۹۴٫

[۳۵] – بقره ۲، آیه ۱۷۰٫

[۳۶] – بقره ۲، آیه ۲۲٫

[۳۷] – روم ۲۰، آیات ۳۰ ـ ۳۲؛ یوسف (۱۲)، آیه ۳۹ و ۴۰؛ بقره (۲)، آیه ۱۱۸ و ۱۱۳٫

[۳۸] – نگا: عبداللّه جوادىآملى، تفسیر موضوعى قرآن، ج ۴، ص ۱۳۸و۱۳۹٫

[۳۹] – نمل ۲۷، آیه ۶۶؛ هود (۱۱)، آیه ۶۲ و ۱۱۰٫

[۴۰] – یس ۳۶، آیات ۶ و ۹ و ۱۰؛ روم (۳۰)، آیه ۵۹٫

[۴۱] – نگا: پیام قرآن، ج اوّل، صص ۸۶ ـ ۸۷٫

[۴۲] – نگا: ق ۵۰، آیه ۱۶؛ زمر (۳۹)، آیه ۳۶؛ غافر (۴۰)، آیه ۶۰؛ آل عمران (۳)، آیه ۲۹٫

[۴۳] – نگا: اعراف ۷، آیه ۵۴؛ یونس (۱۰)، آیه ۳۱ و ۳۲٫

[۴۴] – مؤمنون ۲۳، آیه ۱۱۷٫

[۴۵] – لقمان ۳۱، آیه ۱۳٫

[۴۶] – توبه ۹، آیه ۳۰ و المیزان، ج ۴، ص ۳۷۱٫

[۴۷] – نساء ۴، آیه ۵۴٫

[۴۸] – آل عمران ۳، آیه ۱۱۲٫

[۴۹] – مدثر ۷۳، آیات ۱۱ ـ ۲۵٫

[۵۰] – صافات ۳۷، آیه ۶۴ و ۶۵٫

[۵۱] – بحارالانوار، ج ۶۶، ص ۶۳، ح ۷ و ۸ و ص ۶۷، ح ۱۷، کافى، ج ۲، ص ۳۲، ح ۱؛ نگا: جوادى آملى، عبداللّه، تفسیر موضوعى قرآن، ج ۷، ص ۳۸۴٫

[۵۲] – مائده ۵، آیه ۹۱٫

[۵۳] – بقره ۲، آیه ۱۱۳٫

[۵۴] – یوسف ۱۲، آیه ۱۰۶٫

[۵۵] – نگا: المیزان، ج ۱۱، ص ۲۸۰٫

[۵۶] – نگا: همان، ج ۲، ص ۲۰۲ و ج ۴، ص ۳۷۱٫

[۵۷] – همان، ج ۱۱، ص ۲۷۶٫

[۵۸] – منافقون ۶۳، آیات ۱ ـ ۳؛ آل عمران (۳)، آیه ۱۶۷ و المیزان، ج ۹، ص ۳۲۵ و ج ۱۹، ص ۲۷۸٫

[۵۹] – توبه ۹، آیه ۹۷٫

[۶۰] – نساء ۴، آیه ۱۴۳ و المیزان، ج ۵، صص ۱۱۶ ـ ۱۱۷٫

[۶۱] – ص ۳۸، آیه ۸؛ ابراهیم (۱۴)، آیه ۹٫

[۶۲]– نحل ۱۶، آیه ۲۲٫

[۶۳] – تفسیر تسنیم، ج ۲، ص ۲۷۸٫

[۶۴] – توبه ۹، آیه ۴۵؛ تفسیر تسنیم، ج ۲، ص ۱۳۷؛ المیزان، ج ۵، ص ۱۱۸٫

[۶۵] – تفسیر تسنیم، ج ۲، ص ۲۶۲٫

[۶۶] – بقره ۲، آیه ۸۱٫

[۶۷] – بقره ۲، آیه ۱۵٫

[۶۸] – نگا: تفسیر تسنیم، ج ۲، ص ۲۹۱٫

[۶۹] – نساء ۴، آیه ۱۴۰٫

[۷۰] – توبه ۹، آیه ۱۱۳؛ نساء (۴)، آیه ۱۱۶٫

[۷۱]– منافقون ۶۳، آیه ۶٫

[۷۲]–  مثنوى، دفتر دوم، ابیات ۲۶۸ ـ ۲۷۱٫

[۷۳] – نساء ۴، آیه ۱۴۵٫

[۷۴] – تفسیر تسنیم، ج ۲، صص ۲۴۶ ـ ۲۵۰٫