بر حالت غریبی او، آسمان گریست

تنها نه آسمان، همه کون و مکان گریست

 

چون سوی مقتل آمد و بر کشتگان گذشت

بر هر جوان و پیر؛ خروشان، چنان گریست

 

کز تاب شرم، در رُخ او ماسوا گداخت

وز باب رحم، بر دل او کُن فَکان گریست

 

هم بر رجال کشته ی بی‌کفن و دفن، سوخت

هم بر نساء زنده ی بی‌خانمان، گریست

 

از ناله اش خروش،به خلد برین فتاد

وز گریه اش بتول ف به باغ جنان گریست

 

بر سینه و لبش؛ همه صحرا و باغ، سوخت

بر دیده و دلش؛ همه دریا و کان، گریست

 

گل ها به خاک ریخت، چو گلشن به باد رفت

بلبل به حسرت آمد و بر باغبان گریست

 

دل هر چه داشت خون جگر، سوی دیده راند

چشم از پی نثار رهش، ناتوان گریست

 

لب تشنه نحر شد لب نهر فرات! آه

با آن که نهر، در غمش آب روان گریست

 

تا پیکر امام زمان، بر زمین فتاد

روح‌الامین، به حال زمین و زمان گریست

 

جسم جهان فتاد تهی زآن جهان جان

جان جهانیان، به عزای جهان گریست

 

بر یک جوان وپیر وی ،ابقا نکرد خصم

هر چند زآن سپه ، همه پیر و جوان گریست

 

بر این غریب دشت بلا؛نفس و عقل ، سوخت

بر این قتیل تیغ جفا، جسم و جان گریست

 

جانم به تاب از تب بی تابی ات!حسین!

خاکم به باد زآتش بی آبی ات!حسین!

 

شاعر: صفای جندقی