- ثقلین - http://thaqalain.ir -
کسی تا به حال او را در لباس نو ندیده بود. میگفت: «من خجالت میکشم لباس نو بپوشم.» یک روز که برای گرفتن لباس نو با هم به تدارکات رفته بویم، به من گفت: «این لباسها خیلی نو هستند، نمیتوانم بپوشم.» به شوخی گفتم: «آنها را بپوش و روی خاکها غلتی بزن تا دیگر نو نباشد.»
با آن صداقت همیشگیاش گفت: «فکر خوبی است.» لباسها را پوشید و روی خاکها غلتی زد و بلند شد. نگاهی به سر و وضع خودش کرد و در حالی که لباسش را آرام میتکاند، گفت: «حالا بهتر شد برادر.»
رسم خوبان ۱۸ – چون مسافر زیستن، ص ۳۰٫/ شقایق کویر، ص ۱۷۱٫
Article printed from ثقلین: http://thaqalain.ir
URL to article: http://thaqalain.ir/%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%d8%af/
Click here to print.
تمامی حقوق برای وبسایت ثقلین محفوظ است.