- ثقلین - http://thaqalain.ir -
یکی از بستگان ما به مکّهی مکرمّه مشرّف شده و برای ما هدیهای آورده بود. یکی از این هدیهها لباس دخترانهی کوچکی بود برای «مهدیه» دخترمان. وقتی ابراهیم نگاهش کرد، گفت: «خیلی قشنگه، امّا…»
گفتم: «امّا چی؟»
گفت: «امّا آن موقع من نیستم؛ زمانی که شما این پیراهن را تنش میکنی.» به شوخی گفتم: «مگر میخواهی کجا بری؟»
گفت: «خُب!»
اشک در چشمانش حلقه زد و گونههایش به نم اشک خیش شد و گفت: «وقتی بزرگ شد، به او بگو خیلی دوستش داشتم. خیلی بیشتر از همهی پدرها، خیل بیشتر از معنی دوست داشتنها و خیلی بیشتر از …»
رسم خوبان ۲۴ – محبّت به خانواده، ص ۱۷٫/ اشک سید، ص ۴۹٫
Article printed from ثقلین: http://thaqalain.ir
URL to article: http://thaqalain.ir/%d8%a8%db%8c%d8%b4%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86/
Click here to print.
تمامی حقوق برای وبسایت ثقلین محفوظ است.