نسبت دنیا دوستی به اهل بیت علیهم السلام

مرحوم تستری، اشکال دیگری را بر روایت سعد اشعری بیان می‌کنند. اما بیان اشکال:

از مواردی که بر موضوع بودن حدیث دلالت دارد، این است که در حدیث مذکور آمده است که امام حسن عسگری علیه السّلام براى سرگرم نمودن فرزندش، انار طلایى داشت که نقش‌هاى زیباى آن در میان دانه‌هاى گرانبهایش مى‌درخشید؛ با این‌که این کار، از اعمال ثروتمندان دنیاپرست است. (انار طلایی مناسب دنیاپرستان و مترفین است) و چنین اعمالی، از افرادی مانند ائمه طاهرین که از دنیا و زینت های آن، رویگردان هستند، به دور است. [۱]

جواب از اشکال

آقای صافی در منتخب الاثر اینگونه جواب می‌دهد:

أقول: قال اللّه تعالى: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَهَ اللَّهِ الَّتی‏ أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْق‏.[۲]

بگو: چه کسى زینت‌هاى الهى را که براى بندگان خود آفریده و روزى‌هاى پاکیزه را حرام کرده است؟[۳]

و قال عزّ اسمه فی سلیمان: یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحاریبَ وَ تَماثیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِیات.[۴]

آن‌ها هر چه سلیمان مى‏خواست برایش درست مى‏کردند: معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و دیگهاى ثابت.

و اگر می‌خواهی به سیره انبیاء، خصوصاَ جناب سلیمان علیه السّلام مراجعه کن. برای او قصرها و زنان و کنیزهای زیادی بود به گونه ای که هنگام خروج از مجلسش، پرنده بر شانه اش می‌نشست و جن و انس برایش قیام می‌کردند تا بر تخت جلوس نماید و آن مقدار از نعمت های دنیا در اختیارش بود که انسان را به تعجب وا می‌دارد، ولی با این حال کسی نگفته است که سیره حضرت سلیمان از مترفین و اهل دنیا بود.[۵]

شرحی کوتاه بر کلام صاحب منتخب الاثر:

پس شما چگونه امام را با داشتن یک توپ طلایی متهم به إتراف و دنیاپرستی می‌کنید؟ انسان وقتی به سیره ائمه اطهار مراجعه می‌کند، در می‌یابد که دنیا و امکانات دنیوی در اختیار آن حضرات بود. مثلاً، به مذاکرات امام حسین علیه السّلام و عمرسعد مراجعه نمایید که امام، به عمرسعد وعده زمین و امکانات دنیایی می‌دهد و یا وقتی به کربلا وارد شدند همه زمین های کربلا را خریداری کردند (ر.ک به ماده کربله در مجمع البحرین) و زمین‌ها را به خودشان واگذاری کردند و شرط نمودند که از زائرینش به مدت سه روز پذیرایی شود و یا امام صادق علیه السّلام باغاتی داشتند و هنگام ثمردهی، دستور می‌دادند که دیوارهای باغات را برای مصرف فقراء خراب نمایند و یا وقف نامه های علی علیه السّلام را ببینید. این‌ها همه نشان از آن دارد که امکانات و اموال در دست آن حضرات بود [هر چند خودشان در مصرف به حداقل قناعت می‌کردند] و با این حال امام علی علیه السّلام می‌فرمود: «غری غیری»، پس زهد به معنای داشتن مال و دارایی های دنیایی نمی باشد بلکه معنای دیگری دارد، آقای صافی در ادامه می‌فرمایند:

ادامه کلام صاحب منتخب الاثر

و فی الحدیث…: معنى زهد، تباه کردن مال و دارایى و تحریم حلال نیست؛ بلکه زهد و پارسایى در دنیا این است که آن‌چه در دست تو است محکم‌تر از آن‌چه که در پیش خداست، نباشد. [۶]

و قال مولانا أمیر المؤمنین علیه السّلام الزهد کلّه بین کلمتین من القرآن، قال اللّه سبحانه: لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُور.[۷]

این به خاطر آن است که براى آنچه از دست داده‏اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید و خداوند هیچ متکبّر فخرفروشى را دوست ندارد.

پس [ عدم تعلق] معنای زهد است. زهد به معنای ترک لذات دنیایی نمی باشد بلکه با بهره بردن از همه نعم دنیوی، سازگاری دارد. مترفین، به جهت محبت به دنیا به دنیا نزدیک شدند لذا ترک آن برای شان سخت است بر خلاف زاهدان که دنیا را بدون مشقت و سختی، رها می‌سازند، لذا در مقام انفاق برای آن‌ها انار طلایی و انار طبیعی، فرقی ندارد.

قال أمیر المؤمنین علیه السّلام فی وصف حجج اللّه تعالى: «استلانوا ما استوعره المترفون .[۸]

امیر مومنان علیه السّلام در وصف مردان الهی می‌فرماید: آن چه را دنیاپرستان هوسباز، مشکل می‌شمرند بر آن‌ها آسان است.

پس با استناد به فرموده امام على علیه السّلام بهره‌مند بودن از نعمت‌هاى دنیا، نه‌تنها دلیل مترف و دنیاپرست بودن نیست؛ بلکه استفاده صحیح از آن‌ها پسندیده است، مشروط به این‌که انسان را از یاد خدا و جهان آخرت غافل نسازد.

ادامه جواب از اشکال در کلام منتخب الاثر

این انار که در اصل از طلا نبوده و تنها نقش طلایى داشته، چه ارزشى دارد. [ و چه ارزشی دارد که به خاطر آن، یک روایت مهم را کنار بگذارید؟] پس خود انار از جنس طلا نبوده: بلکه با طلا تزیین شده بود و آن را یکى از اهالى بصره به حضرت اهدا کرده بود.[ ضمن اینکه] سعد أشعرى، در توصیف انار، مبالغه کرده، زیرا چشم او به جمالى افتاده که بالاتر از او جمالى نیست- جز جمال خدا- و همه‌چیز را جمیل و زیبا مى‌دید و توصیف زیبایى انار به این دلیل بوده است. [۹]

اشکالی دیگر بر روایت بیست و سوم

این اشکال را هم مرحوم تستری در الاخبار الدخیله بیان می‌کنند. ایشان در این کتاب تعبیرات تندی دارد. از مرحوم نجفی شنیدم [با واسطه] که می‌فرمود: ای کاش کتاب الاخبار الدخیله چاپ نمی شد.

اشکال در بیان مرحوم تستری

از جمله نشانه‌هاى ساختگى بودن حدیث سعد این است که در آن، کهیعص[۱۰]، در ارتباط با کربلا و قضایاى آن، تفسیر شده است؛ با این که اخبار صحیحى، آن حروف مقطعه را به نوعى دیگر تفسیر کرده‌اند.[۱۱] در کتاب اّلاخبار الدخیله [۱۲]نیز مى‌گوید: «روایات، [آن را] به غیر از آن‌چه در حدیث مذکور [آمده]است، تفسیر کرده‌اند. و تمام آن‌ها بر اسماء الهى بودن حروف مقطّعه «کهیعص» دلالت دارند.

پاسخ اشکال

از آن‌جا که اشخاصی مانند ابو على حائرى در منتهى المقال، از این اشکال پاسخ داده‌اند مشخص مى‌شود که اشکال یادشده، پیش از آقاى شوشترى نیز مطرح بوده و او، آن را پذیرفته و بازگو کرده است.

ابو على حائرى مى‌گوید: پاسخ این اشکال روشن‌تر از آن است که بیان شود و دو پاسخ بدین‌قرار مى‌دهد:

۱- قرآن، بطن‌هایى دارد و چه‌بسا، آیه‌اى به تفاسیر متعدد؛ بلکه متضاد و متناقض، تفسیر شود. کسانى که در روایات و احادیث، به تحقیق و بررسى پرداخته و در این خصوص تفحّص داشته‌اند، این مطلب را مى‌پذیرند و هیچ‌کس منکر این معنا نیست.[۱۳]

سپس، نمونه‌هایى از تفسیر حروف مقطّعه و برخى کلمات را به شرح زیر بیان مى‌کند و مى‌گوید:

در تفسیر «حم»[۱۴]، «عسق»[۱۵] آمده است: «حم» یعنى: حتم؛ «عین» یعنى عذاب؛ منظور از «سین» سنین مانند سنین حضرت یوسف ؛ «قاف» قذف و ناپدید شدن و به زمین فرورفتن سفیانى و یارانش، در آخر الزمان مى‌باشد.

در تفسیر «الم[۱۶]غُلِبَتِ اَلرُّومُ» آمده است: منظور از روم، بنى امیّه‌اند. [۱۷]

در تفسیر«طه» [۱۸]وارد شده است: مقصود، طهارت و پاکى اهل بیت از پلیدى‌ها است.

در تفسیر «وَ اَلنَّجْمُ وَ اَلشَّجَرُ یَسْجُدٰانِ»[۱۹] آمده است: منظور از «النجم» رسول خدا  صلی الله علیه و آله و مقصود از«الشجر» امام على  علیه السّلام است.

در تفسیر «وَ اَلْفَجْرِ»[۲۰] آمده است: منظور از «فجر» حضرت قائم  عجل الله تعالی فرجه است «و لیال عشر» ائمّه‌اند که نخستین فرد آن‌ها امام حسن  علیه السّلام مى‌باشد «و الشفع» یعنى حضرت فاطمه سلام الله علیها و حضرت على  علیه السّلام منظور از «و الوتر» خداوند مى‌باشد.«و اللیل إذا یسر» یعنى: دولت و حکومتى تا حکومت حضرت قائم  عجل الله تعالی فرجه وجود خواهد داشت.

در تفسیر «و الشمس» آمده است: منظور از «شمس» امیر مؤمنان  علیه السّلام است. «وَ ضُحاها»[۲۱] بیانگر قیام حضرت قائم  عجل الله تعالی فرجه است. و مقصود از«وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» امام حسن و امام حسین علیهماالسلام مى‌باشند.

«وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها» یعنى قیام حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه «وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها» حبتر و دولت‌اش [ دولت های باطل پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است. و منظور از «وَ السَّماءِ وَ ما بَناها» پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله است.

در تفسیر «إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوت»‏آمده که عنکبوت، همان حمیرا است و

۲- حروف مقطّعه «کهیعص» از محکمات قرآن نیست تا تفسیر ظاهرى آن را بدانیم و حکم به بطلان مخالف ظاهر آن بنماییم و به فرض جایز بودن حکم به ظاهر آن و از سویى، نرسیدن روایت صحیحى مخالف این تفسیر از معصومین : نمى‌توانیم به صحت آن و به ظاهر این حکم کنیم؛ یعنى این تفسیر را کنار بگذاریم.آرى، در تفسیر قمّى، حروف «کهیعص» را به نام‌هاى الهى به‌گونه مقطّع تفسیر کرده است؛ یعنى «اللّه الکافى، الهادى، العالم، الصادق ذى الآیات العظام…»[۲۲]

۳- اگر روایاتی، «کهیعص» را به گونه‌ای تفسیر کرده است، روایت سعد اشعری هم، «کهیعص» را تاویل می‌کند و یکی از مصادیق «کهیعص» را مشخص کرده است، آیا این مساله اشکالی دارد؟

۴- هیچ‌کدام از روایات وارده درباره حروف مقطعه یادشده بر انحصار دلالت ندارند. (نمى‌گویند این است و جز این نیست) به همین دلیل این روایت نیز یکى از آن‌ها به‌شمار مى‌آید.

۵- کدام روایت صحیح [بر خلاف ادعای تستری که ادعای روایات صحیحه می‌نماید] غیر از آن‌چه در این حدیث آمده، حروف مقطّعه نام برده را به‌گونه‌اى دیگر تفسیر کرده است؟ ما در مقام پاسخ به این پرسش با مراجعه به کتاب‌هاى فریقین، روایت صحیحى را که بتوان به آن اعتماد نمود، نیافتیم. اینک به بررسى اجمالى آن‌ها مى‌پردازیم.

بررسى روایى تفسیر «کهیعص»

١. تفسیر ثعلبى (م. ۴۲۷)

ثعلبی از مفسرین بزرگ اهل سنّت است. ایشان بیان می‌دارد که در معناى حروف مقطّعه مذکور اختلاف است و سپس قول‌ها را ذکر می‌کند:

ابن عباس مى‌گوید: این حروف، نامى از نام‌هاى خداوند عزّ و جل است؛

عدّه‌اى گفته‌اند: این حروف، اسم أعظم خدا است؛

قتاده گفته است: این حروف، نامى از نام‌هاى قرآن است؛

عدّه دیگرى گفته‌اند: این حروف، نام سوره «مریم» است؛

حضرت على بن ابى طالب  علیه السّلام و ابن عباس گفته‌اند: این حروف، قسم و سوگند هستند، که خداوند متعال با آن‌ها، سوگند یاد کرده است.

کلبى گفته است: این حروف، مدح و ثنا است که خداى عزّوجلّ، با آن‌ها خود را ثنا گفته و ستوده است.

سعید بن جبیر [۲۳] از ابن عباس، نقل کرده که وى مى‌گوید: کاف، از کریم، هاء، از هادى، یا از رحیم، عین، از علیم و عظیم، صاد، از صادق گرفته شده است.

کلبى جاى دیگر در معناى آن گفته است: خداوند، کافى بر خلق خود و هادى بر بندگانش مى‌باشد