راه نمیداد!

میگفت جلسهی فرماندهها مثلاً ساعت هشت، سر ساعت که میشد، در راه میبست. اگر کسی ده دقیقه دیر میآمد، راهش نمیداد. میگفت: «همان پشت در بایست.» بعد از لسه هم با توپ و تشر و عصبانی میرفت سراغش. میگفت: «وقتی توی جلسه ده دقیقه دیر میآیی، لابد توی عملیات هم میخواهی به دشمن بگویی ده […]
تا مطمئن نشدف نرفتیم!

اوّلین حشور یگان ویژهی شهدا در کردستان، همان راهپیمایی در سنندج بود. قبل از راهپیمایی محمود هی آمد و رفت و هی تای آستین و گترها و بند پوتینها و فانسقهها را چک کرد؛ چند بار. تا از همه مطمئن نشد، نرفتیم داخل شهر. وارد شهر شدیم و تا مقر رفتیم. خبر رسید که همان […]
حرف اوّل

تازه آمده بودند. میخواست ازشان بازدید کند. رفت سراغ نفر اوّل. فانسقهاش را کشید. گفت: «خیلی شُله، فانسقهرو همچین باید محکم ببندی که دست توش جا نشه.» نفر بعدی لباسش مرتب نبود. دیگری پایین شلوارش را خوب گِتر نکرده بود. طوری محکم و باهیبت تذکر میداد که طرفش حسابی هول میکرد. توی صفهای دیگر جنب […]