دو تا بالش، دو تا پتو!

عید با بچهها رفتیم اهواز دیدنشان. بعداز مدتها، خشکم زد. ناخودآگاه زدم زیر گریه. یک اتاق داشتند توی ساختمانهای کیانپارس. دو تا پتو از جهاد گرفته بودند؛ یکی را میانداختند زیرشان، یکی را رویشان. محمد اورکتش را تا میزد، میگذاشت زیر سرش و خانمش چادرش را. دو تا بالش برده بودم توی راه استفاده کنیم. […]
فقط بنویس مسؤول عملیات

اهل تفاخر و خودنمایی نبود.این را ستوان دوم هاشم شامردای از همرزمان و پرسنل تحت امر شهید رشنویی صحه میگذارد که سال 68 شهید میربیک رشنویی، رئیس رکن سوم تیپ 2 لشکر 84 بود. من که درجهدار عملیات رکن سوم و یریو تحت امر این رکن بودم، در طی جابهجایی تیپ از منطقه ی عملیاتی […]
فاتح عملیات!

والفجر 9 تمام شده بود. بچههای صدا و سیما رفتند سراغش. بساط مصاحبه را پهن کردند. خبرنگار، رو به دوربین، شروع کرد به صحبت: «ما هم اکنون در خدمت برادر کاوه، فرماندهی فاتح عملیات هستیم.» محود صورتش سرخ شد. راهش را کشید و رفت. خبرنگار جا خورد، بقیه هم. خبرنگار راه افتاد دنبالش. گفت: «چرا […]
تسبیح

یکی از برادران بسیج، تسبیح شاه مقصود زیبایی به عنوان سوغات مشهد مقدس، برای شهید «مصطفی طیّاره» آورده بود. در بین نماز مغرب و عشاء، وقت را مناسب دید. با شهید «طیّاره» مصافحه کرد و با خوشحالی تسبیح را به ایشان هدیه نمود. «شهید طیّاره» با آن تسبیح مشغول «تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها)» […]
نامه ى امام حسین عليه السلام به بصریان

پس از شهادت امام حسن مجتبى عليه السلام، با وجود فشار و رعب و مراقبت شديدى كه از سوى حكومت بنى اميه بر دوستان اهل بيت اعمال مى شد، شيعيان با امام حسين عليه السلام در ارتباط بودند. شيعيان از جاى جاى سرزمين هاى اسلامى براى آن حضرت نامه مى نوشتند و امور مهم دينى […]
چگونگی ورود سید الشهدا به مکه و انتخاب محل اسکان

امام حسين عليه السلام همراه كاروان حسينى از مدينه منوره حركت كرد تا به مكه مكرمه رسيد. همين كه چشمش از دور به كوه هاى شهر افتاد، آغاز به تلاوت آيه شريفه «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ»[1] فرمود؛ و اين همان سخنى بود كه موسى بن عمران هنگام […]
تنها تقاضای من، تنها خواهش او

حاجی میگفت: «وقتی مادرت میگفت که لباس و چیزهای دیگر هم بخر و تو میگفتی: نه همینها بس است، برگردیم. نمیدانی که در دلم از خوشحالی چه خبر بود؛ از اینکه میدیدم شما الحمدلله همانی هستید که میخواهم.» تنها تقاضای من از حاجی این بود که عقد ما را امام (ره) جاری کند. حاجی، مدتی […]
فراموشی دنیا و دوست داشتنیهای آن

یک بار که محمد تقی به جبهه میرفت، به او گفتم: «مادر، من نگرانم برای تو اتفاقی بیفتد. تو را با سختی بزرگ کردم. اگر تو شهید بشی، من چطوری بچهات را بزرگ کنم؟» ساکت بود، خداحافظی کرد و به جبهه رفت. بعد از مدتی نامهی محمد تقی به دستم رسید. نوشته بود: «مادرم نگران […]
منجلاب دنیا

در مشهد معلم بودم. یک روز بیخبر از جبهه پیش من آمد. بعد از احوالپرسی، پرسیدم: «کجا بودی؟» گفت:«مرخصی گرفتم، مستقیم آمدم پیش تو.» بعد گفت: «من را دعا کن.» ناراحت بود. به شوخی گفتم: «نوروز، تو از جبهه آمدی مشهد، میگی برات دعا کنیم! تو جایی هستی که همه خدا را قبول دارن. خدا […]
قناعت و عزت نفس

یکی از بستگانش از دوران کودکی صدرالله، چنین حکایت میکرد که روزی او را در حال نوشتن دیدم. به دفترش که نگریستم، متوجه شدم که مشق شب گذشتهی خود را پاک کرده و در همان صفحه به نگارش مشق فردایش مشغول است. این ماجرا گویای چه چیزی جز زندگی درویشانه همراه با قناعت و عزت […]
بالشی از ریگهای بیابان

سرانجام با وجود مخالفتهای زیادی که شد در تاریخ 14 فروردین 58 در منزل یکی از برادران مراسم عقد ما برگزار شد… همانطور که گفته بود، حتی نُقلِ یک تومانی هم نخرید، تا چه رسد به خرید عروسی و حلقه و دیگر چیزها. چون همزمان با ایام نوروز بود، صاحب خانه با خوراکیهای موجود از […]
حالا بهتر شد

کسی تا به حال او را در لباس نو ندیده بود. میگفت: «من خجالت میکشم لباس نو بپوشم.» یک روز که برای گرفتن لباس نو با هم به تدارکات رفته بویم، به من گفت: «این لباسها خیلی نو هستند، نمیتوانم بپوشم.» به شوخی گفتم: «آنها را بپوش و روی خاکها غلتی بزن تا دیگر نو […]