یکی از روش‌های تبلیغ دین در عصر امامت امام هادی (علیه السّلام) با توجه به فشارها و اختناق موجود در جامعه، روش ارتباط مکتوب بوده است که امام ع به گونه‌ای مناسب از آن بهره گرفته‌اند. امام هادی (علیه السّلام) در خلال نامه‌هایی که به پرسش‌کنندگان در خصوص مسائل دینی داشته‌اند به بیان و تبیین مسائل مهمی پرداخته‌اند که با نظر به محدودیت نگارش‌ها و گزارش‌ها مواردی به اجمال ارائه می‌شود. نامه‌های امام به مواردی مانند سؤالات مردم، مشکلات مردم، تبیین مواضع دینی خود، ابلاغ وکلا، دفاع از خود در مقابل تهمت‌های اطرافیان حاکم و… پرداخته است. موضوع برخی از نامه‌های شیعیان به امام هادی (علیه السّلام) درباره ابتلائات و حوائج و گرفتاری‌هایی است که از حضرت برای حل مشکل تقاضای دعا می‌کردند.

ایوب بن نوح می‌گوید: یحیی بن زکریا (از اصحاب امام هادی (علیه السّلام) به امام نامه‌ای نوشت بدین مضمون که همسرم حامله است. از خداوند بخواهید به من پسر عنایت کند. حضرت، در پاسخ نوشتند: «چه بسا دختر از پسر بهتر باشد»، و خدا به او دختر عنایت کرد. خود ایوب بن نوح نیز می‌گوید: جعفر بن عبدالواحد (قاضی کوفه) مرا اذیت می‌کرد. به حضرت هادی (علیه السّلام) نامه نوشتم و شکایت کردم. امام ع در پاسخ مرقوم فرمودند: «تکفی امره الی شهرین؛ دو ماه صبر کن. از شرّ او خلاص می‌شوی».

ایوب می‌گوید: در این دو ماه، جعفر بن عبد الواحد عزل شد و از آزار وی راحت شدیم.[۱]

مرحوم سید بن طاووس (م ۶۶۴) در کتاب مهج الدعوات از الیسع بن حمزه (از اصحاب امام هادی (علیه السّلام) نقل می‌کند: عمرو بن مسعده (وزیر معتصم، خلیفه عباسی) با من دشمنی ورزید و بسیار مرا تهدید کرد؛ تا جایی که ترسیدم مرا بکشد و نسل من را قطع کند. به حضرت ابی الحسن العسکری (علیه السّلام) نامه نوشتم و از وضع خودم به ایشان شکایت کردم. حضرت در پاسخ نوشتند: «نگران نباش! خدا را با این کلمات بخوان، تو را خلاص خواهد کرد».

الیسع می‌گوید: من آن دعا را در آغاز روز خواندم. چیزی از همان روز نگذشت که فرستاده وزیر آمد و گفت: دعوت وزیر را اجابت کن. من نزد وی رفتم. او با چهره خندان با من برخورد کرد و دستور داد زنجیر از دست و پای من باز کردند. آن‌گاه لباس فاخر بر من پوشانید، مرا معطّر ساخت و نزدیک خود نشاند و با من صحبت کرد و از من عذرخواهی کرد و آنچه از من گرفته بود، به من برگرداند.

از مواردی که برای دانشمندان امت اسلامی بحث‌انگیز و ناگشوده است بحث از علم خداوند بوده است که امام (علیه السّلام) در نامه‌ای بدان اشارت داشته‌اند. اگرچه درباره علم الهی روایات متعددی در دست است.

اما روایتی از امام هادی (علیه السّلام) آمده است که ایوب بن نوح می‌گوید: خدمت امام هادی (علیه السّلام) نامه نوشتم و سؤال کردم: آیا خداوند قبل از آفرینش جهان از آن آگاه بود یا این‌که پس از آفرینش مطلع شد؟ حضرت، در پاسخ به خط خودشان نوشتند:

«لَمْ‏ یَزَلِ‏ اللَّهُ‏ عَالِماً بِالْأَشْیَاءِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ الْأَشْیَاءَ کَعِلْمِهِ بِالْأَشْیَاءِ بَعْدَ مَا خَلَقَ الْأَشْیَاءَ»[۲]؛ «خداوند پیوسته به همه چیز آگاه است و علم او به هر چیزی قبل از خلقت، مانند علم او پس از خلقت است».

در شرایط سخت و رعب‌انگیز حاکمیت متوکل، شیعیان به علت عدم دسترسی به امام هادی ع، نگران مسئله امامت بعد از ایشان بودند. برای رفع این دغدغه، خود آن حضرت به وسیله نامه افراد را مطلع می‌ساختند.

شاهویه، پسر عبدالله جُلاب، می‌گوید: امام هادی (علیه السّلام) به من نامه‌ای نوشتند بدین مضمون: پس از این‌که ابوجعفر از دنیا رفت، تو می‌خواستی از جانشینی پس از من سؤال کنی و بدین سبب در اضطراب بودی، ناراحت نباش:

«فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یُضِلُ‏ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ‏ حَتَّى یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ‏»؛[۳]

«خداوند کسانی را که هدایت کرده، گمراه نمی‌کند تا آنچه را که باید از آن پرهیز کنند، بیان فرماید».

امام پس از من، فرزندم ابو محمّد (امام حسن عسکری (علیه السّلام) است و آنچه بدان احتیاج دارید، نزد اوست. خداوند هر چه را بخواهد، مقدم یا مؤخر می‌دارد (امور به دست اوست):

«ما نَنْسَخْ مِنْ آیَهٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها»[۴]؛

«هر نشانه‌ای را که حذف کنیم یا به تأخیر اندازیم، بهتر از آن یا مثل آن را جایگزین می‌کنیم».

«قَدْ کَتَبْتُ‏ بِمَا فِیهِ‏ بَیَانٌ‏ وَ قِنَاعٌ لِذِی عَقْلٍ یَقْظَانَ»[۵]؛ «آنچه برای عقول آگاه، بیانگر و قانع کننده باشد، نوشتم».

در حدیث دیگر، ابی بکر فهفکی می‌گوید: حضرت هادی (علیه السّلام) برای من نامه نوشتند:

«أَبُو مُحَمَّدٍ ابْنِی‏ أَنْصَحُ آلِ مُحَمَّدٍ غَرِیزَهً وَ أَوْثَقُهُم‏ حُجَّهً وَ هُوَ الْأَکْبَرُ مِنْ وَلَدَیَّ وَ هُوَ الْخَلَفُ وَ إِلَیْهِ یَنْتَهِی عُرَى الْإِمَامَهِ وَ أَحْکَامُهَا فَمَا کُنْتَ سَائِلِی فَسَلْهُ عَنْهُ فَعِنْدَهُ مَا یُحْتَاجُ إِلَیْهِ»[۶]؛ «ابو محمد (امام حسن عسکری ع) خیرخواه‌ترین آل محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و معتبرترین ایشان است. او پسر بزرگ‌تر و من و جانشین من است و رشته امامت و احکام آن به او می‌رسد. آنچه می‌خواهی از من بپرسی، از او سؤال کن. تمام احتیاجات شما نزد اوست».

مرحوم شیخ مفید نقل می‌کنند که علی بن محمد نوفلی می‌گوید: محمد بن فرج (وکیل امام ع) به من گفت: حضرت ابوالحسن (امام هادی ع) به من نامه نوشتند:

«ای محمد! کارهایت را به سامان برسان و مواظب خودت باشد. من مشغول سامان دادن کارم بودم و نمی‌دانستم مقصود حضرت از آن نامه چیست که ناگاه مأمورین حکومتی آمدند و مرا از مصر، دست بسته حرکت دادند و تمام دارایی‌ام را توقیف کردند و هشت سال در زندان بودم».

سپس نامه‌ای از حضرت در زندان به من رسید که: «ای محمد! در بغداد منزل نکن. نامه را خواندم و گفتم: من در زندانم و ایشان به من چنین می‌نویسد؟!

این موضوع شگفت‌آور است. چیزی نگذشت که خدا را شکر- مرا رها کردند». محمد بن فرج به آن حضرت نامه نوشت و درباره ملکش که به ناحق تصرف کرده بودند. سؤال کرد. حضرت به او نوشتند: به زودی به تو برمی‌گردانند و اگر هم به تو باز نگردد، زیانی به تو نمی‌رساند.

وقتی محمد به فرج به سامرا حرکت کرد، نامه‌ای از دربار به دستش رسید که ملک به تو برگشت، ولی او پیش از دریافت نامه درگذشت.[۷]

بخشی از نامه‌های امام هادی (علیه السّلام) را مراسلاتی تشکیل می‌دهد که بر اساس آن‌ها، عزل یا نصب وکیل از جانب ایشان انجام شده است. از جمله ای نامه‌ها، این نامه است که آن حضرت در سال ۲۳۲ ق، به علی بن بلال، وکیل محلی خود در بغداد، نوشتند:

«من ابوعلی (بن راشد) را به جای علی بن حسین بن عبد ربه[۸] منصوب کردم. این مسئولیت را بدان جهت به او واگذار کردم که وی از صلاحیت لازم و کافی برخوردار است؛ به نحوی که هیچ کس بر او تقدم ندارد. می‌دانم که تو (علی بن بلال) بزرگ ناحیه خود هستی. به همین جهت خواستم طی نامه‌ای جداگانه تو را از این موضوع آگاه کنم. در عین حال، لازم است از او پیروی کنی و وجوه جمع‌آوری شده را به وی بسپاری. پیروان دیگر ما را نیز به این کار سفارش کن و به آنان چنان آگاهی ده که وی را یاری کنند تا بتواند وظایف خود را انجام دهد».[۹]

همچنین امام دهم (علیه السّلام) نامه‌ای به وسیله خود ابوعلی بن راشد به شیعیان بغداد، مدائن و عراق ارسال کردند:

«من ابوعلی بن راشد را به جای حسین بن عبد ربه و وکلای قبلی خود برگزیدم و اینک او نزد من به منزله حسین بن عبد ربه است. اختیارات وکلای قبلی را نیز به ابوعلی بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگیرد و او را که فردی شایسته و مناسب است، برای اداره امور شما برگزیدم و بدین منصب گماشتم. که رحمت خدا بر شما باد- برای پرداخت وجوه نزد او بروید. مبادا رابطه خود را با او تیره سازید. اندیشه مخالفت با او را از ذهنتان خارج سازید. به اطاع خدا و پاک کردن اموالتان بشتابید. از ریختن خون یکدیگر خودداری کنید. یکدیگر را در راه نیکوکاری و تقوا یاری دهید و پرهیزکار باشید تا خدا شما را مشمول رحمت خویش قرار دهد. همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و نمیرید، مگر آن‌که از مسلمانان باشید.

من فرمان‌برداری از او (ابوعلی بن راشد) را همچون اطاعت از خودم لازم می‌دانم و نافرمانی از او را نافرمانی در برابر خود می‌دانم. پس بر همین شیوه باقی باشید که خداوند به شما پاداش می‌دهد و از فضل خود وضع شما را بهبود می‌بخشد. او به آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و کریم و به بندگان خود سخاوت‌مند و رحیم است. ما و شما در پناه او هستیم. این نامه را به خط خود نوشتم، سپاس و ستایش بسیار، تنها شایسته خداست».[۱۰]

یکی از نامه‌هایی که از امام هادی (علیه السّلام) صادر شده است و برای دفاع از خود در برابر تهمت‌های ناروایی که به ایشان زده بودند نگارش یافت نامه‌ای است در خصوص سعایت عبدالله بن محمد، متصدی امور جنگ و نماز در شهر مدینه، نزد متوکل.

امام نامه‌ای به متوکل نوشتند و در آن جریان آزار و اذیت عبدالله بن محمد و دروغ‌گویی او را در سعایت‌هایش برای متوکل یادآور شدند.[۱۱]

غیر از عبدالله بن محمد، مزدوران دیگری هم برای خوش خدمتی به بنی العباس چنین نامه‌هایی در مورد امام هادی (علیه السّلام) برای متوکل نوشتند؛ مانند «بریحه» که خطاب به متوکل چنین نوشت: «اگر به حرمین (مکه و مدینه) احتیاج داری، علی بن محمد (علیه السّلام) را از مدینه خارج کن؛ چرا که او مردم را به طرف خود می‌خواند و جمع کثیری پیرو او شده‌اند»[۱۲].

اگرچه سعایت‌های دروغین مزبور بخشی از علل آوردن اجباری (ولی به ظاهر محترمانه و اختیاری) حضرت هادی (علیه السّلام) از مدینه به سامرا بود. متوکل نامه‌ای به امام هادی (علیه السّلام) نوشت و در آن با لحنی بسیار مزوّرانه و به ظاهر با ادب درخواست کرد آن حضرت به سامرا نقل مکان کنند. نامه بدین شرح است:

«بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد؛ همانا امیر المؤمنین (متوکل) قدر و منزلت تو را می‌شناسد و خویشاوندی تو را منظور می‌دارد و حقّت را لازم می‌داند و برای بهبودی امر تو و خاندانت، هر چه لازم باشد فراهم می‌سازد و وسایل عزّت و آسودگی خاطر تو و ایشان را آماده می‌کند و منظورش از این رفتار و احسان، خشنودی پروردگار و ادای حق واجب شماست که بر او لازم شده! و همانا امیر المؤمنین (متوکل) دستور داد که عبدالله بن محمد را از تولیت و تصدی امر جنگ و نماز در مدینه برکنار و معزول کنند؛ زیرا چنان که شما یادآور شده‌اید، او حق شما را نشناخته و قدر و مقام شما را سبک شمرده و شما را به امری (ادعای خلافت) متهم ساخته که امیر المؤمنین (متوکل) می‌داند از آن بری هستید و خلیفه می‌داند که شما راست می‌گویید و خود را برای این کار (خلافت) آماده نکرده‌اید و چنین آرزویی ندارید. امیر المؤمنین (متوکل)، محمد بن فضل را والی مدینه کرده و به او دستور داده تا شما را گرامی دارد و دستور و فرمان شما را انجام دهد و بدین وسیله به خدا و امیر المؤمنین (متوکل) تقرب جویید. ضمناً امیر المؤمنین، مشتاق دیدار و زیارت شماست و دوست دارد تجدید عهدی با شما کرده باشد. اگر مایل به زیارت و ماندن نزد او تا هر زمان که بخواهید، هستید. خود و هر کس از خانواده و غلامان و اطرافیان که می‌خواهند، با کمال آرامش و آسودگی خاطر به سوی خلیفه حرکت فرمایید و هر طور که خواهید، راه را طی کنید و هر روز که خواستید، توقف کنید، و اگر بخواهید «یحیی بن هرثمه، خدمتکار مخصوص خلیفه، و لشکریانی که همراه او هستند، همراه شما باشند و در منزل کردن و راه‌پیمایی همه در رکاب شما باشند و البته اختیار این امر به دست شماست و ما او را برای انجام فرمان شما خدمتتان روانه کردیم. پس، از خدا طلب خیر کرده، کوچ کن تا نزد امیر المؤمنین بیایی که نزد او هیچ یک از برادران و فرزندان و خانواده و نزدیکانش محبوب‌تر از تو نیست و او نیز به کسی جز شما مهربان‌تر نیست و هیچ کس برای آرامش خاطر خلیفه از شما بهتر نیست. و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. نگارنده: ابراهیم بن عباس، سال ۲۴۳ هجری».[۱۳]

دلیل بر تزویرآمیز بودن این نامه این است که طبق نقل‌های متعدد و مشهور تاریخ‌نگاران، پس از ورود حضرت به سامرا، متوکل به مدّت یک روز به حضرت اجازه ملاقات نداد و به مدت یک روز ایشان را در «خان الصعالیک» (کاروان‌سرای گدایان) منزل داد.

از نامه‌های تأثیرگذار و مهم امام دهم ع، نامه‌ای به مردم اهواز است که در پاسخ نامه آنان درباره جبر و تفویض نوشته شد. نامه حضرت بسیار طولانی است و مرحوم «حرّانی» (از علمای قرن چهارم) آن را در کتاب ارزشمند «تحف العقول» ذکر کرده است.[۱۴] نامه امام (علیه السّلام) چنین است:

«مِنْ‏ عَلِیِ‏ بْنِ‏ مُحَمَّدٍ سَلَامٌ‏ عَلَیْکُمْ‏ وَ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ فَإِنَّهُ وَرَدَ عَلَیَّ کِتَابُکُمْ وَ فَهِمْتُ مَا ذَکَرْتُمْ مِنِ اخْتِلَافِکُمْ فِی دِینِکُمْ …».

گرچه اصل نامه در مورد پاسخ به شبهه جبر و تفویض است، لکن حضرت، ابتدا به مبحث امامت پرداخته‌اند و به گونه‌ای مطلب را طرح کرده‌اند که هر مسلمان آزاداندیشی به راحتی آن را می‌پذیرد و آن حضرت در بحث از جبر و تفویض، سخنانشان را به سخنان امام صادق (علیه السّلام) مستند می‌سازند که این خود، در خور تأمل و دقّت است. محتوای نامه چنین است:

«خداوند به انسان توانایی عنایت فرموده و انسان بدین وسیله به انجام امورش می‌پردازد، نه جبر است و نه تفویض، بلکه امری است بین این دو، چنانچه معتقد به جبر شویم، مانند این است که شخصی، برده خود را به بازار بفرستد، بدون این‌که پول در اختیار او گذارد، و از وی بخواهد برای او کالا خریداری کند. این عبد با دست خالی از بازار برمی‌گردد؛ چون توانایی بر خرید نداشته است. آن‌گاه مولا او را مؤاخذه کند که چرا چیزی نخریدی!؟ بدیهی است که این ظلم است. قائلین به جبر نیز می‌گویند: خدا به انسان هیچ توانایی عنایت نکرده و در عین حال، از او انجام واجبات و ترک محرمات را خواسته و این ظلم است: «وَ لا یَظْلِمُ‏ رَبُّکَ‏ أَحَداً»[۱۵]. و چنانچه معتقد به تفویض شویم، مانند این است که کسی برده بخرد و به او امر و نهی کند و او فرمان مولای خود را بپذیرد و آخر الامر مولا از دست او خسته شده، او را به حال خود واگذار کند و بگوید: هر چه می‌خواهی، انجام ده و چون او را مؤاخذه کند که چرا چنین کردی، عبد در پاسخ بگوید: خودت امر را به من واگذار کردی! این عجز و ضعف مولاست.

قائلین به تفویض همین را در مورد خدا می‌گویند که خداوند هیچ چیز را از ما نخواسته و کار را به خودمان واگذار کرده و حال آن‌که خداوند می‌فرماید: «وَ لا یَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْکُفْرَ»[۱۶]؛ در پایان نامه، حضرت به این آیه استشهاد می‌فرماید: «فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»[۱۷].

برخی از نامه‌های امام علی النقی (علیه السّلام) را پاسخ به سؤالات فقهی تشکیل می‌دهد. جالب این‌که بعضی از این سؤال کنندگان، دشمن حضرت بودند، ولکن چون از عالمان خودشان پاسخ‌ قانع کننده‌ای نیافتند، به امام (علیه السّلام) پناه آوردند؛ مانند این مورد:

«مرد نصرانی را که با زن مسلمان زنا کرده بود، نزد متوکل آوردند. وقتی متوکل می‌خواست حد او را اجرا کند، آن مرد مسلمان شد. یحیی بن اکثم گفت: اسلام ما قبل خود را محو می‌کند (حد اجرا نمی‌شود). برخی دیگر گفتند: سه حد بر او اجرا می‌شود. (در روایت مقصود معلوم نشده). متوکل که چنین دید. به امام هادی (علیه السّلام) نامه نوشت و پاسخ این مسئله را درخواست کرد. حضرت در پاسخ نوشتند:

« یُضْرَبُ‏ حَتَّى‏ یَمُوتَ‏» «باید زده شود تا بمیرد».

عالم نمایان دربار متوکل، این مطلب را قبول نکردند. متوکل مجدداً نامه‌ای خدمت حضرت نوشت که علت این حکم چیست؟ امام در پاسخ فرمودند:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنَّا بِهِ مُشْرِکینَ»[۱۸]؛

«چون عذاب ما را دیدند، ایمان آوردند و گفتند: به آنچه مشرک بودیم، کفر می‌ورزیم».

متوکل این حکم را از امام پذیرفت و اجرا کرد».[۱۹]

نامه دیگر در زمینه سؤالات فقهی، نامه محمد بن حسن مصعب مداینی است. او می‌گوید: نامه‌ای خدمت امام هادی (علیه السّلام) نوشتم و سؤال کردم: سجده کردن بر روی شیشه چگونه است؟ نامه را ارسال کردم، ولی بعد با خود گفتم: شیشه از شن درست می‌شود و نباید اشکال داشته باشد! حضرت در پاسخ نوشتند: جایز نیست، و اگر با خود فکر کردی که شیشه از ریگ است، پس بدان که نمک [شاید مقصود آهک باشد]، همراه آن است و سجده بر نمک جایز نیست».[۲۰]

 

منبع: پرسشها و پاسخهای دانشجویی امام هادی علیه السلام؛ دفتر نشر معارف – تدوین و تألیف: محمدهادی یدالله پور


[۱]. اثباه الهداه، حر العاملی، ج ۳، ص ۳۸۱٫

[۲]. کافی، ج ۱، ص ۱۴۵٫

[۳]. توبه، آیه ۱۱۵٫

[۴]. بقره، آیه ۱۰۶٫

[۵]. کافی، ج ۲، ص ۱۱۷٫

[۶]. همان، ۱۱۶٫

[۷]. ارشاد، مفید، ج ۲، ص ۲۹۲٫

[۸]. رجال کشی، ح ۹۸۴٫

[۹]. رجال کشی، ح ۹۹۱٫

[۱۰]. همان.

[۱۱]. ارشاد، ج ۲، ص ۲۹۶٫

[۱۲]. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۰۹٫

[۱۳]. ارشاد، ج ۲، ص ۲۹۷٫

[۱۴]. تحف العقول، صص ۵۳۸ ۵۶۲٫

[۱۵]. کهف، آیه ۴۹٫

[۱۶]. «او راضی به کفر بندگانش نیست». زمر، آیه ۷٫

[۱۷]. همان، آیات ۱۷ و ۱۸٫

[۱۸]. غافر، آیه ۸۴٫

[۱۹]. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۷۲٫

[۲۰]. اثباه الهداه، ج ۳، ص ۳۸۱٫