ثقلین
TasvirShakhes-SayyadShirazi11

معارف جنگ مبادا تعطیل شود

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

صیّاد سازمانی افتخاری تأسیس کرده بود به اسم معارف جنگ. اوّلش سازمان نبود، بلکه خودش دواطلبانه در بسیج مسجدها می‌رفت و درباره‌ی جنگ کار(سخنرانی و ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi08

اخلاق فرمانده

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

عملیات قادر را بچّه‌های ارتش و سپاه یادشان هست که عراق چه حجم آتشی روی سرِ نیروهای ما ریخت. این حجم آتش برای ما که ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi06

شجاعت

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

نشسته بودیم روی زمین، دور نقشه و سرهنگ صیّاد داشت منطقه و راهکارها را توجیه می‌کرد. عراقی‌ها هم آی می‌کوبیدند. خمپاره‌ها از بالای سرمان سوت ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi04

ترسیدم خواب بمانم!

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

کاری پیش آمده بود. دیروقت بود. رفته بودم خانه‌شان. خانمش در را باز کرد و گفت: «حاج آقا توی اتاقشه. بفرمایید.»رفتم توی اتاق. دیدم زانوهایش ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi02

در دنیا مشکلی وجود ندارد

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

هر وقت دلم می‌گرفت و از دنیا و زندگی روزمره خسته می‌شدم، می‌رفتم دیدنش. می‌گفت: «علی آقا، اگه همه‌ی کارهات رو برای خدا بکنی، اگه ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi01

چشم‌های بیدار

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

در یکی از عملیات‌های والفجر، هفتاد و دو ساعت نخوابیده بود. مدام جلسه گذاشته بود و طرح داده بود و رفته بود خطّ مقدّم. موقع ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi25

معامله نمی‌کنم

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

صدایم کرد و رفتم تو. نامه‌ای را به دستم داد. گفت: «آقا هادی، این نامه رو تایپ کن و بعد هم برای اقدام بفرست.» برای ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi24

می‌خواهیم با صیّاد باشیم

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

وقتی رفته بودیم زاهدان، شب اوّل چند نفر آمدند و گفتند: «ما می‌خوایم این چند شب در اتاق شما باشیم.»از دوستان تیمسار بودند. اتاق من ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi23

یک روز کاری شهید صیّاد

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

اگر بخواهم یک روز کاریش را تعریف کنم، معمولاً این‌طور بود که اوّلین نفری بود که بعد از فرمانده‌ی لجستیک وارد ستاد کل می‌شد؛ رأس ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi22

احترام به والدین

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

خیلی‌ها می‌آمدند و از ما یا آقاجان و عزیز خواهش می‌کردند که واسطه بشویم بین آن‌ها و علی و کارشان راه بیفتد. یک‌بار یک نفر ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi21

به هوای امام هشتم علیه السلام

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

علی را گرفتم بهش شیر بدهم، یک دفعه دیدم یک صدایی از گلویش بیرون آمد و رنگش سیاه شد. سیاهی چشم‌هایش رفت. هول برم داشت. ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi20

بازداشت

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

من از قبل انقلاب صیّاد را یک آدم مؤمن و مذهبی می‌شناختم. قبل از انقلاب مثل حالا نبود. خیلی واجبات‌شان را انجام می‌دادند، ولی کسی ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi19

یک سرباز با سر و صورت خاکی

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

یک بار تو جبهه باهاش قرار داشتم. نیامد. تا نزدیک اذان مغرب صبر کردم باز هم نیامد. همیشه قرارهایمان بعد اذان بود. نماز را می‌خواندیم ...

TasvirShakhes-SayyadShirazi18

گوش به فرمان ولی

صفحاتی از زندگی شهید صیاد شیرازی

گاهی که خدمت آقا می‌رفتیم، عید بود یا مناسبت‌های دیگر. می‌دیدم آقا که صحبت می‌کنند صیّاد تند تند یادداشت برمی‌دارد. آخرین بار عید غدیر بود ...

صفحه 114 از 116« بعدی...102030...112113114115116