ثقلین
TasvirShakhesvarzesh2

پرده‌های طاغوتی

شهید عبدالمهدی مغفوری

بعد از ازدواج خانه‌ای اجاره کردیم. روزی که قرار شد جهیزیه‌ام را ببرم، گفت: این همه وسیله را برای چی می‌خواهی؟اصرار داشت که وسایل زیاد ...

TasvirShakhesshahid320

 مثل سرباز

شهید مسعود منفرد نیاکی

روزی یک نامه‌ی رمزی از قرارگاه رده‌ی بالاتر به لشکر ابلاغ شد. یادم می‌آید تیرماه بود و ساعت ۳ بعد از ظهر. گرمای طاقت‌فرسا همه ...

TasvirShakhesshahid319

نه همین لباس زیباست، نشان آدمیّت

شهید عباس بابایی

شهید بابایی بیشتر وقت‌ها سرش را با نمره‌ی چهار ماشین می‌کرد. این موضوع علاوه بر وضعیت ظاهری و نوع لباسی که به تن می‌کرد، باعث ...

TasvirShakhesshahid316

با این پوتین‌ها احساس راحتی می‌کنم!

شهید عباس بابایی

در طول جنگ تحمیلی، مدتی مسؤولین پشتیبانی و تدارکات (مارون یک) دزفول را به عهده داشتم. چند باری تیمسار بابایی را در لباس بسیجی در ...

TasvirShakhesshahid315

کیف مدرسه

شهید حسن صوفی

دوره‌ی ما، دبیرستانی‌ها صبح و بعد از ظهر بودند.هر روز پیاده می‌آمد، پیاده هم برمی‌گشت، مثل خیلی‌ها. از دور که می‌آمد، تابلو بود. راه رفتنش، ...

TasvirShakhesshahid314

چرا مسؤول این‌گونه زندگی می‌کند…؟

شهید محمود اخلاقی

سید احمد مهدوی یکی از دوستان شهید بزرگوار محمود اخلاقی نقل می‌کند: «شهید بزرگوار محمود، بسیار انسان صریحی بود و مسأله‌ای را که تشخیص می‌داد ...

TasvirShakhesshahid313

دو تا بالش، دو تا پتو!

شهید محمد تقی رضوی

عید با بچه‌ها رفتیم اهواز دیدنشان. بعداز مدت‌ها، خشکم زد. ناخودآگاه زدم زیر گریه. یک اتاق داشتند توی ساختمان‌های کیانپارس.دو تا پتو از جهاد گرفته ...

TasvirShakhesshhahid312

فقط بنویس مسؤول عملیات

شیهد میربیک رشنویی

اهل تفاخر و خودنمایی نبود.این  را ستوان دوم هاشم شامردای از همرزمان و پرسنل تحت امر شهید رشنویی صحه می‌گذارد که سال ۶۸ شهید میربیک ...

TasvirShakhesshahid310

فاتح عملیات!

شهید محمود کاوه

والفجر ۹ تمام شده بود. بچه‌های صدا و سیما رفتند سراغش. بساط مصاحبه را پهن کردند. خبرنگار، رو به دوربین، شروع کرد به صحبت: «ما ...

TasvirShakhesshahid300

تسبیح

شهید مصطفی طیاره

یکی از برادران بسیج، تسبیح شاه مقصود زیبایی به عنوان سوغات مشهد مقدس، برای شهید «مصطفی طیّاره» آورده بود.در بین نماز مغرب و عشاء، وقت ...

TasvirShakhesshahid47

تنها تقاضای من، تنها خواهش او

شهید محمد ابراهیم همّت

حاجی می‌گفت: «وقتی مادرت می‌گفت که لباس و چیزهای دیگر هم بخر و تو می‌گفتی: نه همین‌ها بس است، برگردیم. نمی‌دانی که در دلم از ...

TasvirShakhesshahid44

فراموشی دنیا و دوست داشتنی‌های آن

شهید محمد تقی خیمه‌ای

یک بار که محمد تقی به جبهه می‌رفت، به او گفتم: «مادر، من نگرانم برای تو اتفاقی بیفتد. تو را با سختی بزرگ کردم. اگر ...

TasvirShakhesshahid46

منجلاب دنیا

شهید نوروز علی امیرفخریان

در مشهد معلم بودم. یک روز بی‌خبر از جبهه پیش من آمد. بعد از احوالپرسی، پرسیدم: «کجا بودی؟»گفت:«مرخصی گرفتم، مستقیم آمدم پیش تو.» بعد گفت: ...

TasvirShakhesshaid43

قناعت و عزت نفس

شهید صدرالله فنی

یکی از بستگانش از دوران کودکی صدرالله، چنین حکایت می‌کرد که روزی او را در حال نوشتن دیدم. به دفترش که نگریستم، متوجه شدم که ...

صفحه 20 از 55« بعدی...10...1819202122...304050...قبلی »