ثقلین
TasvirShakhesshahid3

فقط دو دست لباس

شهید حمید باکری

رفتم چمدان لباس‌هام را آوردم که بازش کنم بگذارم‌شان جاهایی که باید. یک کارتن کتاب هم بود.حمید تا لباس‌ها را دید گفت «این همه لباس ...

TasvirShakhesshahidbakeri2

روح بزرگ حمید!

شهید حمید باکری

یک روز دیدم آمده دانشگاه دنبال من. چند بار همدیگر را آن‌جا دیده بودیم. برای من زیاد غیر عادی نبود که آمده. فقط وقتی تعجب ...

TasvirShakhesshahidbakeri1

رقیبم یا چریک؟!

شهید حمید باکری

حالا وقتش‌ست چشم ببندم بروم به گذشته، برسم به آن روزهای جوانی و یادم بیاید که اصلاً به ذهنم هم خطور نمی‌کرد که یک روز ...

TasvirShakhesshahidmahalati

جده‌ی سادات

شهید شیخ فضل الله محلاتی

می‌گفت «شکنجه‌گرم از آن دست سنگین‌ها بود که اگر می‌زد، چهار ستون بدن آدم می‌لرزید. اسمش کمالی بود. تا با خودم کار داشت، کاری باهاش ...

TasvirShakhesshahidmahalati

برادر شهید

شهید شیخ فضل الله محلاتی

یک بار رفت محلات و از آن‌جا رفت به دیدار یکی از خانواده‌های شهید که توی شهر خیلی معروف بودند. دایی‌ام هم باهاش رفته بود. ...

TasvirShakhesshahidmahalati

آهن گداخته

شهید شیخ فضل الله محلاتی

منش بنی‌صدر با حزب جمهوری اسلامی همخوانی نداشت و اختلاف‌ها زبانه کشید و آتش‌اش آمد دامن بابا را گرفت. بنی‌صدر توی سپاه هم مخالف خوان ...

TasvirShakhesshahidmahalati

تجدیدی

شهید شیخ فضل الله محلاتی

درس خوندن برای همه بالا و پایین زیاد دارد. برای من هم داشت. برای برادرم هم داشت. یعنی گاهی تجدید می‌شدیم. بابا زیاد سخت نمی‌گرفت ...

TasvirShakhesshahidmahalati

سرویس مدرسه

شهید شیخ فضل الله محلاتی

بابا از تحصیل برای هیچ کدام‌مان کم نگذاشت. شده بود از کسی پول قرض کند، اجازه نمی‌داد هر جایی و پیش هر کسی درس بخوانیم. ...

TasvirShakhesshahidmahalati

هیئت نطنزی‌ها

شهید شیخ فضل الله محلاتی

یادم است نطنزی‌های تهران یک هیأت خودمانی زده بودند و آمده بودند سراغ بابا که براشان منبر برود و مجلس‌شان را گرم کند. آن موقع‌ها ...

TasvirShakhesshahidmahalati

روی خوش، زبان نرم

شهید شیخ فضل الله محلاتی

توی مهمانی‌ها مثل بعضی‌ها نبود که اگر حجاب کسی کامل نباشد، اخم و تخم کند، یا نیش و کنایه بزند، یا روی خوش نشان ندهد ...

TasvirShakhesshahidmahalati

همشهری

شهید شیخ فضل الله محلاتی

قدیم‌ها هر روز ظهر، قبل یا بعد از نماز، یک اتوبوس از محلات می‌آمد قم. بابا هر روز می‌رفت به آن‌جا سر می زد و ...

TasvirShakhesshahidmahalati

پا به پای ما بچگی می‌کرد!

شهید شیخ فضل الله محلاتی

پدر بزرگ مادری‌مان وقتی عمرش را داد به شما، دایی‌مان کوچک بود. بابا رفت آوردش خانه‌مان و او تا سال‌ها پیش ما زندگی می‌کرد. یعنی ...

TasvirShakhesshahidmahalati

نام امام در دل مردم

شهید شیخ فضل الله محلاتی

آقای محلاتی را در مراسم‌هایی که بیشترشان در منزل امام بود؛ ایام فاطمیه، یا محرم، یا رمضان می‌آمد منبر می‌‌رفت. نیم ساعت یا بیشتر می‌ایستاد ...

TasvirShakhesshahidmahalati

موتور انقلاب

شهید شیخ فضل الله محلاتی

هیچ موقع یادم نمی‌رود که خیلی وقت‌ها خیلی جاها ما بیست و چهار پنج ساله‌ها زود خسته می‌شدیم و وا می‌دادیم، اما حاج آقا با ...

صفحه 5 از 62« بعدی...34567...102030...قبلی »